فقط آمدم با دو روز تاخير ۲۲ خرداد روز همبستگي زنان ايران را تبريك بگم. همين. به اميد برابري.
پي نوشت: هرچي ديروز تو مهموني جنبش زنان خوش گذشت ٬ امروز از دماغم در اومد. نقشه برداري ژئودتيك و تحليل شبكه را شدم ۲. باور كنيد!
فقط آمدم با دو روز تاخير ۲۲ خرداد روز همبستگي زنان ايران را تبريك بگم. همين. به اميد برابري.
پي نوشت: هرچي ديروز تو مهموني جنبش زنان خوش گذشت ٬ امروز از دماغم در اومد. نقشه برداري ژئودتيك و تحليل شبكه را شدم ۲. باور كنيد!
به دعوت آرمين عزيز وارد يك بازي اينترنتي ديگر شدم. بازي " در زندگي ات تحت تاثير چه كساني بودي؟"
اگر بخواهم بنويسم شايد به 5 مورد نرسد چون در زندگي به خودم آموخته ام كسي را الگو قرار ندهم. اما خوب مسلما كساني بودند كه منش و رفتار و گفتارشان در من اثر گذاشته باشد:
1- روزي به امر مادر عزيزم به كتابخانه دانشگا ه رفتم تا كتابي در زمينه ي عرفان اسلامي به امانت بگيرم. در ميان نام نويسندگان نامي آشنا به چشمم خورد. كسي كه انديشه هاي سهراب متاثر از انديشه هاي او بوده و از آنجا كه من ديوانه سهرابم كتاب آن مرد را امانت گرفتم تا ببينم اين كيست كه اين چنين سهراب واله ي او بوده. در مسير دانشگاه تا ايستگاه ميرداماد 40 صفحه اي خواندم. كتاب به اصطلاح سهل و ممتنع بود. بي اغراق بگويم نفسم بند آمده بود. آنقدر هيجان زده شده بودم كه دستانم مي لرزيد. آن روز غريبي بود٬ با دوستي قرار داشتم. كمي با او قدم زدم و از اين كشف جديدم گفتم و بعد تا عصر در كتابخانه دانشگاه هنرهاي زيبا كتاب را تمام كردم.
غرق لذت بودم و شگفتي.
آن كتاب فوق العاده " فرهنگ آموختن و عشق ورزيدن" اثر فيلسوف هندي " كريشنا مورتي " بود. شايد كمتر از 6 ماه از آن روز بگذرد اما تاثيري كه مورتي در من گذاشت بس بزرگ و عميق بود. نمي گويم به انديشه ام جهت داد چون من قبل از خواندن كتاب هم همينطور مي انديشيدم و زندگي مي كردم بلكه به انديشه هاي شكل و عمق داد. مورتي به من آموخت نترسم، لذت ببرم و حساس باشم. به شما هم توصيه مي كنم اين كتاب را بخوانيد . اثر عميقي است.
2- سهرابي سپهري به من زيبا ديدن را آموخت. قشنگي را به من نشان داد٬ فروغ به من جسارت زنانه٬ شاملو آرمان و مشيري عشق را آموخت. ديگراني هم بودند پروين اعتصامي، مهدي اخوان ثالث، حافظ، يوشيج و گلسرخي. اما اين چهار تن هميشه سوگلي هايم بودند!
3- دير زماني كسي در زندگي بود كه براي اولين و آخرين بار طعم عشق را به من چشاند. عشق و خيلي چيزهاي ديگر.
و باز براي نخستين بار من طعم رنج و قصه و غم را با او چشيدم. تاثير عميقي بود. تاثيري كه هنوز هم با من است و انگار مرا گزيري از آن نيست.
4- كتاب. كتاب يك شخص است. و همه كتابها را من يك كل واحد مي گيرم. كتابها هستند كه به زندگي ام جهت مي دهند.
والسلام
كس خاصي را هم دعوت نمي كنم. هر كس خواست بنويسد٬ به دعوت من بازي كند.
***
من هم كشتم خودم رو با اين عكس عوض كردنها! اما عكس قبلي رزولوشنش خيلي پائين بود به نظرم.
روزنامه سرمايه :
"نگاه امنيتي به امور اجتماعي، در جامعه اختلال ايجاد ميكند.»
اين را تقي آزاد ارمكي، عضو هياتعلمي دانشكدهء علوم اجتماعي دانشگاه تهران، در نشستي كه براي بررسي طرح ارتقاي امنيت اجتماعي در دانشگاه برگزار شده بود، گفت. بررسي اين طرح كه با حضور نمايندهاي از نيروي انتظامي و استادان دانشگاه انجام شد، مورد استقبال بسياري از دانشجويان واقع شد به طوري كه تعدادي از دانشجويان به خاطر پر بودن سالن 100نفره، ايستاده بحث را دنبال ميكردند.
