از وقتي كه يادم مي امد مامان
اضطراب داشت. اصلا جزء جدايي ناپذير شخصيتش بود و اين اضطراب هميشه بدبين بود و مراقب.
وقتي دستگيري ها در كمپين شروع
شد اضطراب عمومي مامان يه رنگ ديگه به خودش گرفت. ديگه علاوه بر اين كه از دزد ،
قاتل، ماشين و اينها مي ترسيد يه ترس ديگه هم به انبوه نگراني هاش اضافه شده بود و
اون زندان و بازداشت بود.
داستان لايحه كه پيش اومد و
گفتيم كه جلوي مجلس تحصن مي كنيم اضطراب كهنه ي مامان دوباره رنگ گرفت. مي آمد تو
اتاق مي نشست و مي گفت بچه ها مارو اذيت نكنيد.يكبار هم گفت اين لايحه تصويب بشه
يا نشه ، چه تغييري تو زندگي ما زنها ايجاد مي شه؟ ما از نظر قانون همون نصف آدمهاييم، نه كمتر نه بيشتر. و من نگراني را در چشمانش مي ديدم.
امروز تا وارد خانه شدم داد
زدم:" بياييد، براي لايحه بستني خريدم. بياييد جشن بگيريم. " مامان با موهاي خيس از
اتاق در اومد و گفت:" من هم بستني خريدم. براي لايحه!" چشمها، همان چشمهاي نگران
بودند اما اينبار شادي در آنها موج مي زد و اميد.
اين برد، برد همه ي ما زنان
است.