از وقتي كه يادم مي امد مامان
اضطراب داشت. اصلا جزء جدايي ناپذير شخصيتش بود و اين اضطراب هميشه بدبين بود و مراقب.
وقتي دستگيري ها در كمپين شروع
شد اضطراب عمومي مامان يه رنگ ديگه به خودش گرفت. ديگه علاوه بر اين كه از دزد ،
قاتل، ماشين و اينها مي ترسيد يه ترس ديگه هم به انبوه نگراني هاش اضافه شده بود و
اون زندان و بازداشت بود.
داستان لايحه كه پيش اومد و
گفتيم كه جلوي مجلس تحصن مي كنيم اضطراب كهنه ي مامان دوباره رنگ گرفت. مي آمد تو
اتاق مي نشست و مي گفت بچه ها مارو اذيت نكنيد.يكبار هم گفت اين لايحه تصويب بشه
يا نشه ، چه تغييري تو زندگي ما زنها ايجاد مي شه؟ ما از نظر قانون همون نصف آدمهاييم، نه كمتر نه بيشتر. و من نگراني را در چشمانش مي ديدم.
امروز تا وارد خانه شدم داد
زدم:" بياييد، براي لايحه بستني خريدم. بياييد جشن بگيريم. " مامان با موهاي خيس از
اتاق در اومد و گفت:" من هم بستني خريدم. براي لايحه!" چشمها، همان چشمهاي نگران
بودند اما اينبار شادي در آنها موج مي زد و اميد.
اين برد، برد همه ي ما زنان
است.
توي تاريكي همه دورتا دور اتاق
نشسته بوديم. فقط صورت آنهايي را مي شد ديد كه شمعي ، چراغ قوه اي نزديكشان بود. در
آن تاريكي از قتل ، سنگسار و خشونت مي گفتيم. حتي توي همان تاريكي هم مي شد سرتكان دادنها و تاسف
و غم را ديد.
اضطراب و نگراني اي را از سر
گذرانده بوديم و حسرت حضور دوست تازه از زندان آمده را بر دلمان گذاشته بودند.
اينطور سالگرد كمپين را پاس
داشتيم. در برابر تلاشها براي پراكنده كردن مان ايستاده بوديم و دورهم هفتصد و سي
و دومين روز را گرامي مي داشتيم.
می ترسی. مثل همیشه! از خودت، مثل همیشه!
بعد اون یکی دیگه هم یه فکرهایی می کنه. خوب! حق داره. اما واقعی نیست. بعد تو باید بگی. اما نتونی. نه اینکه نخوای ها. اتفاقا بخوای. هی زور هم بزنی که خودت رو کلمه کنی بریزی بیرون. اما نتونی. لاید ایراد از زبون الکنته! یا چه می دونم از مغرت! بعد یه دفعه تو دلت حفره شه باز بترسی. یه نفس کنار گوشت باشه و یه گرما رو تنت. بعد بغصت بیاد و بخوای تا ته کاری که شروع کردی بری اما نتونی. نه اینکه چون هنوز می خوای، بخوای تا تهش بری ها. نه! بخوای بری چون فکر کنی باید بری، چون انگار جز این راهی نداری.انگار بعد اون لحظه خلا باشه و تو باید بری که یهو لیز نخوری تو خلا. اما بار نشه. اصلا نشه!
اما اوی یکی نمی دونه که تو همیشه گهی. خوب می شی تا تر نزنی به احوالاتش. آخه انصاف نیست.
بعد تو بمونی و یه حفره تو دلت و یه بغض قدیمی تو گلوت و تنهایی.
همین و تمام!
بعد رو به من كرد و گفت:" خانم شما دارين اينجا سيگار مي كشيد؟" نگاهش كردم. با تحكم گفت:" لطف كنيد خاموشش كنيد!"
گفتم:" اما اينجا چيزي نزديد كه نشون بده سيگار كشيدن ممنوعه. و همه ي آقايون اينجا سيگار مي كشن. من ازشون پرسيدم. گفتن ايراد نداره."
باز با همون لحن تحكم اميز گفت:" آقايون با شما فرق دارن.هيچ خانومي تو اماكن عمومي سيگار نمي كشه. اماكن ببينه ايراد مي گيره. زودتر خاموش كنيد وگرنه به مديريت اطلاع مي دم."
كيفم رو انداختم پشتم و رفتم تو كوچه.
عصباني شده بودم. .پك آخر رو كه زدم برگشتم و دوباره تو حياط نشستم. پسره هر چند وقت يه بار مي امد به من نگاه مي كرد و مي رفت. اعصابم به هم ريخته بود. حالا حياط شلوغ شده بود و همه پسرها داشتن سيگار مي كشيدن.
اينقدر با كبريت كوبيدم رو پام كه درد گرفت. هي عصبانيتم بيشتر مي شد. بعضي از دخترها از دود سيگار سرفه شان گرفته بود. به يه صندلي كه رو به روم بود محكم لگد زدم. دختري كه كنارم بود بهم بيسكويت تعارف كرد و پرسيد چرا اينقدر عصبي ام؟ بهش گفتم. گفت برابري تو اين ممكلت يه شوخيه.
رفتم پيش همون پسر كه اينبار براي بار صدم بود كه از جلوم رد مي شد. صداش كردم. ايستاد و گفت بفرماييد. گفتم:" بهتره بنويسيد سيگار كشيدن ممنوع و بزنيد به ديوار. اينطور هم انصاف رو رعايت كرديد هم مساوات رو!"
با لحن مضحكي گفت:" حتما. حتما خانم. از فردا." و سريع رد شد. داشت حالم بهم مي خورد. درد دندونم بيشتر شده بود.
پسر جواني است. واكمن را از گوشم در مي اورم و نگاهش مي كنم. مي گويد كه مي شود بنشيند. جواب مي دهم كه دارم موسيقي گوش مي كنم. باز اصرار مي كند كه خوب گوش نكن. و مي روم كنار تا بشيند. مي پرسد كه مي شناسمش؟ نمي شناختم.
مي گويد: " شما فياض بخش نمي رفتيد؟"
آه! من خنگ! مگر يادم مي ايد حالا كه فياض بخش كدام بود. راهنمايي مي كند:" كنار اتش نشاني !"
آهان! يادم امد.
مي گويد :" از همان زمان تو نخ شما بودم. هميشه تك مي پريديد. يادتان است؟" باز يادم نبود.
" يك گارنت سفيد و آبي هم داشتيد!" تصحيح مي كنم:" جي جوردن بود!"
مي خندد:" بالاخره يك چيزي يادت امد!"
مي گويم كفش خودم يادم است ديگر.
مي گويد:" هيچ عوض نشدي اي. هنوز هم تك مي پري. هي تند تند مي آيي. تند تند مي روي. مي خواهم بدانم فلسفه ي اين تنها بودن ها و سر پائين انداختن ها و تند رفتن ها چيست."
گفتم:" هيچ. اينطوري حال مي كنم!"
" الان كه اينجا خوابيده بودي گفتم بيايم و با تو حرف بزنم."
تشكر كردم. بايد ديگر مي رفتم. بلند شدم. خيلي حس خوبي داشتم. به او گفتم كه حافظه ي خيلي خوبي دارد و خيلي حس خوبي به من داد. خيلي لذت بخش است كه يكدفعه يك نفر كه نمي شناسي از گذشته سر در بياورد و تو را ياد آن روزها بياندازد.
خوشحال بودم .تا خانه تمام خاطرات ايستادن ها جلوي آتش نشاني منتظر اتوبوس را مرور كردم.
