تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

شبي در حدود 10 در سايت مركزي دانشگاه نشسته بودم ( در اردو ما حق استفاده از سايت هاي دانشگاه را تا ساعت 11-12 شب داشتيم. البته اكثرا با نظارت يك استاد). در كنار من پسري از دانشگاه "ا.ح" نشسته بود. مي خواستم از بيانيه هاي كمپين پرينت بگيرم. اما كول ديسك همراهم نبود ، براي همين به دفتر گروه رفتم و كول ديسك يكي از اساتيد را گرفتم. وقتي به سايت برگشتم ديدم كامپيوتر من خاموش است و فقط آن پسر در سايت است. خواستم ديگر كامپيوتر را روشن نكنم. پسرك را دوبار صدا زدم. اما انگار نمي شنيد. براي بار سوم و با صداي بلندتري صدايش كردم و در همين حين چشمم به صفحه ي مانيتور افتاد. احمق انگار مشغول ديدن يك فيلم پورنو بود. رويم را برگرداندم و كامپيوتر خودم را روشن كردم. پسر كه انگار تازه با ديدن نورها به خودش آمده بود نگاهي به من كرد و پرسيد چه مي خواهم و با دستپاچگي صفحات را بست. من با سر اشاره كردم هيچ. كارم را انجام دادم و كامپيوتر را خاموش كردم و از سايت بيرون رفتم. در راهرو كمي نشستم و فكر كردم  كه آيا موضوع را با مدير گروه مطرح كنم يا نه؟ بالاخره به سمت دفتر گروه رفتم و از مسئول كامپيوتر خواستم بيانيه ها را برايم پرينت بگيرد. وقتي كار تمام شد از مدير گروه خواستم كه اگر مي شود بيرون بيايند . وقتي بيرون آمد مساله را به او گفتم. او تشكر كرد و به سمت سايت دويد.

ديگر حدود 10.5 بود. تا خوابگاه را پياده رفتم . با خودم فكر مي كردم كه كار درستي كردم يا نه؟ وقتي به خوابگاه رسيدم داستان را براي دوستانم تعريف كردند. همه اول از كار بيشرمانه آن پسر حرف مي زدند و بعد با تعجب از من مي پرسيدند تو واقعا اين كارها را كردي؟

اكثر دوستان هم عقيده بودند كه اگر همچين اتفاقي براي آنها مي افتاد به سرعت سايت را ترك مي كردند، به مدير گروه چيزي نمي گفتند و ابدا تا خوابگاه تنها و پياده نمي آمدند.

الان كه روزها از آن ماجرا گذشته مطمئنم كه اگر باز همچون اتفاقي بيفتد باز من همچون كاري خواهم كرد.

آن لحظه كه در سايت بودم پيش خودم فكر كردم اجازه نخواهم داد يك هرزه ي كوچك حق مرا براي استفاده از اينترنت و كامپيوتر سلب كند. دوستانم مي ترسيدند كه آن احمق بخواهد در عالم خلسه! غلطي بكند و آبروي آنها برود. من نمي فهمم اين وسط چه ربطي به آبروي آنها دارد؟ اشتباه را كس ديگري انجام داده اما چون هميشه زنها مقصرند لابد آنها از پيش خودشان را مقصر مي دانند!

مي دانستم كه درست ترين كار هم گفتن به مدير گروه بود. خجالت خنده آور است. ما در تمام طول روز از نگاههاي هرزه ي پسران آن دانشگاه آسايش نداشتيم، كدام آنها براي اين بي شرمي شان خجالت زده بودند؟ قبلا هم مورد مشابهي توسط يكي ديگر از دوستانم ديده شده بود و او با لذت از غيرت پسران دانشگاه مي گفت كه با يك نگاه او را مي پاييد و با نگاه ديگر پسرك خاطي را و وقتي دوستم متوجه ماجرا شده بود با ترس سايت دانشگاه را ترك كرده بود.

اما من نه غيرت پسران دانشگاه را مي خواستم و نه از حق خودم مي گذشتم. اين حق من و همه دختران بود كه در محيطي امن به كارهايمان برسيم و از امكانات دانشگاه استفاده كنيم.

من فكر مي كنم همين ترسهاي ما بوده كه برخي از مردان به خودشان اجازه مي دهند كه به هر عنواني جاي ما را تنگ و حقوق مان را سلب كنند.

وقتي به ترسهاي دوستانم نگاه مي كنم مي بينم جنسيت سازان چه موفق عمل كرده اند. آنها همه مي ترسند و از اين ترسهاي خود خجالت زده هم نيستند.اما من باور دارم ترس بي مورد خجالت آور است. من به عينه ديدم كه بعضي از دختران نه تنها خجالت نمي كشند كه از جن و روح و تصور سايه مردان مي ترسند بلكه اين ترسها را پرورش مي دهند و به آنها مي بالند.

 ترس بد نيست. ترس احساس بشري است. همه مي ترسند و گاهي همين ترسهاست كه انسان را از گزند مصون مي دارد. اما ترسي كه به ما آموخته شده توهم است و چه جالب كه ارزش. ارزشمند تر از هر ارزشي! ما بايد از تنهايي بترسيم، از تاريكي بترسيم، از مردان بترسيم و از همه چيزهاي مشكوك بترسيم. آنقدر بترسيم و بلرزيم تا سالم بمانيم و غيرت مردانمان را خدشه دار نكنيم. و شايد بايد بترسيم چون مردان آموخته اند كه از زن ضعيف و ترسان خوششان بيايند. پس ما بايد بترسيم تا مردان خوششان بيايند و از ما حمايت كنند و سايه سرمان باشند و اين احساس قوي تر بودن آنها را شاد و بزرگ كند.

وقتي ما در احاديث و سخن بزرگان مي خوانيم شجاعت ارزش مرد است و ترس ارزش زن!  با چنين مصائبي هم مواجه مي شويم.

پس آي زنان  بياييد همه دست به دست هم دهيم تا لذت زندگي را به مردان بچشانيم!

چه فلسفه ي احمفانه اي.

زن بودن سخت است. اما هرگز دلم نخواسته مرد باشم، آنهم مردي با حقوق اضافه.

 

نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10:12 AM  توسط نازلی  | 

از خودم دورم. دلم تنگ شده انگار.

پر از سکوتم.

اینجا تفاوت چه پر رنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 10:19 AM  توسط نازلی  | 

زندگی می گذرد. گاهی سخت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 12:9 PM  توسط نازلی  |