همیشه گفتن از تن برایم راحت بوده. هیچ وقت تربیت تن محوری نداشتم. هیچوقت تو خانه ی ما آنقدر به جسم و تن بها داده نمی شد که حتی مثل اکثر خانواده ها ایرانی تن نمایی یک جورهایی هم بد بود.
اما تن برای من عادی بود. برای هرسه تامان عادی بود. و این عادی بودن آنقدر برایم عادی بود که گاهی در مواجهه با واقعیت شوکه می شدم.
یادم می آید آن زمانها که تازه شروع کرده بودم در حوزه ی زنان بخوانم٬ مقاله ای خواندم درباره ی اینکه یکی از مشکلات زنان این است که نیاز جسمی و جنسی شان را به زبان نمی آورند و اینکه حتی اگر هم بخواهند بگویند گفتن این چیزها از نظر عرف درست نیست و حتی اگر یک زن به شوهرش هم نیازش را بگوید قبیح است و شبهه بر انگیز! نوشته بود مشکل اینجاست که زنان باید همیشه نشان دهند که میل جنسی کمی دارند و اینکه نیاز آنها در جهت ارضای مردان سر بر می آورد. نوشته بود زن عفیف ما بی آنکه ارضا شود رابطه ی جنسی را تمام می کند و گفتن از خواست و از توقعاتش برایش گناه نابخشودنی است.
اوه...! آنقدر از خواندن آن نوشته شوکه شده بودم که الان برای خودم هم عجیب است!
من مدتها قبل از آن نیازم را گفته بودم. خواسته هایم مشخص بود. در یک رابطه همیشه به طرف مقابلم می گفتم٬ می دانستم از این همخوابگی انتظار چه چیزی را می کشم. خودم را نادیده نمی گرفتم. باج نمی دادم. فداکاری نمی کردم. سکوت نمی کردم.
آن نوشته باز مرا در برابر واقعیتی قرار داد که درکش برایم سخت بود. این مشکل همیشه ی من بوده٬ آنقدر در خودم غرق بوده ام که گاهی از واقعیتهای جامعه دور مانده ام. آنقدر چیزهایی که برایم عادی اند٬ عادی اند که فکر می کنم برای دیگران هم همین قدر عادی است و و قتی ناگهان می بینم که دنیای بیرون با درون من متفاوت است شوکه می شوم.
آره! باز شوکه شدم. و گفتم: " خوب من باید برم و از خود زنها بپرسم!"
نتیجه ی این همه پرسی هم آرامش بخش نبود. بیشتر دوستانم لذتشان را در نگفتن می دیدند. و لذت را گناه می شمردند. من می دیدم! همچنان که در چشمانشان برق لذت بود سرشان را پائین می انداختند و انکارش می کردند .می گفتند اگر با مردها همراه نشوی ترکت می کنند و اگر سریع الوصول باشی بی حرمت و نانجیب هستی!
همه جا پر از تناقض بود!
من دیوانه ی شوکه شده هم غمگین بودم. غمگین از اینکه باز من چرا با زنها تفاوت دارم؟ مگر من زن نیستم. ترسیدم. نجابت برایم رنگ گرفت؟ من نا نجیب بودم؟ من سهل الوصول بودم؟ واقعیت این است؟ نگفتن ارزشمند تر از گفتن است؟باید جای گفتن غمزه آمد و کرشمه؟ خوب من که اینها را بلد نبودم. چه باید می کردم؟ باید خودم را عوض می کردم؟ یعنی من زن نبودم؟ باید زن می شدم؟
خوب آن وقع من تنها ۱۹ سال داشتم و دور و برم پر از زنانی بود که تنها در کنار مرد و برای مرد تعریف شده بودند. زنانی که عفاف و نجابت تنها ملاک ارزشگذاری شان بود. آنها دوستان من بودند و دانشگاه و خیابان پر از آنها بود.
چه باید می کردم خودم را تغییر می دادم؟ همرنگ جماعت می شدم تا رسوا نشوم؟
پس این تن من که اینطور به زبان می آید مریض است؟ باید درمان شود؟
وای که چقدر سوال داشتم! و چقدر به هه چیز شک کردم!
