بعد از ساعتی انتظار بالاخره آمدند٬ خندان و پرانرژی. مثل همیشه.
بوسه....اشک...خنده.....دلتنگی....آغوش....
و نشستیم تا گوش بسپاریم به دیده ها و شنیده های ناب بچه ها از پشت دیوارهایی که آخر دنیا آنجاست.
ناهید مهربان همانطور مثل همیشه باشتاب می گفت. آنقدر با شتاب که گاهی رد کلماتش را گم می کردم. وقت اندک بود و گفتنی ها بسیار. برایمان از کبری رحمانپور و معصومیتش گفت٬ از شهلا جاهد و حمایتی از سعی داشت از آنها بکند ٬ از اشرف کلهر گفت . و از دختر جوانی که در زندان دو نفر را به قتل رسانده بود. گروه خودش را داشت و زور می گفت.
و محبوبه با طمانینه از بند یک زنان گفت. از زنانی که روزها و ساعتها خدمتکاری دیگران زندانیان را می کردند و شبها به جای زندانبانها کشیک می ایستادند تا بلکه بتوانند پنج دقیقه وقت تلفن بگیرند. تلفن در ازای پول. استثمار می شدند چون فقیر بودند٬ انگار نظام طبقاتی در زندان هم آدمیان را رها نمی کند.
از سلسله مراتب مستحکم و پدر سالاری ( به معنای عام کلمه ) ریشه داری گفت که زنانی که خود قربانیان این نظامند نا آگاهانه آن را باز تولید می کنند. حتی در زندان. زنانی که در روابط جنسی ٬ وقتی که مردی هم در میان نیست ٬ زور می گویند و کتک می زنند و تجاوز می کنند و صورت زنهایی که نمی خواهند معشوقشان باشند را علامت می زنند . همانطور رفتار می کنند که نقش سنتی مرد آنگونه است. حتی اگر مردی در میان نباشد. و زنانی که کتک می خورند و زور می شنوند و صبورانه تحمل می کنند و نابود می شوند. همانطور که نقش سنتی زنانه شان ایجاب می کند. انگار همیشه ٬ همه جا ٬ باید سالاری باشد و زیر دستی. حتی اگر همه برابر باشند. حتی اگر همه از حقوق یکسانی محروم باشند. حتی اگر آخر دنیا باشد.
آنها باز از نا امیدی عمیقی گفتند که همه زنان زندانی را دچار کرده. نا امیدی که هیچ کس به فکر مداوای آن نیست. انگار که زندانیان متعلق به دنیای مردگانند و تلاش برای آنها آب در هاون کوبیدن است!
ناهید و محبوبه در میان اشکهامان نامه زنانی را خواندند که شوهرشان را کشته بودند چون برای نجات جان خود ٬ قوانین نابرابر برای آنها چاره ای نگذاشته بود مگر اینکه جان کس دیگری را بگیرند و باز هم نجاتی در کار نبود. طناب دار کابوس هر شبشان شده بود. زنانی که خیانت می کردند چون برای آزادانه انتخاب کردن ٬ راه دیگری برایشان نمانده بود .و باز هم گودالهای عمیق و سنگهای کشنده انتظارشان را می کشیدند. دخترکانی که فرار می کردند و تن هاشان ٬ این تنها دارایی هاشان ٬ را می فروختند چون راه دیگری پیش پایشان نبود ٬ و فقط آخر دنیا در به رویشان گشود. زنان بی پناهی که در تاریکی دنبال کوچکترین روزنه های امید می گشتند شاید کسی را بیابند که آنها را به زندگی باز گرداند. و ناهید و محبوبه مهربان رنجشان مضاعف می شد وقتی می دیدند در برابر آن همه امید چقدر ناتوانند.
امروز به پروین می گفتم که انگیزه و ایمان ناهید و ناهید ها و محبوبه ها را ستایش می کنم. و این ایمان را وقتی عینی تر دیدم که ناهید با اشک از زنی محکوم به اعدام گفت که جلوی چشم آنها به حال مرگ افتاده بود و همه ٬ زندانی و زندانبان ٬ بی تفاوت از کنارش می گذشتند و جواب نفسهای بی رمق آن زن و بی تابی های ناهید و محبوبه فقط یک لیوان آب قند بود. در آن میان ناهید فریاد زده بود که من فعال حقوق زنان نیستم اگر ببینم که انسانی در مقابل چشمانم جان می دهد و هیچ نکنم. همین ایمان به شان انسانیست که قابل تحسین است. ایمانی که والا ترین ایمانهاست.
در تمام راه تا خانه به نظامی فکر می کنم که آنقدر با مهارت در مغرهامان جاسازی اش کرده اند که حتی اگر خودمان هم قربانی اش باشیم باز حافظش هستیم. به انسانهایی فکر می کردم که با انسانهایی دیگر چنان می کنند ٬ که بعد از تمدن چندین هزارساله٬ انسانیت فراموش می شود و تمامی ارزشهایی که ما به آنها می بالیم در نظر آنها بی ارزش است. و آنوقت ما با افتخار دم از ارزش انسانی می زنیم. و باز ناهید و محبوبه مرا یاد آن سوال همیشگی انداختند که به گمانم هرگز جوابی برای آن نخواهم یافت. چه طور یک انسان به خوش حق می دهد با انسان دیگری چنین کند؟ حتی اگر آن دیگری قاتل باشد؟ چطور می تواند؟ نمی فهمم.
بالاخره ناهید و محبوبه آزاد شدند . با دنیایی از تجربه های ناب و ایمانی مستحکم تر و قدمهایی پا برجاتر.
۱- دوست دارم در رشته شهرسازی در مقطع کارشناسی ارشد ترجیحاً دانشگاه تهران قبول شوم. و بعد شهر زنان بسازم! باور می کنید حتی موضوع پایان نامه ام را هم انتخاب کردم!
۲ - دوست دارم به زودی ( به عمر من قد بدهد ) شاهد برقراری تساوی و دمکراسی و صلح در ایران و جهان باشیم. و می خواهم برای به ثمر نشستن این آرزو تلاش کنم و از کسانی نباشم که فقط گوشه ای می نشینند و بعد ثمره ی تلاش دیگران را برداشت می کنند.
و البته جنگ نشود.
۳ - دوست دارم بر تمام ترسهایم فایق آیم. ( البته منظور ترسهای جسمانی و معنای معمول ترس نیست. بلکه ترسهای روحی را می گویم که عمیقترند و واقعی تر. رجوع شود به کریشنا مورتی. بعداً مفصل در باره اش خواهم نوشت) .
۴ - دوست دارم بروم مدتی در یک کشور دیگر زندگی کنم. جایی دور که نه من کسی را بشناسم و نه کسی مرا بشناسد. و دوست دارم همه ایران را ببینم و بعد به همه جای دنیا سفر کنم. البته نه سفر توریستی بلکه دوست دارم با فرهنگهاشان زندگی کنم.
۵ - آرزو دارم روزی داستان نویس خوبی بشوم. می خواهم بتوانم صدای درد و رنج انسانها و زنان را بشنوم و روی کاغذ بیاورم. و بتوانم ناب ترین احساسات انسانی را با دیگران شریک شوم.
خوب ! از مارال و امین و سامان و پریسا و نازلی و لیلیت می خواهم با من همبازی شوند.