در ابتداي اين جلسه، بهرام بيات، مديركل مطالعات اجتماعي ناجا، دربارهء اجراي اين طرح گفت:«سال 82 در مقياس زماني و مكاني كوچكتري به اجراي طرح برخورد با بدحجابي پرداختيم، اما پس از اجراي طرح متوجه شديم كه پديده را خوب نميشناسيم و در مقولهء بدحجابي با طرف مقابل درك و مفاهمهء مشتركي از موضوع نداريم. به همين خاطر سال گذشته براي برطرف كردن مشكلات طرح، پايشهايي انجام داديم.»
بيات ادامه ميدهد:«براساس بررسيها متوجه شديم كه مردم به سه موضوع مواد مخدر، مزاحمتهاي خياباني و سرقت بيش از موضوعهاي ديگر حساسيت دارند از اين رو سال گذشته طرحهاي جداگانهاي با عنوان برخورد با ناهنجاري پوششي، برخورد با اراذل و اوباش و برخورد با مصرفكنندگان مواد مخدر طراحي شد.»
بيات معتقد است در زمينهء ناهنجاري پوششي از 10 روز قبل از اجراي طرح، اطلاعرساني آغاز شد و اين موضوع كمك كرد تا نيروي انتظامي كمترين برخورد را داشته باشد.او ميگويد:«در تدوين اين طرح از نظرات فرماندهان نيروي انتظامي در استانها و مركز، روساي دادگستري در نيروي انتظامي، استادان دانشگاهها و متخصصان حوزهء علميه استفاده شد.
بيات كه 23 درصد قتلها را ناشي از مسالهء بدحجابي ميداند،ميگويد:«بيشتر مزاحمتها براي افراد بدحجاب اتفاق ميافتد و كسي كه مانند مانكن از خانه بيرون ميآيد،هم براي خود و هم براي ديگران مشكل ايجاد خواهد كرد.»
بیات ، نماینده نیروی انتظامی يك مثال ميزند:«اگر در یک اتومبیل در خيابان باز باشد و پليس نتواند صاحب آن را پيدا كند، ماشين را به پاركينگ ميبرد تا دزديده نشود و صاحب ماشين هم _در عوض،پول پاركينگ و مبلغ خلافي را ميپردازد.در بحث حجاب هم همينطور است يعني اينطور نيست كه ما سرمان را پايين بيندازيم تا هر كس هرطور كه دلش خواست بيرون بياد و وقتي مورد تعرض قرار گرفت ما وارد عمل شويم بلكه ديدگاه ما، ديدگاه تركيبي مجرم-قرباني است و جهت گيري ما به هر دو سمت است.»
او ادامه ميدهد:«در اين طرح تاكنون نزديك به هزار و 500 زن به مراجع انتظامي ارجاع داده شدهاند كه بعد از تشكيل پرونده، رها شدند اما يك درصد از اين افراد دستگير شده، در بازداشت ماندند چرا كه در ميان آنها دختران فراري و زنان ويژه بودند و برخي از آنها مرتكب به جرايم مواد مخدر و قتل بودند.
اين افراد با مقاومت و سوءاستفاده از احساسات عمومي قصد فرار از دست قانون را داشتند كه موفق نشدند.»
در ادامهء اين جلسه تقي آزاد ارمكي ،جامعه شناس به مطرح كردن ديدگاه انتقادي خود پرداخت و سخنانش را با چند سوال آغاز كرد:«چرا امنيت اجتماعي مسالهء اصلي ميشود و چه كساني و با چه فلسفه و منطقي اين مساله را به عنوان مسالهء اول مطرح ميكنند؟»او ميگويد:«آيا واقعا عرصه سامان اجتماعي ما دچار وضعيت بحراني شده و اگر شده اين شاخصهاي بحرانيشدن چيست و كدام نيرو موظف به شناسايي اين مساله است و ميتواند وارد بحث سامانكردن شود؟»
ارمكي در پاسخ ميگويد:«ما جامعه را مانند ادبيات راديكال ماركسيستي بسيار ناسالم و در بحران ميبينيم و تصور ميكنيم كه جامعه در حال فروپاشي است،خانواده در حال فروپاشي است و به خاطر همين، به لحاظ امنيتي جامعه را مورد شناسايي قرار ميدهيم.»
