دروغ گفتم. مجبور بودم. همین!
همین؟
شاید بشود گفت گاهی زندگی یک چیزهایی را به آدم تحمیل می کند. توجیه خوبیست. اما تحمیل زندگی٬ اجباری درش نیست!
۲۴ ساعت تمام فکرم مشغول بود که آیا چنین دروغی را بگویم یا نه؟ و بالاخره گفتم. استدلالم ای بود که مجبورم٬ اگر نگویم همه ی برنامه های زندگی ام بهم می ریزد. و مجبورم برای مدت بیشتری چیزهایی که دوستشان ندارم را تحمل کنم.
و این استدلال ظاهرن قانعم کرد که تن به دروغ گویی دادم.
اما الان آن کلمات مثل خوره افتاده به جانم. وقتی اویی که بهش دروغ گفتم زل زد تو چشمام و گفت:" من باورت می کنم بی آنکه ازت مدرک بخوام و امیدوارم که راست گفته باشی ."
تک زبانم بود که بگویم نه باور نکن. اما نگفتم و به دروغ گویی ام ادامه دادم. و بعدش حالت تهوع گرفتم. از خودم بدم آمد و می خواستم برگردم٬ بگویم باورم نکن. حتی شبش خواب دیدم که دستم رو شده.
همیشه گفته ام ٬ دروغ بد است . درگیری ای بی ارزش است. ضررش از صوابش بیشتر است. ذهن را درگیر می کند٬ در هم می پیچد و گاهی ارتباط را نا ممکن می کند.
یک بار در زندگی ام خواستم نگویم تا حریم شخصی ام را حفظ کنم. و برای این نگفتن مجبور شدم دروغ بگویم. خوب! طرف به من می گفت تو اگر دروغ بگویی من در چشمانت می خوانم!
باور کردم. به چشمانش نگاه نمی کردم.
بالاخره گفتم. آنقدر خوشحال بودم که فکر می کردم حالا صداقت را در چشمانم می خواند. زل می زدم توی چشمانش! و او باز دنبال نگفته ها و دروغ ها بود! همانطور که خیره به او بودم. و با خودم فکر می کردم چرا نمی فهمد آدمی که دروغ بگوید اینطور جسارت نگاه کردن و زل زدن ندارد؟ همین نگاه برای صدق گفتارم کافی نیست؟
الان بعد از سالها من به حماقت خودم می خندم.
نمی دانم مرز گفتن و نگفتن دروغ تا کجاست. نمی دانم دروغ مصلحت آمیز حقیقت است؟
به بابا و مامان دروغ گفته ام.بارها! چون درک ما از زندگی ٬ خواسته هامان ٬ ارزشهامان و اخلاقیاتمان متفاوت است.
پس فکر کردم برای اینکه بتوانم به شیوه ی خودم زندگی کنم و در عین حال آرامش آنها را هم به هم نزنم مجبورم همه ی واقعیت را نگویم یا دروغ بگویم.
وقتی بچه تر بودم و مامان و بابا با عنوان اینکه ما به بچه امان اعتماد داریم آزادی کامل به ما داده بودند٬ با کوچکترین عملی که می دانستم بر خلاف باورهای آنهاست چنان عذاب وجدانی می گرفتم که نگو!
یک بار مامان بهم گفت :" نازلی ! حلالت نمی کنم اگه حتی بزاری دست دوست پسرت دور کمرت باشه!"
بچه تر بودم. تا مدتها هر زمان دستی دور کمرم می رفت انگار که سیم خاردار بهم خورده. اما ممانعتی هم نمی کردم . در میانه ی خواستن و عذاب وجدان بودم. و شب وقتی می آمدم خانه مستقیم می رفتم توی اتاقم و در را می بستم. چون فکر می کردم از چشمانم همه چیز را می شود خواند.
هنوز هم همین قدر به صداقت چشم ها ایمان دارم. (هنوز هم وقتی بخواهم به کسی اعتماد کنم٬ آنطور که خودم را قانع کند زل می زنم توی چشمانش٬ می جویم و ازش می خواهم لمسم کند. زبان دروغ گوست. اما دست ها و چشمها نه! تجربه های زیادی دارم که دستها آنچنان ترسی را به دلم ریخته اند که دیگر تجربه ی دوباره شان را نخواهم).
تا مدتها درگیر این احساسات متناقض بودم. تا اینکه مشکلم را با خودم حل کردم. تن من٬ زندگی من فقط مال منند و من تنها همین فرصت را برای تجربه شان دارم. و واقعیت من دائم در حال تغییر است و خواست امروزم با فردایم متفاوت است٬ پس برای خودم و همه ی متعلقاتم فقط خودم هستم که حق تصمیم گیری دارم.
و دورغ گو شدم.
این مشکلی است که فکر کنم بشتر جوانهای ایران با آن درگیرند. سیستم تربیت یا بر محدودیت است یا بر عذای وجدان!
خیلی آزارم داد این شیوه! روزهای بسیاری از روزهای زندگی ام را در درگیری با عذاب گذراندم.
همیشه می گویم در انسان تارهای طلایی خیلی ریزی است که با آنها تعریف می شود. این تارها تعیین کننده ی ویژگی های انسانی ما هستند. و هر کاری فقط آغاز کردنش سخت است. و آغاز خیلی کارها باعث می شوند که این تارها پاره شوند و انسان یک قدم از آدمیت فاصله بگیرید.
دروغ هم یکی از چیزهایی است که این تارها را پاره می کند.
من هفته ی پیش دروغ گفتم و تاری ظریف را پاره کردم. تاری که فقط خودم می بینمش. و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که زل زدم توی چشمان اویی که بهش دروغ گفته بودم و از تارهای نازک وجودم گفتم و اعتراف کردم که پاره شان کردم. الان آنقدر از گفتن این دروغ شرمنده ام که حتی نمی توانم برای کسی نقلش کنم.
و آن روز که بعد تمام فکرها خودم را قانع کردم که آنطور ماهرانه دروغ بگویم یک چیز در درونم شکست و من صدایش را شنیدم. و فهمیدم خوب نیستم. قوی هم نیستم٬ آنقدر که از تارهای وجودم حفاظت کنم. و آنقدرها هم که فکر می کنم جسارت پذیرفتن مسئولیت کارهایم و رویارویی با حقیقت را ندارم.
به همین سادگی دروغ گفتم و الان خورده ها ی آن چیز که شکسته ام دلم را می آزارد.