***
آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی
توضیح خواسته های کمپین یک میلیون امضاء در زندان اوی
روایت اول: روایت ناهید کشاورز
با آگاهی های بسط یافته زنان زندانی و زندانبان چه می کنید؟
ساعت 3.30 دقیقه روز سه شنبه 21 فروردین، امروز برای هردو ِما (من و محبوبه حسین زاده) روز خوبی بوده است: روز ملاقات. روز ملاقات برای یک زندانی شیرین ترین لحظه هاست. ازلحظه ای که نامت را صدا می کنند تا زمانی که روی عزیزانت را می بینی، لحظه شماری می کنی، لحظه ها برایت کش می آیند و تو دلت می خواهد زیباترین لباس ات را به تن کنی و آراسته به دیدن عزیزانت بروی، هر چند مجبوری چادر سرمه ای به سرکشی، و دمپایی زندان به پا کنی؛ شاید برای کسانی که تجربه زندان ندارند میان چادر سرمه ای زندان که هم بندانت با مهربانی به تو قرض می دهند با چادر سرمه ای زندان که پر از نشان عدالت قوه قضائیه است فرق چندانی نباشد اما برای تو فرق می کند، تو با این چادر احساس بهتری داری و خودت را در هیئت مادرت و خواهرت می بینی نه در هیئتی که از تو می خواهند.
در زمانی که منتظر یکی از زندانبانان هستیم تا به همراه آنان به ملاقات برویم به دفتر می روم و سر صحبت را با یکی از زندانبانان زن باز می کنم. برایشان توضیح می دهم که برای چه چیزهایی مبارزه می کنیم و از کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین می گویم، و می گویم تجربه زندان ایمان مرا به حقانیت راهی که در پیش گرفته ایم بیشتر کرده است. زندانبان به شوخی می گوید: «بگذار مردها زن دوم بگیرند به تو چه ربطی دارد» و من از مسئولیت شهروندی ام می گویم. می دانم که او هم مخالف چند همسری، مخالف حق طلاق یک طرفه ی مرد و مخالف ازدواج دختران در سن پایین است با وجود این باور نمی کند که من به خاطر تغییر همین ها اینجا هستم و می گوید: «حتما تو به کسی توهین کرده ای که به اینجا آمده ای». می گویم خودم و دوستانم شیوه ای کاملا مدنی و مسالمت آمیز را برای تغییر قوانین برگزیده ایم، می گویم به کار مدنی اعتقاد دارم و برای تغییر قانون، امضا جمع می کنم.
زندانبان دیگری می گوید:«یک دست صدا ندارد» لبخند می زنم:« کاملا درسته. به همین خاطر هست که ما فعالیت در کمپین را برگزیده ایم چون می خواهیم این مطالبات هر چه بیشتر عمومی شود» با خودم فکر می کنم اگر قاضیان ما چنین قدرتی دارند که ما را مدتها در زندان نگاه دارند، مطالباتمان را با پایه های نظام در تناقض ببینند، چند همسری را از مبانی اسلام و نظام اسلامی بدانند، و به تلاش ما در کمپین یک میلیون امضا اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی بزنند با آگاهی های بسط یافته زنان زندانی چه می کنند؟ زنانی که در دفاع از خود، قانون ناعادلانه را مسئول عمل خلاف خود می دانند، زنانی که همچون «بهجت» متهم به قتل شوهر می شوند و به قاضی بازرس می گویند: «وقتی قانون شما در حق ما عادلانه اجرا نمی شود، وقتی برای گرفتن طلاق چهار سال با سه بچه آواره این خانه و آن خانه رفتم، ترجیح دادم خودم عدالت را در حقم اجرا کنم.» شاید نظام قضایی ما بتواند فعالان حقوق زنان را با ارعاب و تهدید، احضارهای مکرر و بلاتکلیفی در زندان خسته و مستأصل کند اما با آگاهی های بسط یافته ی زندان بانان خود چه می کند؟ براستی چه کسانی بهتر از مددکاران زندان اوین از عمق فجایعی که قوانین ناعادلانه و عرف سرکوبگر و تفسیرهای مردسالارانه از دین برای زنان ایجاد کرده اند و زندگی آنها را به بن بست کشانده اند باخبر هستند؟ ما در این چند روز قصه های زیادی شنیدیم، داستان های واقعی؛ از نزدیک پای درد دل های زنانی نشستیم که به دلیل قوانین تبعیض آمیز و عرف سرکوبگر به بن بست رسیده اند. متهمان به قتلی را دیدیم که برای خارج شدن از چرخه ی خشونت سعی فراوان کرده اند؛ با تلاشی توانفرسا به هر دری زده اند وبه هر راهی پا نهاده اند. بسیاری از این زنان پیش از ارتکاب به قتل کوچک ترین خلافی نکرده اند. آنان مادران و همسران مهربانی بوده اند. سال ها با اعتیاد شوهر، اخلاق بد و خیانت او کنار آمده اند، خون دل خورده اند و تحمل کرده اند. تمامی راه های گریز از چرخه ی خشونتی را که در آن گرفتار بوده اند آزموده اند و هر بار به بن بست رسیده اند و در آخر، انتخابی کرده اند که هرگز انتخاب نبوده است.
به سالن ملاقات می رسیم. یکی از زندانبانان مرد اسامی را می خواند. گروهی به سالن ملاقات حضوری می روند و گروهی به سالن ملاقات کابینی. سهم ما ملاقات کابینی است. نادر و صدیقه منتظرم هستند. خواهرم مثل همیشه زیبا و مهربان منتظرم ایستاده است. او خود قربانی تبعیض های قانونی این نظام مردسالار هست و مرا خوب می فهمد. و چون بسیار مهربان است دنیای بهتر را تنها برای خود نمی خواهد. نادر عزیزم بهترین لباس هایش را پوشیده است. از اینکه لباس هایی را که من دوست دارم پوشیده است قلبم فشرده می شود. گوشی را برمی دارد و تمام امیدهای دنیا را در دلم می ریزد: از همبستگی یارانم می گوید و از تلاش دوستانم برای پیشبرد کمپین. مصمم تر از پیش به بند بازمی گردم. در سالن بند محبوبه را می بینم. او هم به ملاقات می رود.
روایت دوم : روایت محبوبه حسین زاده
قربانیان، تنها هم بندهای من نیستند، تمام زنان این سرزمین اند
«شوهرانمان در گورهای سربسته هستند و ما هم در گورهای سر باز، ما همان روزی که شوهرانمان را کشتیم، خودمان هم مردیم ».این جملات را زنی می گوید که در تخت سه طبقه ی روبروی من با کابوس های مرگ شوهرش شب را به صبح می رساند، شوهری را که با ضربات چاقو به قتل رسانده است.
اینجا زندان اوین است. بند نسوان و ما (من و ناهید کشاورز) هم نمی دانم به اتهام اقدام علیه کدامین امنیت ملی روزهای بلاتکلیفی را در جمع این زنان می گذرانیم. 10 زن از 16 زن هم اتاقی مان که یک هفته است در کنارشان هستیم به جرم قتل شوهرانشان پی صبح امیدی به آینده و بی هیچ امیدی به قانونی که از آنان حمایت کند، روزهای دیوار بلند اوین را به شب های تارش می دوزند. که اگر این قانون ظرفیت حمایت از آنان را داشت اکنون به جرم کشتن شوهرانشان در انتظار روزی نبودند که به گفته ی خودشان آنها را بالا بکشند (زنان زندانی این اصطلاح را برای روز اعدام و لحظه ی بردار شدن به کار می برند)
همه شان مهربانند و آرام و به نظر خیلی صبور. زنان ازدواج های اجباری، زنان ازدواج در سنین 13 - 14 سالگی، زنان ازدواج نه به رضایت خود بلکه به رضایت پدر خویش؛ یکی با سیلی های پدرش به اجبار به همسری مردی درآمده که 45 سال از او بزرگ تر است و آن یکی هم که هنوز 4 سال پس از قتل همسرش در خواب، کابوس مرگ او را می بیند و دل نگران آینده ی دخترکانی است که به بهزیستی سپرده شده اند و دیگران نیز همچون او .
