تولد خواهرم بود و او به این مناسبت دوستانش را مهمان کرده بود. قرارمان باغ هنرمندان بود. طبق معمول با اتوبوس میرفتیم. راه طولانی بود، تصمیم گرفتیم از زنانی که در اتوبوس بودند، امضاء بگیریم. برگهها را یکی یکی بین زنان پخش کردیم.
زن مسن چادریای با خروارها میوه و سبزی روی یکی از صندلیها نشسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود. برگه را که به سمتش گرفتم نگاهی به من کرد و گفت: "عینک ندارم." گفتم: "میخواهید برایتان توضیح دهم؟" موافقت کرد.
از طرح کمپین و امضاها برایش گفتم. با دقت گوش میکرد. نطق غرایی درباره نابرابری و حقوق مساوی کردم و در ادامه به تجاوز و عدم مقابلهی جدی قانون با آن رسیده بودم که حرفم را برید و با صدای نسبتاً بلندی گفت: "دختر جان دیدی دخترها با چه وضعی میان خیابان؟ این دخترها هر بلایی سرشان بیاید حقشان است. من اگر خدا بهم پسر میداد یادش میدادم که به اینها حمله کنه!"
من از تعجب شاخ در آورده بودم، زبانم قفل شده بود و هیچ چیز نمیتوانستم بگویم. زن با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد: "اینها همه کار اجنبیهاست. دخترهای ما رو این شکلی کرده که پسرا سرگرم بشن و بعد بیاد تو این مملکت همه چیز ما رو ببره."
ادامه داد: " استکبار میخواد ما رو بیچاره کنه. همین تو که با این قیافت کلی ژست گرفتی و امضاء جمع میکنی و فکر میکنی خیلی روشنفکری، تو هم بازیچهی استکباری. شماها رو اجیر کرده، مشغول کرده که سرتون گرم شه نفهمید داره چی رو از این مملکت میبره." تند تند پشت سر هم به استکبار لعنتی بد و بیراه میگفت، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن.
همینطور که حرف میزد و با یه دستش برگهی امضاها رو گرفته بود و با دست دیگرش توی کیفش دنبال چیزی میگشت. پیش خودم فکر کردم حالا برای اینکه مشت محکمی به دهان استکبار زده باشه برگه امضاها را پاره میکند. گفتم: "خانم ببخشید من باید پیاده بشم. اگه امضاء نمیکنید، میشه برگه را بدید؟" همچنان که دستش توی کیفش بود گفت: "بذار امضاء کنم." نزدیک بود ار تعجب جیغ بزنم. خودکارم را به سمتش گرفتم. سریع گرفت و امضاء کرد و برگه را دستم داد و گفت: "من از جهت همبستگی امضاء کردم. امیدوارم موفق شوید. اما خوشحال نباش!"
دیگر به ایستگاه رسیده بودیم، با عجله باقی برگهها را جمع کردیم و پیاده شدیم. هردومان مبهوت مانده بودیم. فکر کنم پشت سرمان همینطور داشت به این استکبار از خدا بیخبر لعنت میفرستاد!
