دندونم درد مي كرد. صبح تازه عصب كشي كرده بودم و گاهي يك دفعه تير مي كشيد. نشسته بودم تو حياط آموزشگاه. قرص نداشتم. گفتم شايد سيگار خوب باشه. تو حياط غير از من يه پسر ديگه هم بود. وقتي من سيگارم رو ؟آتش كردم اون هم سيگاري روشن كرد. مشغول بوديم كه يه دفعه يكي از مسئولين آموزشگاه با عجله اومد تو و مي خواست با همون عجله بره تو بوفه كه يه دفعه داد زد سيگار؟!
بعد رو به من كرد و گفت:" خانم شما دارين اينجا سيگار مي كشيد؟" نگاهش كردم. با تحكم گفت:" لطف كنيد خاموشش كنيد!"
گفتم:" اما اينجا چيزي نزديد كه نشون بده سيگار كشيدن ممنوعه. و همه ي آقايون اينجا سيگار مي كشن. من ازشون پرسيدم. گفتن ايراد نداره."
باز با همون لحن تحكم اميز گفت:" آقايون با شما فرق دارن.هيچ خانومي تو اماكن عمومي سيگار نمي كشه. اماكن ببينه ايراد مي گيره. زودتر خاموش كنيد وگرنه به مديريت اطلاع مي دم."
كيفم رو انداختم پشتم و رفتم تو كوچه.
عصباني شده بودم. .پك آخر رو كه زدم برگشتم و دوباره تو حياط نشستم. پسره هر چند وقت يه بار مي امد به من نگاه مي كرد و مي رفت. اعصابم به هم ريخته بود. حالا حياط شلوغ شده بود و همه پسرها داشتن سيگار مي كشيدن.
اينقدر با كبريت كوبيدم رو پام كه درد گرفت. هي عصبانيتم بيشتر مي شد. بعضي از دخترها از دود سيگار سرفه شان گرفته بود. به يه صندلي كه رو به روم بود محكم لگد زدم. دختري كه كنارم بود بهم بيسكويت تعارف كرد و پرسيد چرا اينقدر عصبي ام؟ بهش گفتم. گفت برابري تو اين ممكلت يه شوخيه.
رفتم پيش همون پسر كه اينبار براي بار صدم بود كه از جلوم رد مي شد. صداش كردم. ايستاد و گفت بفرماييد. گفتم:" بهتره بنويسيد سيگار كشيدن ممنوع و بزنيد به ديوار. اينطور هم انصاف رو رعايت كرديد هم مساوات رو!"
با لحن مضحكي گفت:" حتما. حتما خانم. از فردا." و سريع رد شد. داشت حالم بهم مي خورد. درد دندونم بيشتر شده بود.
بعد رو به من كرد و گفت:" خانم شما دارين اينجا سيگار مي كشيد؟" نگاهش كردم. با تحكم گفت:" لطف كنيد خاموشش كنيد!"
گفتم:" اما اينجا چيزي نزديد كه نشون بده سيگار كشيدن ممنوعه. و همه ي آقايون اينجا سيگار مي كشن. من ازشون پرسيدم. گفتن ايراد نداره."
باز با همون لحن تحكم اميز گفت:" آقايون با شما فرق دارن.هيچ خانومي تو اماكن عمومي سيگار نمي كشه. اماكن ببينه ايراد مي گيره. زودتر خاموش كنيد وگرنه به مديريت اطلاع مي دم."
كيفم رو انداختم پشتم و رفتم تو كوچه.
عصباني شده بودم. .پك آخر رو كه زدم برگشتم و دوباره تو حياط نشستم. پسره هر چند وقت يه بار مي امد به من نگاه مي كرد و مي رفت. اعصابم به هم ريخته بود. حالا حياط شلوغ شده بود و همه پسرها داشتن سيگار مي كشيدن.
اينقدر با كبريت كوبيدم رو پام كه درد گرفت. هي عصبانيتم بيشتر مي شد. بعضي از دخترها از دود سيگار سرفه شان گرفته بود. به يه صندلي كه رو به روم بود محكم لگد زدم. دختري كه كنارم بود بهم بيسكويت تعارف كرد و پرسيد چرا اينقدر عصبي ام؟ بهش گفتم. گفت برابري تو اين ممكلت يه شوخيه.
رفتم پيش همون پسر كه اينبار براي بار صدم بود كه از جلوم رد مي شد. صداش كردم. ايستاد و گفت بفرماييد. گفتم:" بهتره بنويسيد سيگار كشيدن ممنوع و بزنيد به ديوار. اينطور هم انصاف رو رعايت كرديد هم مساوات رو!"
با لحن مضحكي گفت:" حتما. حتما خانم. از فردا." و سريع رد شد. داشت حالم بهم مي خورد. درد دندونم بيشتر شده بود.