زن، مادر، دادخواست طلاق، قانون تبعیض آمیز، زنان قاتل ... همه شان جز یکی زیر 40 سال سن دارند. می گوید چرا هیچ کس به دردها و بدبختی های ما گوش نکرد. کجا بود قاضی وقتی شوهرم را برای تأمین خرج اعتیادش شبی از خانه ام بیرونم کرد؟ چه باید می کردم؟ با کدام قانون حمایت گر، نجات می یافتم؟ چرا قاضی به حرف هایم گوش نداد؟ دیگر خسته شده بودم. قانون هیچ حمایتی از من نکرد. خودم از حقم دفاع کردم. آره: کشتمش.
آن یکی می گوید : پدرم می گوید آبرویمان می رود. گریه کردم که مگر خودتان 13 سالگی به زور شوهرم ندادید؟ حالا هم طلاق می خواهم. قبول نکردند. اما آن شب که با آن زن در خانه و رختخواب خودم دیدمش دیگر نتوانستم تحمل کنم... قربانیان تنها همبندهای من نیستند که تمام زنان این سرزمین اند.
امروز چند قاضی برای بازرسی از زندان آمدند. ناهید به دیدن عزیزانش رفته است. قاضی سرک کشیده و می گوید در این اطاق مشکلی ندارید؟ گویا مشکل فقط وضعیت معیشتی زنان زندانی در اوین است. می فهمد که روزنامه نگارم. حالا دیگر درد همه را می پرسد. جرمم را می گویم: اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام. می گوید بازداشتم با قرار کفالت در زندان غیر قانونی است. با خوشحالی نامش را می پرسم تا منبع خبری مطمئنی باشد در روزهای بلاتکلیفی؛ روزهایی که قاضی پرونده مان خودش را ملزم به پاسخگویی نه به خانواده مان می داند و نه به وکیلمان. بلافاصله خودش را جمع و جور می کند و می گوید:« احتیاجی به دانستن نام من نیست، هرچند این از اختیارات قاضی است تا هر زمان صلاح بداند شما را در اوین نگه دارد.» ! و من می خندم او حتی جسارت بیان نام خودش و دفاع از نظر خودش را ندارد. دو سه قاضی دیگر هم مشتاق شده اند. یکی دیگر از قضات از مهرانگیز کار می گوید و از تلاش هایش در زمینه ی دفاع از حقوق زنان. دلم می گیرد. به اندازه ی همه ی روزهایی که او و شیرین عبادی و زنانی مثل او به جرم دفاع از حقوق زنان در همین زندان گذراندند. و مرد آهسته مرا به گوشه ای می خواند تا بپرسد آیا رفتار زندانیان با ما خوب است و آیا اینجا اذیت می شویم... به یاد سلول های دود گرفته و سراسر غبار بند یک (بند تنبیهی زنان) می افتم و به یاد لحظات ناامنی خودمان در آن بند. آنجا پای پله های طبقه اول ایستاده بودم که زنی را ازپله های طبقه دوم کتک زنان به پایین کشیدند .چند زن زندانی او را تاحد مرگ کتک می زدند و چند زن زندانی دیگر دستانش را گرفته بودند تا فرار نکند .زن را از پله ها به پایین هل می دادند و من به اندازه همه روزهای زندگی ام احساس استیصال می گردم .لحظه ای که چشم های غمگین و وحشت زده اش را برای کمک به دیگران دوخته بود نه فریادرسی بود و نه هیچ زندانبانی...
خواستم از دخترکی همیشه گریان بگویم که دیشب در همین بند تلویزیون اتاقش را جلوی چشمان مضطرب هم بندانش به زمین کوفت .می خواستم از دخترکی بگویم که این بار دیگر به جای خود زنی دست هایش که دیگر جای سالمی بر آن نمانده بود سر را درون شیشه پنجره خرد کرد و این بار زندان بان بود که غش کرد....
فقط به آن قاضی گفتم لطفا بخواهید شما را به بند یک ببرند که تا کنون هیچ خبرنگاری را حتی برای تهیه گزارش و بازرسی به آنجا نبرده اند... بعدتر زنان بند یک گفتند پای قاضی هم به آنجا باز نشد، مثل همیشه در را به روی آنها بستند تا مبادا نگاه قاضی بر نگاه های زنان بند یک بیفتد.
مادر عزیزم و خواهر وفرزند کوچکش به دیدارم آمدند. ناهید با مادر صحبت کرده و او از نگرانی پدر پیرم گفته ، سهیل یک سال و نیمه دست های کوچکش را به شیشه کابین می چسباند و با صدای بلند می خندد، خواهرم گریه می کند، بی دلیل نیست، آخرین روزها را با فرزندش می گذراند، بعد از 4 ماه بلاتکلیفی و با زحمات فراوان وکیلش بلاخره قرار به طلاق توافقی شده با بخشش همه چیز و حتی حضانت سهیل کوچکی که در آن ماه ها طنین خنده و شیطنت هایش سکوت خانه مادر همیشه نگرانم را برهم زده بود. خواهرم نگران کودکش هست و من درمانده تر در برابر نگاه های گریان او که فقط 23 سال سن دارد. می گوید من هم یکی از زنان قربانی این قوانین تبعیض آمیز، از همین امروز آنقدر برای کمپین امضا جمع می کنم تا روزی که این قوانین تغییر کند .
زن زندانی که هم اکنون او نیز مشغول ثبت خاطراتش در دفتر کوچکی است مرا به گوشه ای می کشاند و می گوید آیا من می توانم به شما برای جمع آوری امضا کمک کنم و می خواهد هرطور شده برگه ای را به او برسانیم تا زنانی که خود در بن بست اوین گرفتار مانده اند برای دیگران روزنه ای بازکنند، با تک تک امضاهایشان....و باز به یاد آخرین سوال برگه بازجویی می افتم: نوشته بود خواست های شما در کمپین از جمله منع چند همسری ، برابری و دیه وشهادت مخالف مبانی فقهی اسلامی و پایه های نظام جمعوری اسلامی است، آیا بااین وجود خواستار تغییر قوانین هستید. آن روز نوشتم آری گرچه می دانم مخالفتی با مبانی اسلام ندارد و امروز با قاطعیت بیشتری می گویم و می نویسم : به حرمت تمام زنان و مادران سرزمینم خواستار تغییر قوانین تبعیض آمیز هستم.
بی خیال روی مبل نشسته بودم و اس.ام.اس می زدم. یکدفعه آمد و من هم جلویش را نگرفتم. یاد حرف دوستی افتادم که دیشب می گفت که نشسته و یک دل سیر گریه کرده٬ گذاشته تمام چیزهایی که این چند روزه تلمبار شده بیرون بریزند.
خیلی پیش آمده که بعد از روزها صبوری یکدفعه زدم زیر گریه. دیروز نوشته ی منصوره را می خواندم و چقدر دلم می خواست جای او بودم و می توانستم یکدفعه٬ بی هوا سرم را بگذارم روی میز و زار زار گریه کنم.
