این هم از هفت حق کمپین. من و مارال این هفت حق را روی کاغذ نوشتیم و روی هر کدوم از سینهامون گذاشتیم. شما هم این کار را بکنید. امیدوارم سال ۸۶ سالی باشد که قدمی هرچند کوچک در راه برابری بر می داریم. سال تغییر ٬ سال برابری.
کار را هدی و همکارش حمید رضا گرفته بودند و برای کمک من هم رفتم. باید نقشه ی آزادی تا خیابان آذر بایجان را بر می داشتیم . کارفرما شهرداری بود و نقشه را برای نماسازی خیابانها می خواست. چون کار باید سه روزه تحویل داده می شد شبانه کار می کردیم. از ساعت ۱۱ شب تا حدود ۶ صبح. ببینید کار شبانه و در زمان کوتاه را کمتر نقشه برداری قبول می کند .چون هم کار سخت است هم امکان خطا زیاد است. در این مدت هم ٬ هدی به هر کس رو انداخت قبول نکرد. دخترها را که اصلاً دورشان را خط بکشید که امکان ندارد برای نقشه برداری بیایند آن هم در شب!!!! و پسرها هم که یا در گیر کارهای دیگر بودند یا خواب شبانه شان شیرین تر بود. با همه این سختی ها ما با ۲ نقشه بردار دیگر و ۲ تا کارگر کار را شروع کردیم.
نمی خواهم گزارش کار را بنویسم. که نه من حوصله اش را دارم و نه شما. می خواهم از آشنایی های جدید از تجربیات ناب و دیوانگی های شبانه مان بنویسم.
شب اول با سرما و باران و گردشهای دو نفره ی من و هدی گذشت. شب دوم مجبور شدیم زنگ بزنیم به نقشه بردار حرفه ای.چون همه ما تا حدی آماتور بودیم و بنابراین کار با سرعت کافی پیش نمی رفت. علی آمد و با آمدنش مثل سیل باران گرفت. از ترس اینکه مبادا دوربینها بسوزد و ۱۵-۱۶ ملیون خرج روی دستمان بگذارد سریع جمع کردیم ٬ اما تا رسیدیم خانه باران بند آمد. شب دوم هم با گشت شبانه ی من و هدی و امین( برادرم) و پچ پچهای من و هدی زیر پتوی گرم گذشت.
شب سوم واقعاً مجبور شدیم باز رو بیندازیم به علی تا کار را زودتر تمام کنیم. علی آمد .من بودم و هدی و امین و علی و حمیدرضا. شب دیوانگی ما. شب سرما و سر و کله زدن و خندیدن و سیکار پشت سیگار دود کردن. وقتی در آن سرمای دیوانه کننده خونمان بند می آمد شروع می کردیم کنار خیابان کردی رقصیدن و ماشینها با تعجب به ۵ دیوانه نگاه می کردند که ساعت ۲-۳ نیمه شب کنار خیابان حرکات عجیبی می کنند. تا ساعت ۴ کار را بستیم و بعد سوار ماشین پیش به سوی کله پاچه ای. رانندگی در خیابانهای خلوت و پر نور تهران دیوانه کننده بود. کله پاچه ای که مجبورش کردیم ساعت ۴.۵ در مغازه اش را برای ما باز کنند ٬ پسران مستی که آمده بودند کله پزی و چقدر باعث تفریح ما شدند. بعد از دلی از عزا در آوردن رفتیم جمشیده. در تاریکی آنقدر نشستیم تا طلوع خورشید و آسمان سورمه ای پیش از طلوع را از فراز تهران ببینیم. و بعد خانه و تا عصر خیره به کامپیوتر نشستن و ترسیم نقشه.
این سه روز و گردش های شبانه و آشنایی با دوستان جدیدی که هر کدام دنیایی نو بودند آنقدر لذت بخش بود که من امروز دلم تنگ شده برای شبهای سرد میدان آزادی و خنده های سر خوشانه مان و نگرانی برای پایان کار.
و داستان دیگر حضور و من هدی بود در آن موقع شب در تهران (که در واقع آن زمان شهر مردان است ) و در حرفه ای که مردان مایملک شخصی خود می دانند. اما نمی شود در باره ی اینها نوشت ٬ یا لا اقل من نمی توانم بنویسم. به نظرم آنقدر درونی اند که هر کس باید خود لمسش کند تا بفهمد.
اما حتماً سر فرصت از روزهای جنگم برای کار کردن در حرفه ای که درسش را خواندم می نویسم.
پی نوشت ۱: می دانم کوتاه بود. اما امروز روز سختی را داشتم. روز غصه و دلتنگی و جنگهای مداومی که حالم ازشان بهم می خورد. جنگهایی که انگار تا ابد ادامه دارند.
پی نوشت ۲: در این سه شب کمپین همیشه زنده بود و حضور گرمی داشت. به زودی برای کوچه به کوچه می نویسیم.
پی نوشت ۳: رئیس نازنینم چقدر ذوق کردم کامنتت را دیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه بلایی داره سر من می آد؟ فکر کردن به چیزهای الکی ٬ به خاطرات دور و خواسته های گنگ داره دیوونه ام می کنه. من در مرز جنونم. مرزی که همیشه فراموشش کردم. می خوام بنویسم٬ آنقدر نوشتنی دارم که نمی دانم از چه بنویسم ؟ از که؟ وابستگی های مزخرف...
امسال از معدود سالهایی است که دم عید دمغم. همیشه بوی عید و بوی بهار و زیبایی ها چنان پرم می کنن که دیگه جای هیچ غمی نمی مونه. اما امسال انگار بهار مستم نکرده. باید خودم را به دست باد بسپارم.
باد بیا و من رو با خودت ببر. جائی فارغ از دیگران و غصه ها و آدمها و دنیاهاشان و عشقها و رنجهاشان٬ حتی فارغ از خدا که می خواهم فراموشش کنم. چون راحت فراموشم کرد.
من آمدم. بالاخره این لعنتی هم درست شد و من باز در خدمت شما هستم. هوراااااااا.
(چهارشنبه سوری ست مثلاً ٬ و انگار در منطقه ی جنگی می نویسم).
هفته عجیبی بود٬ پر از دلتنگی٬ نگرانی٬ هیجان و استرس. اول که دستگیری آن ۳۳ نفر. بعد ۸ مارس و وظیفه ی بزرگی که بر شانه هامان بود و در آخر هم دستگیری مارال(خواهرم) . اما هنوز تمام نشده ٬شادی و محبوبه هنوز آنجا هستند و ما چشم به راهشان.
اما به استراحت احتیاج ندارم. چون دوری یکماهه از این لعنتی دارد خفه ام می کند. و کلی موضوع دارم برای نوشتن.
فعلاً علی الحساب این دو نوشته ی فوق العاده را بخوانید تا بعد.
از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را/سارا لقمانی
جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد: پرتره ای از پروین اردلان به قلم مهرانگیز کار
حقوق زنان حقوق بشر است.
ببخشید از این همه عجله و حرفهای نا گفته و احتمالاً غلطهای املایی.