او ميگويد:«ما به اشتباه، عرصهء اجتماعي را فراموش كرده و فهم امنيتي نسبت به موضوع پيدا كردهايم.نيروي امنيتي نبايد وارد اقدام اجتماعي شود چرا كه عمل در حوزهء اجتماعي بايد با مديريت اجتماعي باشد.»
او به نكتهء ديگري نيز اشاره ميكند:«بحران جامعهء ما، بحران اجتماعي است كه به مسايل ساختاري جامعه مرتبط است و از آنجا كه در ساختارهاي اجتماعي،مردان نقش تعيين كننده دارند نبايد تنها به سراغ زنان برويم و مردان را ناديده بگيريم و وقتي به دنبال مشكلات اساسي در حوزهءاخلاق ميگرديم نبايد به دنبال زنان برويم چرا كه زنان قربانيان اين حادثهاند،نه علت آن.»
رحمتالله صديق، از ديگر اعضاي هيات علمي دانشگاه تهران نيز با انتقاد به اين طرح گفت:«نميتوان به همه برچسب زد تا در نهايت تنها يك درصد مجرم به دست آيد. در اين طرح از هزينههاي سنگين رواني كه دختران و زنان پس از مواجهه با ماموران بايد بپردازند، غفلت شده است.»
او ادامه داد:«زن ايراني هميشه موضوع چالشهاي ملي ما بوده است و پوشش زنان هميشه چالش بهاره و تابستانهء دولتها بوده است اما وقتي با عينك جامعهشناختي به قضيهء بدحجابي نگاه كنيم، ميبينيم بدحجابي هر سال يك قدم جلوتر گذاشته و دولت يك قدم عقبنشيني كرده است.»
او ميگويد: «وقتي با بحث پوشش زن، جدا از جايگاه زن و به صورت مستقل و انتزاعي برخورد شود، نتيجهاي به دست نميآيد. زن يك مجموعه است نه فقط كسي كه لباسش مهم باشد.دختري از شهرستان به تهران ميآيد، در خوابگاه زندگي كرده، كار پيدا ميكند و در نهايت در يك آپارتمان به صورت مجرد زندگي ميكند،يك فرد مستقل است و وقتي ما استقلال زن را پذيرفتهايم ديگر نميتوانيم تنها پوشش او را مورد توجه قرار دهيم. در عين حال معتقدم كه به جاي برخورد با زنان بهتر است با مردان هوسباز برخورد شود.»
او همچنين به بازخواني قوانين اشاره كرده و ميگويد: «نميتوانيم فقط قانون حجاب را مدنظر قرار دهيم و ديگر قوانين ارتقاي امنيت اخلاقي، انساني و عمومي زنان را ناديده بگيريم.»
او ميگويد: «با توجه به رشتهء تخصصيام يعني آسيبها كه 30 سال در اين زمينه كار كردهام، هنجار اجتماعياي كه به طور مستمر شكسته ميشود، باز حذف شود و براساس قانون جامعهشناسي انحرافات،وقتي هزينهء كنترل يك هنجارشكني بيش از هزينهء نفس خود آن هنجارشكني باشد،اين كنترل اقدامي بيفايده خواهد بود.»او سيگار كشيدن را مثال ميزند و اينكه اگر هزينهء مجبور كردن مردم به نكشيدن بيش از هزينهءكشيدن سيگار باشد، نبايد چنين اقدامي كرد.
او همچنين معتقد است:«قوانين مربوط به حجاب بايد مورد بازخواني قرار گيرند و_ اين كار بايد ابتدا از دانشگاهها آغاز و از جامعهشناسان براي اين كار استفاده شود.»
عباس كاظمي، عضو هيات علمي دانشگاه تهران نيز دربارهء اين طرح گفت:«در هيچ جامعهء اسلامياي به اندازهء جامعهء ما مسالهء حجاب زنان موضوع اصلي نيست.»
او ميگويد: «برخورد با اراذل و اوباش معقول است چرا كه آنان يك درصد جمعيت را تشكيل ميدهند اما وضع قانوني كه به موجب آن 50 درصد مردم درگير شوند، جامعهشناسانه نيست.»
او با اعتقاد به اينكه «تذكرها در مورد بدحجابي باعث بياحترامي به شخصيت شهروندي ميشود»، ميگويد: «در جمعآوري اراذل و اوباش يا معتادان در 90 درصد مواقع، افراد به درستي دستگير ميشوند اما در مورد زنان، 90 درصد به اشتباه دستگير ميشوند به طوري كه سرهنگ بيات گفتند كه تنها يك درصد افراد دستگير شده زنان خياباني و مجرم بودند.»