مارال رفت دادگاه. دو روز پیش برایش احضاریه آمد. نه از احضاریه ترسیدم٬ نه از دادگاه رفتنش. نشسته بودم که بابا زنگ زد. نگران بود و صدایش می لرزید. من نتوانستم بهش آرامش بدهم. دلم آشوب شد. و بعد نشسته بودم و اس.ام.اس می زدم که خودش سرازیر شد. و گذاشتم تمام چیزهایی که این چند روز روی هم تلمبار شده بودند٬ بیرون بریزند. دادگاه مارال٬ دستگیری بی دلیل و طولانی ناهید و محبوبه٬ احضار دوستانی که برایم مثل خواهر هستند و یک دنیا دوستشان دارم٬ بحثهای مداوم با بابا و مامان و ناراحتی از اضطراب اونها که مثل خوره افتاده به جانم و خودم را در برابرش ناتوان می بینم٬ جنگهای مداومی که با خودم دارم٬ و حتی صدای بی مهری که امروز صبح پای تلفن شنیدم همه اینها بغضی شده بودن که روزها بود گلویم را می فشرد و باید بیرون می ریخت.
می دانم این اشکهای من از ترس نیست. ترسی که این روزها خیلی ها تمام سعی شان این است که به ما تزریق کنند. نه ترس نیست ( که حتی این جور مواقع گریه کردن برایم مثل دوپینگ می ماند! ) غصه است. غم است.
من غمگینم چون باز مثل خیلی از وقتهای دیگر درگیر آدمهایی شدم که نمی فهممشان٬ درگیر ماجرایی شدم که اصلاً از چرایی اش سر در نمی آورم. من نمی فهمم چرا ما برای رسیدن به حق انسانی خودمان باید اینقدر رنج بکشیم. چرا فقط برای گفتن حقیقت و ابراز عقیده باید تحت فشار باشیم. من نمی فهمم چرا کسانی فقط به صرف اینکه قدرتمندند باید به خودشان اجازه بدهند حتی توی خصوصی ترین گوشه های زندگی دیگران سرک بکشند و بازخواست کنند. و چرا ما فقط برای اینکه نمی خواهیم نیمه انسان باشیم باید اینقدر تهمت و تحقیر را تحمل کنیم.من این چیزها رو نمی فهمم و هر گز هم نخواهم فهمید.
شاید قدرتمندان بتوانند با روز و فشار خیلی ها رو غمگین کنند و یا حتی بترسانند. شاید بتوانند تهمت بزنند و به خیال خامشان تحقیر کنند و زندانهایشان را پر کنند اما هرگز هیچ قدرتی نمی تواند راه را بر حقیقت ببندد. حقیقت حتی در تاریکی و از میان غل و زنجیر راه خود را پیدا می کند و پیش می رود. تاریخ هم گواه این ادعاست.
من اشک ریختم نه برای خودمان و روزگار سختی که این روزها بر ما تحمیل می کنند. من به حال مردمانی گریستم که گمان می کنند می بینند اما کورند٬ می پندارند می شنوند اما در حقیقت هیچ نمی شنود.
انتظامی در صلاحیت دادگاه انقلاب نیست و جای سوال و تعجب دارد.»
طی روزهای اخیر بازداشت شدگان 13 اسفند که در برابر دادگاه انقلاب تجمع کرده بودند طی احضارهای تلفنی به دادگاه احضار می شوند. بسیاری از آنها حضور خودرا در دادگاه به دریافت احضاریه کتبی منوط کرده اند.
احضار متهمان تجمع زنان در 22 خرداد
متهمان پرونده 22 خرداد نیز که پیشتر دادگاه آنها به دلیل عدم حضور نماینده دادستان تشکیل نشده بود به دادگاه احضار می شوند. عالیه اقدام دوست و بهمن احمدی امویی روز 16 خرداد باید به دادگاه مراجعه کنند. نسرین ستوده وکیل دلارام علی هم اعلام کرد که دلارام علی نیز باید روز 8 خرداد در شعبه 15 دادگاه انقلاب حاضر شود.
احضار بازداشت شدگان 8 مارس نیز به دادگاه آغاز شده است. تا کنون برخی از بازداشت شدگان به دادگاه احضار شده اند.
خانواده های ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده بازهم جوابی نگرفتند
خواهران ناهید کشاورز ومحبوبه حسین زاده امروز دوشنبه 20 فروردین نیز به دادگاه انقلاب مراجعه کردند اما مجددا به آنها گفته شد که تحقیقات مقدماتی ادامه دارد. این در حالی است که از 13 فروردین که این دوفعال جنبش زنان در پارک لاله دستگیر شده اند تا کنون مورد بازجویی و بازپرسی قرار نگرفته اند و با اینکه برای آنها قرار کفالت صادر شده آنان را بلاتکلیف در زندان نگه داشته اند.
آريان منوشکين هنرمند نامدار فرانسوی از جنبش يک ميليون امضا حمايت می کند
روز دوشنبه سیزدهم فروردین 1386، گروه هایی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء به همراه خانواده های خود در برخی از پارک های شهر تهران جمع
شده بودند تا ضمن برگزاری مراسم سیزده بدر، به جمع آوری امضاء از هموطنان شان بپردازند. چراکه از یک سو سنت حضور در فضاهای عمومی در روز سیزدهم فروردین (سیزده بدر)، سنتی بسیار دیرینه است که از سوی هیچ قانونی منع نشده و از سوی دیگر جمع آوری امضاء و طومار به عنوان مسالمت آمیزترین روش ممکن برای نظرخواهی از شهروندان نه تنها هیچ منع قانونی ندارد بلکه در کشور ما سنتی ریشه دار و سابقه ای دیرینه دارد. اما متاسفانه در این روز 5 نفر از اعضای کمپین که در پارک لاله تهران به همراه تعدادی دیگر از اعضاء و خانواده های خود مشغول برگزاری مراسم سیزده بدر و نیز جمع آوری امضاء بودند، توسط نیروهای امنیتی دستگیر و به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند.
روز سه شنبه سه نفر از بازداشت شدگان (سارا ایمانیان، همایون نامی و سعیده امین) با سپردن ضمانت در دادگاه انقلاب، آزاد شدند، اما متاسفانه دو تن دیگر یعنی ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده به زندان اوین منتقل شدند و تاکنون نیز از آزادی آنان امتناع می شود.
با گذشت هفت ماه از آغاز به کار کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز، بارها اعضای کمپین با برخوردهای خشونت آمیز نیروهای امنیتی مواجه شده اند و این درحالی است که هیچ مرجع قانونی برای بازداشت کسانی که به جمع آوری امضاء می پردازند در قوانین جاری ما وجود ندارد. روند دستگیری ها و نحوه برخورد نیروهای امنیتی نسبت به رفتار کاملا مدنی فعالان کمپین یک میلیون امضاء بیانگر گسترش فشارها و محدودیت هایی است که نسبت به تمامی حرکت های قانونی و مسالمت آمیز اعمال می شود.
از این رو ما امضاء کنندگان ضمن اعتراض به فشارها، دستگیری ها و رفتارهای ناعادلانه و ضدحقوق بشری نسبت به فعالان جامعه مدنی، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده، دو تن از فعالان جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضاء هستیم.
برای دیدن نام امضا کنندگان روی عکس کلیک کنید.
