توي تاريكي همه دورتا دور اتاق
نشسته بوديم. فقط صورت آنهايي را مي شد ديد كه شمعي ، چراغ قوه اي نزديكشان بود. در
آن تاريكي از قتل ، سنگسار و خشونت مي گفتيم. حتي توي همان تاريكي هم مي شد سرتكان دادنها و تاسف
و غم را ديد.
اضطراب و نگراني اي را از سر
گذرانده بوديم و حسرت حضور دوست تازه از زندان آمده را بر دلمان گذاشته بودند.
اينطور سالگرد كمپين را پاس
داشتيم. در برابر تلاشها براي پراكنده كردن مان ايستاده بوديم و دورهم هفتصد و سي
و دومين روز را گرامي مي داشتيم.
