تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی -

چهره ی زن هنرمند در جوانی

تقريبا رو نيمكت دراز كشيده بودم و غرق موسيقي بودم. سايه اي رو ي صورتم مي افتد. چشمم را باز مي كنم.
پسر جواني است. واكمن را از گوشم در مي اورم و نگاهش مي كنم. مي گويد كه مي شود بنشيند. جواب مي دهم كه دارم موسيقي گوش مي كنم. باز اصرار مي كند كه خوب گوش نكن. و مي روم كنار تا بشيند. مي پرسد كه مي شناسمش؟ نمي شناختم.
مي گويد: " شما فياض بخش نمي رفتيد؟"
آه! من خنگ! مگر يادم مي ايد حالا كه فياض بخش كدام بود. راهنمايي مي كند:" كنار اتش نشاني !"
آهان! يادم امد.
مي گويد :" از همان زمان تو نخ شما بودم. هميشه تك مي پريديد. يادتان است؟" باز يادم نبود.
" يك گارنت سفيد و آبي هم داشتيد!" تصحيح مي كنم:" جي جوردن بود!"
مي خندد:" بالاخره يك چيزي يادت امد!"
مي گويم كفش خودم يادم است ديگر.
مي گويد:" هيچ عوض نشدي اي. هنوز هم تك مي پري. هي تند تند مي آيي. تند تند مي روي. مي خواهم بدانم فلسفه ي اين تنها بودن ها و سر پائين انداختن ها و تند رفتن ها چيست."
گفتم:" هيچ. اينطوري حال مي كنم!"
" الان كه اينجا خوابيده بودي گفتم بيايم و با تو حرف بزنم."
تشكر كردم. بايد ديگر مي رفتم. بلند شدم. خيلي حس خوبي داشتم. به او گفتم كه حافظه ي خيلي خوبي دارد و خيلي حس خوبي به من داد. خيلي لذت بخش است كه يكدفعه يك نفر كه نمي شناسي از گذشته سر در بياورد و تو را ياد آن روزها بياندازد.
خوشحال بودم .تا خانه تمام خاطرات ايستادن ها جلوي آتش نشاني منتظر اتوبوس را مرور كردم.
+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 10:6 AM  توسط نازلی  |