بيانيه مطبوعاتی جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران و فدراسيون جهـــانــی حقوق بشر برای آزادی فعالان زن

شیرین عبادی: آنان بر خلاف آیین نامه مربوط به زندانیان در خصوص نگه داری طبقه شده ی متهمان و مجرمان عمل کرده اند
پس از بی پاسخ گذاشتن وکلای بازداشت شدگان، بعد از ظهر چهارشنبه 15 فروردین خانواده های اعضای بازداشت شده کمپین یک میلیون امضا مجددا به دادگاه انقلاب مراجعه کردند. نادر حاج محسن، همسر ناهید کشاورز دراین باره می گوید: « به ما هم اجازه ملاقات با قاضی یا بازپرس پرونده داده نشد، فقط تلفنی به ما گفتند هنوز تحقیقات تمام نشده است و بهتر است بروید هفته آینده بیایید. من گفتم اما اگر قرار کفالت صادر شده خب بگویید مدارک بیاوریم اما پاسخی ندادند.»
چهارشنبه شب ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده با خانواده هایشان تماس گرفتند و خبر از تغییر سلولشان دادند. ناهید به همسرش گفته است :« دیشب ما را به بند یک تنبیهی زنان فرستاده بودند. آنجا آخر دنیا بود! در آنجا دخترانی را دیدم که روی دست هایشان صدها اثر زخم خودکشی بود و برای همین بیش از گذشته به این نتیجه رسیده ام که واقعا قوانین ما نیاز به تغییر دارد» ناهید کشاورز در این مکالمه تلفنی با همسرش علاوه بر تاثر شدید خود از درد و فلاکت زنان در بدترین بخش زندان زنان (به طوری که طبق گفته ناهید، محبوبه حسین زاده تمام شب از مشاهده صحنه های دردآور زندگی آن زنان شوربخت گریه کرده بود)، هم چنین خطرات جانی که در آن شب آنان را تهدید کرده بود را نیز مطرح کرد.
طبق گفته ناهید آنها را امشب (چهارشنبه شب) به بند 3 عمومی زنان منتقل کرده اند و تازه توانسته اند بعد از سه روز چای بخورند. آنها تاکنون مورد بازجویی قرار نگرفته اند:« اینجا هیچ کس پاسخگو نیست».

شیرین عبادی در پاسخ به این پرسش که آیا چنین برخوردی با زندانی مغایرتی با حقوق زندانی ندارد، می گوید :« آنان بر خلاف آیین نامه مربوط به زندانیان در خصوص نگه داری طبقه شده ی متهمان و مجرمان عمل کرده اند. بازداشت اعضای کمپین یک میلیون امضا حداکثر احتیاطی است، بدین معنا که نباید در کنارجانیان سابقه دار نگه داری شوند. در واقع آنها زندانی را از حقوق شان محروم کرده اند. حتی اگر به ادعای دادستان جرمشان امنیتی باشد پس چرا در بخش جانیان و بدون حداقل امکانات رفاهی و غذایی نگه داری می شوند؟
گفتگو با همسر ناهید کشاورز: تكليف پرونده را زودتر مشخص كنيد
موكلانم را هرچه زودتر آزاد كنيد اگرنه به اقدامات بينالمللي متوسل ميشوم
بالاخره دیروز بعد از ساعتها از اینجا به آنجا بردن دوستان بازداشت شده مان و معطلی خانواده ها سارا ایمانیان و همسرش و سعیده امین را با قرار کفالت آزاد کردند.
همچنانی که جلوی کلانتری صد و چهار میدان نیلوفر ایستاده بودیم پیکان سفیدی محبوبه حسین زاده و ناهید کشاورز را برد تا به اوین برساند.
دیروز و امروز و باقی روزها را با دل نگرانی ها و دلتنگی هامان می گذرانیم.
سیزده بدر که ناهید در خیابان به من زنگ زد که صبر کن با هم برویم نه من و نه او فکر نمی کردیم که دیدار بعدی مان جلوی بازداشتگاه اوین باشد.
به چه جرمی؟ اقدام علیه امنیت ملی از طریق جمع آوری امضا! انگار کفگیر اتهامات آقایان هم به ته دیگ خورده!
نمی دانم آقایان گمان می کنند می توانند انگیزه برای حرکت را از ما بگیرند؟ چه چیز می تواند ناهید همیشه خندان را ٬ که عشقش تلاش برای برابری است و به جای اینکه الان در فرانسه دنبال تز دکترایش باشد در اوین است ٬ از تلاش برای برابری منصرف کند؟ و یا محبوبه و همه کسانی که با همه مشکلات می جنگند و قدم سست نمی کنند؟
کاش همه کسانی که به نام امنیت٬ بهترین دختران این سرزمین را در زنجیر و زندان می کنند٬ می فهمیدند که این راهش نیست.
کاش می فهمیدند که پافشاری روی قوانین نابرابر٬ یعنی اقدام علیه امنیت ملی!
مرتبط:
انتقال ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده به بند عمومی زنان اوین
ما اقدام بر علیه امنیت ملی هستیم!
گویا قرار است خانواده های بازداشت شدگان٬ فردا به کلانتری صد و چهار مراجعه کنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" زیر زمین امن و تاریک " مطلب خوب امین درباره ی چگونگی شکل گیری موسیقی زیر زمینی در ایران را بخوانید.
در برابر قانون
جلو در ِ قانون٬ دربانی به نگهبانی ایستاده است. مردی از ولایت٬ پیش دربان می آید و التماس می کند که تو برود. اما دربان می گوید حالا نمی تواند او را راه بدهد. مرد فکر می کند و می پرسد: آیا کمی بعد راهش خواهد داد؟ دربان می گوید امکان دارد. اما حالا نمی شود. چون در تالار قانون همیشه باز است و نگهبان هم کنار می رود٬ مرد خم می شود تا از در ورودی ٬ داخل را دید بزند. دربان که چنین می بیند٬ می خندد و می گوید: " اگر وسوسه ی ورود در تو آنقدر قوی است ٬ سعی کن بی رخصت من داخل شوی. اما بدان که قوی هستم و تازه من فرو ترین دربان ها هستم. از هر تالار به تالار دیگر٬ دربان ها دم هر در ایستاده اند و یکی از دیگری قوی تر است. و تازه ریخت سومی طوری است که من حتی تحمل دیدارش را ندارم." اینها مشکلاتی است که مرد ولایتی توقع مواجهه با آنها را ندارد. مرد٬ می اندیشد که قانون باید همیشه در دسترس همه کس باشد. اما چون دربان را از نزدیک می بیند که پوستین پوشیده ٬ با آن بینی نوک تیز و ریش دراز و تنک تاتاری٬ نتیجه می گیرد که بهتر است صبر کند تا اجازه ی ورود بیابد.دربان یک عسلی به او می دهد و اجازه میدهد کنار در بنشیند. می نشیند و روزها و سالها منتظر می ماند. بارها کوشش می کند که اجازه ی ورود بگیرد و دربان را از اصرار خود به ستوه می آورد. دربان غالباً از او پرسشهای بی طرفانه ای در باره زادگاهش و مسائل دیگر می کند. مثل پرسشهایی که آدمهای مهم می کنند و همیشه هم به این نتیجه می رسند که هنوز وقتش نرسیده که داخل بشود. مرد که خود را با وسائل زیاد برای این سفر مهیا کرده است٬ از دارو ندارش دل می کند و به امید رشوه دادن به دربان٬ آنها را از خود جدا می کند. دربان همه را می پذیرد. با این حال در موقع گرفتن هر هدیه می گوید: " این را می پذیرم تا نه خیال کنی که کاری بوده که نکرده باشی. " در تمام این سالها ی دراز٬ مرد٬ دربان را تقریباً مدام می پاید. دربانهای دیگر از یادش رفته و گمان می کنذ که این ظاهراً تنها مانع میان او و قانون است. در سالهای اول به سرنوشت شوم خود بلند بلند لعنت می فرستد٬ اما پیر تر که می شود تنها لب می جنباند. کم کم مثل بچه ها می شود و چون در انتظار حتی کک های خز یقه ی دربان را هم شناخته است٬ از کک ها می خواهد که کمکش کنند و دربان را وادارند که تغییر عقیده بدهد. عاقبت چشمهایش تار می شود و نمی داند آیا دنیای گرداگردش واقعاً تیره و تار شده یا چشمهایش او را به این اشتباه انداخته اند. در این تاریکی اینک می تواند نور جاودانی را که در قانون سیلان دارد٬ ببیند. دیگر عمرش به آخر رسیده. پیش از اینکه بمیرد٬ هر چه در مدت مجاورت آزموده است٬ در مغزش به صورت یک پرسش خلاصه می شود. به دربان اشاره می کند. چرا که دیگر نمی تواند جسم خود را که دارد سفت و سخت می شود٬ بلند کند. دربان مجبور است زیاد خم بشود تا صدای او را بشنود. چون که تفاوت اندازه ٬ به ضرر مرد ولایتی میان آنها٬ بسیار زیاد شده. دربان می پرسد: " حالا چه می خواهی بدانی؟ چقدر سمجی. " مرد جواب می دهد: " هر کسی می خواهد به قانون دسترسی پیدا کند. چطور است که در تمام این سالها٬ هیچ کس غیر از من پیدا نشد که اجازه ی ورود بخواهد؟
دربان متوجه می شود که نیروی مرد به آخر رسیده و شنواییش رو به زال است٬ پس در گوش او نعره می زند: " از این در غیر از تو هیچ کس دیگر نمی توانست اذن دخول بیابد. چون این در٬ تنها برای ورود تو در نظر گرفته شده است. و اینک من در را خواهم بست."
