تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

اين روزها دائم تصويرهايي در ذهنم مي آيند و ميروند. تصوير پسري كه روبرويم نشسته بود و هي انگشتانش را در هم گره مي كند و باز مي كند، با آن تته پته اش.

و تصوير پسر ديگري پشت رل، پشت چراغ قرمز، كه دستهايش را باز كرد و گفت:"... اما نگفت كه ...گفت؟ نگفت." و بعد دستان خالي و كسي كه دائم توي سرم تكرار مي كند:" نگفت كه.... گفت؟ نگفت."

و آنقدر مي گويد كه عصباني شوم.

اين روزها تصاويري جلوي چشمم رژه مي روند و سرم پر است.

گاهي يادم مي آيد كه ظهر زمستاني مطبوعي پسري را از دور نگاه مي كنم ، با لباس سبز و سبيلهاي بلند و لبخندي كه از دور ميزند. و من نمي دانم كه چرا تصوير او و غم او اينقدر برايم پر رنگ است؟

سرم پر است. پر! آنقدر كه فكر مي كنم نمي توانم روي تنم نگهش دارم و مي خواهم بخوابم تا مبادا سرم بيفتد.

اين روزها يكنفر دائم در گوشم مي خواند بيا نترسيم دخترك....! يكفر دائم مي خواند.

و من مي خواهم نترسم. اما نمي شود. نمي گذارند و باز مي ترسم.

من متنفرم از ترسيدن.

اين روزها خواب نمي بينم و اگر هم ببينم پريشان است. انسجام ندارد ، بي معناست.

اين روزها انگار چيزي را از من گرفته اند و هرچه فكر مي كنم يادم نمي آيد چي بوده.

اين روزها همش مي خواهم گريه كنم و بروم در بغل همان كسي كه هي مي گويد بيا نترسيم دخترك...!

و الان وقتي صداي گوشخراش آن مرد از خيابان مي آيد و مردي ديگر با تمام توان مي كوبد روي طبل، انگار كه دارند مي كوبند توي سر من و ياد نوشافرين* افتادم كه آنقدر با قنداق موزر زدند توي سرش تا مرد. و همش توي سر من هم ميزدند، اما من نمردم.

اين روزها خيلي تنهايم. مي خندم، گاهي شادم، خيلي. ديوانه وار. اما باز يكي مي زند توي سرم.

مي خواهم از تصويرهايي كه هي مي آيند و مي روند فرار كنم. مي خواهم گريه كنم. اما نمي شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شخصیت اول داستان "سال بلوا" نوشته ی عباس معروفی.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 12:17 PM  توسط نازلی  |