او نقد ديگري هم دارد: «براساس نظرسنجي نيروي انتظامي مواد مخدر، مزاحمتهاي خياباني و سرقت از عمده موارد نگراني مردم بود. پس چگونه است كه ناهنجاري پوششي كه جزو اين موارد نيست در مرحلهء اول برخورد قرارميگيرد و آيا زنان خطرناكتر از معتادان و اراذل و اوباش دانسته شدهاند؟»
این جامعه شناس با به چالش كشيدن سخنان نمايندهء نيروي انتظامي ميگويد:«مثالي دربارهء انتقال اتومبیل به پاركينگ زديد و آن را با مسالهء حجاب زنان مقايسه كرديد در حالي كه درست نيست به زن همانند اتومبیل به عنوان يك مايملك نگاه شود و اين نگاه ماشيني به زن درست نيست.»
كاظمي همچنين معتقد است:«اگر زني به جرم بدحجابي بازداشت شود بايد به همين جرم مواخذه شود، نبايد ماموران كيف او را بگردند و يا او را به حمل كراك متهم كنند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندگي بايد جشني پايان ناپذبر باشد. چراغاني در سراسر سال. تنها در اين جشن است كه رشد مي يابي و شكوفا مي شوي. آري! چيزهاي كوچك را به جشنهاي بزرگ تبديل كن.
اين را دوستانم روز تولدم به من هديه كردند. نمي دانم از كيست. اما زيباست.
الان كه مي خواندمش فكر كردم٬ ما لذت بردن را نياموخته ايم . آنقدر خوشبختي و شادي را برايمان شرطي كرده اند كه لذت از دستمان رفت.
ما آدميان شرطي شده ٬ لذت هاي حال را رها مي كنيم به اميد لذتهاي بزرگ آينده .و بعد ، آن آينده را يا بدست نمي آوريم يا اگر بدست آورديم مي بينيم كه اي دل غافل چه چيزهايي را در مقابلش باختيم. قبل از اينكه دست به كيبورد بشوم٬ مصاحبه اي با كيانيان مي خواندم در باره ي نمايشگاه آثار چوبي اش. گفته بود كه آموخته هنر يعني نگاه به جزئيات. از خودم پرسيدم من چقدر هنرمندم؟ و ديدم چه چيزهاي كوچك زيبايي را براي ديدن و داشتن بزرگها از دست دادم. چه حسرتي بود اگر آنها جايگزيني نداشتند.
ديده ام٬ لمس كرده ام و فهميده ام زيبايي زندگي در چيزهاي كوچك است. خوشبختي را مي توان دريك خواب بعد از ظهر به آغوش كشيد. مي شود به قول سهراب لذت را با نان و پنيرك صبحانه بلعيد. مي توان در يك عصر زيباي بهاري با ديدن مردم به اوج شادي رسيد.
اصلاٌ بياييم يكبار بنشينيم و با خودمان خلوت كنيم كه خوشبختي يعني چه؟ و قبل از اينكه پاسخ دهيم تمام زرورقها و الفاظي كه ديگران و خودمان سعي كرده ايم دور خوشبختي مان بپيچيم را دور بريزيم ، با خودمان صادق باشيم و جواب دهيم. من مي گويم خوشبختي يعني از ته دل خنديدن. همين و تمام.
شادي هاي كوچك زندگي و لذتهاي قلبي آفريننده هاي شادي اند و شادی يعني خوشبختي.
دوست دارم تمامي شايدها و اگر را از دوري خوشبختي ام بچينم. دوست دارم تمام انديشه و الفاظي كه مانع لذت و شادي ام است را دور بريزم و زندگي كنم. آنطور كه بايد.
و آنطور كه هرگز حسرتي در پي اش نباشد.
زیر دوش آب سرد که بودم٬ قطرات آب که می ریخت روی سرم ٬ حس می کردم یکی با قنداق موزر هی می زند توی سرم.
من اینطورم.... با شخصیتهای کتابهایی که می خوانم زندگی میکنم. انگار روح آنها در من حلول می کند٬ با آنها رنج می برم. شاد می شوم.