صادقانه بگویم بزرگترین حسن کمپین برای من شناختن نازلی جدیدی بود که شاید تا بحال فرصت یافتنش را نداشتم. کمپین و تمامی اهالی کمپین برای من خاطره ی بزرگی ست که تا عمر دارم در خاطرم خواهند ماند و از آنها به نیکی یاد می کنم. به امید اینکه ما به بهترین نتیجه ی ممکن برسیم.
گزارش جلوه ی عزیز از عید دیدنی کمپین را بخوانید. من نمی نویسم چون غیر از چیزهایی که جلوه نوشته ٬ دیده بوسی و شوخی و خنده بود ٬ که خیلی قابل نوشتن نیستند.
عید دیدنی برخی از اعضای کمپین یک میلیون امضا در سال 86
جلوه جواهری
چهار شنبه 8 فروردین 1386
کمیته داوطلبان کمپین یک میلیون امضا سال 86 را با تقسیم خود به گروه های کوچکتر آغاز کرد. در مراسم عید دیدنی نوروزی کمیته داوطلبان و کمیته رسانه کمپین که با حضور 60 نفر از اعضا برگزار شد، گروه های جدیدی را از دل خود به وجود آورد.
برخی از فعالان کمپین که در آخرین پنج شنبه سال 85 دور هم جمع شده و فعالیت های شش ماهه شان را ارزیابی کرده بودند، 7 فروردین ماه در مراسم نوروزی و عید دیدنی خود، راهکارهای عملیاتی کردن پیشنهادات ارائه شده در آن نشست را بررسی کردند.
کمپین یک میلیون امضا حالا با گذشت 6 ماه از فعالیتش یک خانواده بزرگ شده و علاوه بر پیشبرد اهداف برابری خواهانه خود، یک حلقه قوی دوستی و همدلی نیز به وجود آورده است. با تکیه بر همین همدلی و دوستی است که برگزاری برنامه ها و نشست های مختلف کمپین با کمترین هزینه ممکن میسر می شود.
مهمانی 60 نفره دیروز که با هزینه 15 نفر از اعضای کمپین برای عید دیدنی گروه داوطلبان و گروه رسانه برگزار شد، نه تنها هیچ هزینه ای از صندوق کمپین خرج نشد، بلکه در این مراسم دویست و پنج هزار تومان نیز با عیدی هایی که اعضای کمپین دادند به موجودی کمپین اضافه شد.
میزبان این مهمانی مثل همیشه منزل یکی از داوطلبان بود و پذیرایی از مهمانان را نیز 15 نفر از اعضا بر عهده گرفته بودند.
چند ساعت اول به دید و بازدید گذشت و حکایت امضا جمع کردن های نوروزی در کنار سفره هفت حقی که بچه ها درست کرده بودند و پس از آن یکی از اعضای کمیته داوطلبان پیشنهاداتی ارائه کرد و در آن جا به بحث گذاشت.
یکی از اعضای کمیته داوطلبان برای کارآمدتر کردن کمیته داوطلبان گفت: « برای اجرای پیشنهادات ارائه شده در آخرین نشست سال گذشته، نیاز به 4 گروه کاری جدید مطرح شد.»
بر اساس مباحث مطرح شده در این برنامه، گروه کارگاه آموزشی برای اعضای فعال کمپین، گروه خبرنامه، گروه گلگشت و گروه تقسیم افراد برای جمع آوری امضا، از میان اعضای کمیته داوطلبان کمپین شکل گرفت.
«گروه کارگاه آموزشی برای اعضای فعال کمپین» که با هدف توانمندسازی فعالان کمپین و در پی درخواست داوطلبان در طی ماه های گذشته راه اندازی می شود، برگزاری چهار کارگاه نوشتن، نظریه های فمینیستی، اینترنت، پشتیبانی و حقوق شهروندی را در دستور کار خود قرار داده است.
«گروه خبرنامه» که در نشست 24 اسفند ماه کلید خورده بود فعالیت اش را حول انتشار خبرنامه داخلی کمپین برای اطلاع رسانی به اعضای کمپین و با نام "نامه کمپین یک میلیون امضا" سازمان داده است. این گروه اولین خبرنامه را آماده کرده است و با مشخص شدن مسئولان تولید، پخش و نگهداری خبرنامه قرار است به صورت منظم به فعالیت خود ادامه دهد.
گروه بعدی که در سال جدید فعال خواهد شد گروه برگزاری گلگشت است. این گلگشت ها که قرار است هر دو ماه یکبار برگزار شود هم بهانه ای برای آشنایی بیشتر اعضای کمپین با یکدیگر است تا یک روز کامل را در کنار هم بوده و در محیطی آرام تجربه هایشان را در اختیار هم بگذارند و هم یک برنامه تفریحی کم هزینه را برای زنان تدارک می بیند.
گروه «تقسیم افراد برای جمع آوری امضا» نیز برای برنامه ریزی جهت جمع آوری امضا به صورت گروهی در سطح شهر ایجاد شده و قرار است با تعیین روزهایی به نام «روز امضا» روش های خلاق و متنوعی برای جمع آوری امضا پیشنهاد کند. اولین روز امضا در سال جدید نیز سیزده فروردین ماه است. قرار است مسئولان این کمیته ایمیل و تلفن خود را جهت تماس کلیه اعضایی که خواهان جمع آوری امضاء در سطح شهر هستند اعلام کند.