و چه سالهایی که مجبور بودم نجابت را تعریف کنم و تن بدم به قضاوتهایی که بی رحمانه پیش می رود و محکوم می کند .تا عاشق بمانم؟!
خوب در دنیایی که برای عاشق شدن هم پیش فرض و شرط و شروط هست تو باید تغییر کنی! چون دخترانی مثل تو لایق عشق نیستند! و برای مردان و زنان اطرافم تعریف نشده بود که تن تو زبان بگشاید. دروغ بزرگی بود که تو کسی را بخواهی ولی آن دیگری را نخواهی! لابد غریزه در تعریف آنها حیوان چشم و گوش بسته ای بود که افسار تو در دستش است و همه را به یک چوب می زند. و زنی که نیازش را عیان کند پس پایبند هیچ اخلاقی نیست و به وفاداریش اطمینانی نیست! چرا فکر می کنید زنی که راحت از خودش حرف می زند پس پی دروغ و نیرنگ است؟ چرا فکر می کنید آمده است تا به بهانه ی تن پایبندتان کند؟ مگر جز تن راهی برای پایبندی نشناخته اید؟
من در خود شکسته بودم. خسته و پیر شده بودم. چرا تن اینقدر مهم است؟ چرا فکر و احساس اهمیت ندارد؟ چرا تو نمی بینی این حس را ؟ چرا آن یکی فکرم را ارج نمی نهد؟ ای تو! چرا عشق را اسارت معنا می کنی؟ مگر نه اینک عشق آزادی است؟ مگر من تنها در تن خلاصه شده ام؟ آی آدمها که به گذشته تان می بالید٬ آی مردانی که گذشته و حال و آینده یک زن را برای خود می خواهید! شمایی که هر حضوری مالکیت شما را کمرنگ می کند و رگهای غیرتتان را به جوش می آورد من خسته ام! از دست تمام این فکرهای سیمان گرفته تان خسته شدم! از جنگیدن با شما خسته ام. از قضاوتهایتان خسته ام. از اینکه بگویند که باید تغییر کنم ولی ندانم چراً خسته ام!
می خواستم فریاد بزنم:"من اینم! نجیب یا نا نجیب. چرا باید خودم را اسیر کلمه کنم؟ این کلمات شما چه برایم می آورد؟ چه برایم آورده است؟"
و این جنگهای بی حاصل راکدم کرده بود. آنچنان در خود فرو برده بودم که به وضوح می دیدم هیچ پیشرفتی در زندگی ام نیست. مردسالاری با تمام قوا پسم می زد و من چه راحت به آن تن داده بودم.
و در تمام این خستگی و جنگ هایم بود که فکر کردم باید پایانی باشم برای این رکود!
دنیایم را تغییر دادم و زنانی را یافتم که ارزشگذاری نشده بودند. و عطای عشق اسیر کننده را به لقایش بخشیدم.
توی تمام این سالها با همه ی این جنگها اما باز همیشه از تن نوشتن برایم سخت بود. از تن نوشتن در جایی مثل این وبلاگ برای خیلی از آدمها که می شناسنم یا نمی شناسنم.
اما گفته اند از هر چه ترسیدی با سر برو تو شکمش!
و حالا می خواهم بت این ترس را هم بشکنم.
ما ازچه می ترسیم؟ چرا تن اینقدر برایمان حوزه ی ممنوعه است؟ چرا بر خلاف تمام شعارهایمان حاضریم فکر خوب یک زن را تمام چیزهای دوست داشتنی اش را فدای جسمش کنیم؟ فدای گذشته ای که به خیالمان غرور و غیرتمان را جریحه دار می کند؟
اگر نجابت تنها در حیطه ی تن است٬ بی فکر و بی اندیشه٬ اگر تنها ملاک خوب بودن برای یک زن عفت و گذشته پاک و نگفتن و ترسیدن است! خوب پس من چه نا نجیب و بی عفتم!