همراه مرگان ٬ وقتی سلوچ رفت٬ بدبخت شدم. با خانم در به در شدم( خانم تاثیر عمیقی بود. همه آن شبهایی که با خانم نجوا می کردم و او به خوابم می آمد هنوز یادم هست. نزدیک عید بود و خانه تکانی. خانه درهم بر هم مان مرا بیشتر در دنیای خانوم غرق می کرد. شاید باورش سخت باشد ٬ اما خانوم اینقدر اسیرم کرده بود که به بهنود میل زدم. که بگوید خانوم راست بوده یا افسانه. نمی دانم دوست داشتم جوابش چه باشد. اما می دانم که اگر می گفت که افسانه است٬ دیگر خانوم به خوابم نمی آمد٬ آسوده می شدم شاید. اما هیچ نگفت. و چه روز بدی بود وقتی در مصاحبه ای خواندم که گفته بود داستان سرایی کرده و گفته بود همه ی داستانها رنگی از حقیقت دارند. باور نکردم. همچنانی که اکنون هم باور ندارم خانوم افسانه باشد). همراه تمام پریشانی های دوراس پریشان شدم٬ با سیندخت سناپور عاشق بودم. و با ترس مردمان جنگ محمود زیستم( زمین سوخته هم معجزه ای بود در زندگی ام. انگار هر شبی دشمنی نامعلوم بر سرم بمب می ریخت. غصه ی بزرگی بود). و بسیاری دیگر از کتابها.
این روزها هم دائم قنداق موزر می خورد توی سرم. و حس می کنم تمام سرم زخم است.
امروز رفتم توی حمام٬ در را بستم٬ چراغ را خاموش کردم و حس کردم توی پنج دری محبوسم٬ کتک خورده و زخمی و عاشق.
نمی دانم اینها دیوانگی ست یا نه؟ روزگاری کتاب خواندن را ترک کردم چون تحمل رنجهایی که نویسندگان به من می دادند را نداشتم و کمتر نویسنده ای داستان شاد می نوشت! اما نتوانستم. دری که ادبیات به رویم می گشود را نمی توانستم ببندم. با ادبیات من همه ی جهان و آدمهایش بودم.
زمانی هرچه بود ٬ هر چه می شد ٬ می گفتم خدایا شکرت. آن موقعها خدا بیشتر کنارم بود. در برابر تمام غصه ها و ناملایمتی ها می گفتم: شکر. حتی در برابر ترس گفتم شکر٬ چون باور داشتم و دارم وجه تمایز انسان با سایر موجودات در احساس است و هر حس انسانی شیرین است و باید تجربه اش کنم. ترسیدم٬ گریستم٬ شاد شدم٬ غصه خوردم٬ عاشق شدم و همه ی اینها مرا راضی می کرد٬ با همه ی اینها انسان می شدم و می فهمیدم.
دوست داشتم جای همه بودم. همه چیز را تجربه می کردم و وقتی انسانی را می دیدم که شاد است ٬ غمگین است یا عاجز است٬ دستش را بگیرم و بگویم درکت می کنم و واقعاً درکش می کردم. با گوشت و پوست و خونم. انگار که خود اویم.
بعد هر حسی٬ هر واقعه ای ٬ روزها روی آنها مکاشفه می کردم تا انسان بودن را بیاموزم( و باور کنید بدترین و غیر قابل تحمل ترینشان٬ حس نا امنی بود).
شاد شدم٬ غصه خوردم٬ گریه کردم٬ ترسیدم٬ نا امن بودم٬ حسادت کردم٬ شکست خوردم٬ تحقیر شدم و آدم شدم.
در مقابل هر چیزی که دیدم و احساس کردم٬ شکر کردم.در مقابل همه چیز( دیر زمانی دوست داشتم حرفهایی بشنوم و هرگز نشنیدم در مقابل این تجربه ی غم انگیز شکر نکردم و شاید همین باعث شد که دیکر شاکر نباشم).
اما همه چیز را نمی توانستم بیازمایم. از حیطه ی زندگی ام خارج بود.
و اینجا ادبیات به کمکم آمد. او دستم را می گرفت و مرا به دنیاهایی پرتاب می کرد که شاید هر گز نمی توانستم حتی قدمی به سویشان بردارم. کودکان کار٬ زنان کتک خوده٬ عاشقان در به در٬مردمان تحقیر شده٬ دختران انتظار٬ زندگان مرده و خلاصه انسان. این او بود که دیگران را وارد دنیای بسته من کرد و من را هم وارد دنیای غریب آنها.
دریچه ی ادبیات٬ سینما٬ شعر هنوز به رویم باز است و می دانم راه درازی در پیش دارم تا انسان شوم.
هنر دوست فابل اعتمادی ست. و شاید تنها دوستی که یارم کند تا انسان شوم. آنطور که باید.
***
این روزهای سال بلوای معروفی را می خوانم. قلم خوبی دارد و ذهن عجیبی. اما کلامش آنقدر برایم محسور کننده نبود. نه به اندازه ی دوراس و دولت آبادی و محمود. اما خوب! خوب می نویسد. شاید حتی فراتر از خوب.