پس از این برنامه ریزی ها و مشخص شدن مسئولان هر گروه کمی هم در مورد روال کار و انتقادات و پیشنهادات اعضا گفتگو شد و بعد از آن تماشای کلیپ جدید کمپین با صدای محسن نامجو و جشن تولدی کوچک برای اعضای کمپین که در فروردین ماه متولد شده بودند برگزار شد. در این جشن تولد به جای آن که بر روی کیک متولدین فروردین ماه نام آنان ذکر شود، نام کمپین بر روی آن نقش بسته بود و شیرینی پزهایی که زحمت کیک را کشیده بودند، چند ساعت قبل موقع تحویل کیک امضای خودشان را پای بیانیه کمپین گذاشته بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در پس چهره ی یک زن وبلاگ مارال٬ خواهر عزیزم است. باید برای خواهرم بازاریابی کنم دیگر!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هم زبانی کافی نیست، باید هم دل شویم (1)
يكشنبه 5 فروردین 1386
هنوز راهی طولانی در پیش داریم
با گذشت بیش از 6 ماه از شروع کمپين يک ميليون امضا و تلاش بی وقفه و خالصانه ی اعضاء و فعالان، بسياری از اهداف اولیه ی آن تحقق يافته است. اما هنوز برخی اعتقاد دارند که تا تحقق کامل اهداف کمپین، راهی طولانی در پيش است. در طول اين ماه ها، روز به روز نيروهای جديد و تازه نفس، داوطلب فعاليت در کمپين شده اند. افراد جدید طبيعتا به همراه خود فکر و انديشه های جديدی به ارمغان آورده و می آورند و اهداف تازه ای خلق می کنند (اين سیال بودن، در واقع يکی از زيبايی های کمپين نسبت به ساير فعاليت های اجتماعی است).
البته در خلال این سیر متحول و پر نشاط، انتقاداتی هم به کمپين وارد می شود که در اين نوشته تلاش می کنم به برخی نيازها و اهداف جديد و انتقادهای مطرح شده اشاره کنم.
آگاهی حقوقی ناتمام می ماند
يکی از اهداف مهم کمپين که در جزوه آموزشی چهره به چهره و آموزش گروهی بر آن تاکید شده، گفتگوی رو در رو با شهروندان، آموختن از آنان و شنيدن مشکلات و درد های آنها و نیز آگاهی دادن درباره تاثیر قوانين تبعيض آميز و نابرابری های حقوقی است که شمار زيادی از زنان با تبعات تلخ این نابرابری ها دست و پنجه نرم می کنند.
تجربه ی ماه ها جمع آوری امضاء و گفتگو با گروهای مختلف زنان و مردان، من و بسياری از دوستانم را متوجه اين امر کرده است که بحث و آموزش درباره ی موارد متعدد نقض حقوق زنان (که تعداد آنها هم بسيار زياد است) در عرض 30 دقيقه، امری مشکل و تا حدی غير ممکن است. در کارگاه های آموزشی کمپین که به داوطلبان نزديک به 3 ساعت آموزش حقوقی می دهیم، باز هم شاهد آن هستیم که پرسش های بی شماری داوطلبان را با خود درگیر می کند، حال چطور می توان انتظار داشت در عرض حداکثر 30 دقيقه بتوانيم اين اطلاعات را (در حالی که انتقال دهنده های آن ها نیز متخصصان حقوقی نيستند) به نحو کامل و شایسته به فردی دیگر انتقال دهيم؟
در واقع ما با اين روش تنها کاری که می توانيم انجام دهیم اين است که گروهی از زنان و مردان را نسبت به وجود اين قوانين مطلع کنيم و جرقه اولیه را در ذهن آنها ايجاد نمائيم. و سپس امیدوار باشیم که اگر کسی به این مسائل حساس شود خود وظیفه ی دانستن بیشتر در این موارد قانونی را برعهده گیرد. در واقع می خواهم بگویم که با توجه به محدودیت زمانی در گفتگوهای چهره به چهره، يکی از مهمترين اهداف کمپين یعنی آموزش حقوقی، ناتمام رها می شود و بار مسئو ليت و اتمام کار بر عهده اکثريتی می افتد که بيش از شنيدن مسائل حقوقی از زبان داوطلبان نسبت به آن کم توجه و يا بی توجه بودند (تضمینی هم وجود ندارد که اکثر آنان پس از این گفتگوها به این مباحث علاقه مند شوند و آن را دنبال کنند). از این رو کمپين با توجه به این مسئله هرگز نخواهد توانست نسبت به میزان عمق و گستردگی آگاهی حقوقی در سطح افکار عمومی جامعه قاطعانه اظهار نظر کند.
درست است که برای حل کامل اين مشکل، کاری از دست فعالان زحمتکش کمپين بر نمی آيد . اما راهکاری که شايد بتواند به کمرنگ ساختن اين مشکل ما را یاری رساند٬ اين است که به برگزاری جلسات و سمينارهای حقوقی با حضور کارشناسان و صاحب نظران توجه و سرمايه گذاری بيشتری معطوف داريم. تا به حال اين گونه سمينارها با پيگيری مستمر فعالين کمپين در چند دانشگاه و مراکز ديگر برگزار شده است٬ اما بايد تلاش کنيم که چنین سمینارهایی را در تمامی دانشگاهها (يا حداقل آنهايی که تشکل های دانشجويایی اش به کمپين پيوسته اند) برگزار کنيم.
از طرفی ما می توانیم با برگزاری تئاتر های خيابانی، جلسات بحث و... در ساير نقاط شهر به گسترش اين هدف کمک کنيم (اين امر البته مستلزم آن است که حساسيت حکومت را بشناسيم، ميزان هزينه هایی که باید بپردازیم را مشخص کنیم، و بالاخره پیش از آغاز هر فاز جدید، مسیرهای پيشروی کمپين را در مسیرهای جدید از قبل تعیین کنيم).
پیوند عمیق تر داوطلبان جدید با اعضای قدیمی تر
مشکل ديگری که کمپين با آن مواجه است؛ کثرت داوطلبانی است که به کمپين می پيوندند٬ کارگاه های آموزشی را می گذرانند اما پس از جمع آوری امضا عملاً غير فعال می شوند، یا ارتباطشان با کمپين و ديگر اعضا به حداقل می رسد. البته اين مشکل با ايجاد کميته پيگيری و تماس مستمر با اين افراد تا حدودی حل شده و اين داوطلبان به مشارکت بيشتر در کمپين تشويق شده اند. اما همانطور که می دانيم آنچه که باعث استمرار هر حرکت و تداوم آن می شود، دوستی و همدلی ميان فعالان و تلاشگران آن حرکت است . پس یکی از راه های حل این مشکل شاید این باشد که ما داوطلبان و فعالان کمپين با برگزاری نشست ها و جلسات پيگيری مداوم و آگاهی از تجربيات و ايده های ديگر داوطلبان از نزديک ٬ در راه ایجاد دوستی های بیشتر گام برداریم.
راه دیگری که باعث همدلی و همیاری بیشتر میان داوطلبان می شود روش جمع آوری امضا به صورت گروهی است ٬ که از يک سو ميزان خطرات احتمالی برای جمع کنندگان امضا را کاهش می دهد و از سوی ديگر باعث انتقال تجربيات و دانسته های اعضا به يکديگر و آشنايی داوطلبان و استحکام دوستی ميان آنها (در یک عمل هماهنگ جمعی) می شود.
اما اينجا لازم می دانم نکته ای را اشاره کنم، اگر دوستانی که سابقه بيشتری در جنبش زنان دارند تا آنجا که امکان دارد در اين جلسات پيگيری یا هنگام جمع آوری امضاهای گروهی شرکت کنند و تجربيات و دانسته های خود را در اختيار تازه واردان قرار دهند٬ می توانند با نيروهای فعال و پر شوری که قصد فعالیت بیشتر در جنبش زنان را دارند٬ آشنا شوند و آن ها را به مشارکت بيشتر دعوت کنند. همچنين با اين کار، نیروهای تازه نفس و کسانی که آشنايی کمتری با جنبش زنان و سابقه اش دارند متوجه می شوند که اين حرکت ها متولی خاصی ندارد و متعلق به همه زنان ايران است.
در تحکیم دوستی و محبت میان فعالان کمپین، راه دیگری که به نظرم می رسد برقراری و گسترش تورهای مسافرتی و برگزاری "گل گشت" های دسته جمعی است. این گل گشت ها چند ویژگی دارد که مهم ترین آن، همکاری و نزدیکی بیشتر گروهی در ساعت های متوالی است که این کار می تواند باعث آشنایی بیشتر اعضا با یکدیگر و نیز افزایش روحیه همکاری و مساعدت بین اعضا شود.
اهمیت توانمندسازی اعضای جدید
توانمند سازی زنان يکی ديگر از مهمترين اهدافی است که در جزوه آموزشی کمپین بر آن تاکيد شده. با نگاهی گذرا به سايت اصلی کمپين متوجه می شويم که اکثر کسانی که نام شان به عنوان نويسنده مقاله و يا به عنوان مکتوب کردن تجربه ای (در بخش کوچه به کوچه) به چشم می خورد کسانی هستند که قبلا به نحوی دست به قلم بوده اند ( چه در روزنامه ها، مجلات، سايتهای اينترنتی و يا وبلاگهای شخصی).
تمرکز ناخواسته بر نام های خاص در کنار عدم اعتماد به نفسی که در بسياری از زنان وجود دارد باعث شده که خيلی ها که فکر و ايده و تجربه ای برای نوشتن دارند از نوشتن امتناع کنند. از سوی دیگر از آن جایی که سايـت کمپين تنها مرجع رسمی کمپين است٬ عده ای بر اين عقيده اند که مقالات ارائه شده در آن بايد گزينش شوند و از سطح بالايی برخوردار باشند.
برای رفع اين مشکل راهی که به نظر می رسد اين است که اقدام به تاسيس چندين وبلاگ گروهی کنيم و در کارگاه های آموزشی آنها را به داوطلبان معرفی کنيم و از آنها بخواهيم که نوشته ها و نظرات خود را در آن وبلاگ ها قرار دهند. اين وبلاگ ها هم می توانند وظيفه ياهو گروپ کمپين را انجام دهند و ما را از نظرات افرادی که شايد هرگز فرصت صحبت با آنها را پيدا نمی کنيم آگاه می کنند و هم داوطلبان را تشويق می کند که در فضاهايی غير رسمی و خودمانی دست به قلم بشوند و نظرات خود را بيان کنند. دیگر اينکه باعث گسترش کمپين در فضای مجازی و آشنايی بيشتر کاربران اينترنت با اهداف کمپین می شود و اين امر امکان تبادل نظر میان فعالان را هم افزايش می دهد.
کارگاه نوشتن، کارگاهی موفق
تجربه ای که در کمپين با آن مواجه بوديم و بسيار تجربه شيرين و جالبی بود کارگاه آموزشی نوشتن (آموزش نگارش) بود. گسترش اين گونه کارگاه های آموزشی راه موثری در جهت توانمند سازی و ايجاد هم دلی ميان اعضا است و از سوی دیگر به گسترش مکتوبات زنانه در کشور یاری خواهد رساند.
همچنين برگزاری کارگاه های حساسيت جنسيتی، آشنايی با تاريخ و جنبش زنان در ايران و کارگاه هایی از این دست که تاکنون در کمپین به صورت پراکنده پیگری شده در جهت توانمند سازی داوطلبان و تشويق آنها برای حضور مداوم در حرکت جنبش زنان بسيار موثر است.
در ضمن می توان با دعوت و مصاحبه با زنانی که در زندگی خود به صورت مستقيم درگير اثرات مخرب قوانين تبعیض آمیز هستند و يا از آن گذر کرده اند، راه بيان مشکلات را برای زنان در کمپين بگشاييم و از طریق می توانيم به درک بهتر قوانين کمک کنیم.
گسترش جذب داوطلبان جدید
پس از گذشت چند ماه از کمپين طبيعی است که اعضایی که تا امروز به صورت فعالانه در امر جمع آوری امضا تلاش کرده اند خسته شوند، درنتیجه برای مدتی (موقت يا دائمی) در حوزه جمع آوری امضاء غير فعال شوند و يا در کميته های ديگر به فعاليتی غير از جمع اوری امضا مشغول شوند. البته همواره عده ای ديگر داوطلب جمع آوری امضا می شوند. اما از آنجايي که بايد کمپين در کوتاهترين دوره زمانی ممکن (2 سال) خاتمه يابد٬ در نتيجه بايد روز به روز تعداد امضاها سير صعودی طی کنند. بنابراين با توجه به خستگی و ريزش طبيعی نيروها بهتر است تسهيل گران و داوطلبانی که ميان مردم می روند توجه بيشتری به جذب داوطلب نمايند تا اين نقص جبران شود.
از سوی دیگر گسترش سمينارها و همايش ها و جلسات بحث علاوه بر کارکردی که قبلا ذکر شد، در زمینه جذب داوطلبان جدید به کمپین نیز کمک بزرگی خواهد بود.
اما برای گسترش هر چه بیشتر کمپین و رسیدن به اهداف آن می توان طرح های دیگری را در نظر داشت که از جمله می توان به گسترش کارهای تبليغاتی و نمايشی در سطح جامعه اشاره کرد. این چنین اقدامات تبلیغاتی برای کمپین ممکن است تاثیر مستقیمی در تعداد امضاءها یا گسترش آموزش حقوقی نداشته باشد، اما می تواند با جذب نیروهای جدید به کمپین یک میلیون امضاء، به اهداف مهم این کارزار دسته جمعی یاری رساند.
1 _ متن حاضر، متن سخنرانی نگارنده است در "نشست عمومی کمپین یک میلیون امضاء" که در 24 اسفندماه 1385 برگزار شد.
هم زبانی کافی نیست، باید هم دل شویم
و این هم نوشته ی فوق العاده ی عباس معروفی. حتماً بخوانید.
اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی
و این دو نوشته ی زیبا را هم بخوانید.
مدیر چریک هم رفت و مدرسه رفاه هنوز هست
همچنانی که به رپ ِ سروش گوش می دهم٬ این را نوشتم. آلبوم جدیدش را از دست ندهید.
اما انگار امسال چیزی نبود که از تو بخواهم. یا تو نبودی که چیزی ازت بخواهم!
***
من پر از فریادم....
اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهی ام کنی
دوست من
تا انسانی آزاد باشم
میان ما همبستگی از آن گونه می روید
که زندگی ما
هر دورا
غرق در شکوفه می کند.
مارگوت بیکل.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا را هم ببینید و بشنوید سرودی که شادی و محبوبه خوانده اند.