تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

کار، کار استکباره!

تولد خواهرم بود و او به این مناسبت دوستانش را مهمان کرده بود. قرارمان باغ هنرمندان بود. طبق معمول با اتوبوس می‌رفتیم. راه طولانی بود، تصمیم گرفتیم از زنانی که در اتوبوس بودند، امضاء بگیریم. برگه‌ها را یکی یکی بین زنان پخش کردیم.

زن مسن چادری‌ای با خروارها میوه و سبزی روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود. برگه را که به سمتش گرفتم نگاهی به من کرد و گفت: "عینک ندارم." گفتم: "می‌خواهید برای‌تان توضیح دهم؟" موافقت کرد.

از طرح کمپین و امضاها برایش گفتم. با دقت گوش می‌کرد. نطق غرایی درباره نابرابری و حقوق مساوی کردم و در ادامه به تجاوز و عدم مقابله‌ی جدی قانون با آن رسیده بودم که حرفم را برید و با صدای نسبتاً بلندی گفت: "دختر جان دیدی دخترها با چه وضعی میان خیابان؟ این دخترها هر بلایی سرشان بیاید حق‌شان است. من اگر خدا بهم پسر می‌داد یادش می‌دادم که به این‌ها حمله کنه!"

من از تعجب شاخ در آورده بودم، زبانم قفل شده بود و هیچ چیز نمی‌توانستم بگویم. زن با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد: "این‌ها همه کار اجنبی‌هاست. دخترهای ما رو این شکلی کرده که پسرا سرگرم بشن و بعد بیاد تو این مملکت همه چیز ما رو ببره."

ادامه داد: " استکبار می‌خواد ما رو بیچاره کنه. همین تو که با این قیافت کلی ژست گرفتی و امضاء جمع می‌کنی و فکر می‌کنی خیلی روشنفکری، تو هم بازیچه‌ی استکباری. شماها رو اجیر کرده، مشغول کرده که سرتون گرم شه نفهمید داره چی رو از این مملکت می‌بره." تند تند پشت سر هم به استکبار لعنتی بد و بی‌راه می‌گفت، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن.

همین‌طور که حرف می‌زد و با یه دستش برگه‌ی امضاها رو گرفته بود و با دست دیگرش توی کیفش دنبال چیزی می‌گشت. پیش خودم فکر کردم حالا برای این‌که مشت محکمی به دهان استکبار زده باشه برگه امضاها را پاره می‌کند. گفتم: "خانم ببخشید من باید پیاده بشم. اگه امضاء نمی‌کنید، می‌شه برگه را بدید؟" هم‌چنان که دستش توی کیفش بود گفت: "بذار امضاء کنم." نزدیک بود ار تعجب جیغ بزنم. خودکارم را به سمتش گرفتم. سریع گرفت و امضاء کرد و برگه را دستم داد و گفت: "من از جهت همبستگی امضاء کردم. امیدوارم موفق شوید. اما خوش‌حال نباش!"

دیگر به ایستگاه رسیده بودیم، با عجله باقی برگه‌ها را جمع کردیم و پیاده شدیم. هردومان مبهوت مانده بودیم. فکر کنم پشت سرمان همین‌طور داشت به این استکبار از خدا بی‌خبر لعنت می‌فرستاد!

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 6:35 PM  توسط نازلی  | 

فکر کنم انجمن اسلامی دانشگاه ما یکی از معدود انجمن های زنده بود. خیلی ها این را گفته بودند و گفته بودند که نگهش دارید.

اما انگار نمی شود. نمی گذارند.

وقتی که سال جدید با رئیس جدید * شروع شد کمی خوش بین بودیم. تا اینکه یک روز دعوت شدیم به دفتر او برای آشنایی. مسئول نهاد رهبری هم بود. تنها چیزی که شنیدیم تهدید بود و دستور( البته با یک لحن دوستانه). تهدیدمان کردند که ال کنید و بل وگرنه پرونده هاتان را رو می کنیم.**

خوب ما هم با آنها راه آمدیم. اما به راحتی مانع شدند که انتخاباتمان را در ترم اول برگزار کنیم. ۱۴ نفر از کاندیداهای شورای عموعی مان را به دلایل واهی رد صلاحیت کردند. اساسنامه مان را بازنگری کردند. و حالا هم در میان امتحانات ابلاغ کردند که می خواهند سالن اجتماعات را از ما بگیرند .*** با این بهانه که می خواهیم به همه ی تشکلها فرصت استفاده از آن را بدهیم!!! خوب ما که حرفی نداریم ٬ اما با اجازه ی انجمن.

حالا به نظر شما بودن بهتر است یا نبود شدن؟ خاصه که بهاری هم نیست....****

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نمی دانم چقدر در مورد اتفاقات دانشگاه رجائی خبر دارید. برای توضیح باید بگویم که ما با یک تحصن ۱۵ روز ٬ باعث برکناری رئیس قبلی دانشگاه شدیم.

** ما جز شرکت در یک تحصن پانزده روزه ء آرام دیگر پرونده ای برای رو شدن نداریم. خوب آن هم که روست. همه دانشجویان بودند .

*** سالن اجتماعات تنها امکانی ست در دست انجمن که بتواند فعالیتی بدون مجوز گرفتن از دانشگاه انجام دهد. و شاید تنها حقی که ما داریم و دلمان را به آن خوش کردیم.

**** برگرفته از " مرگ نازلی" شاملو.

 

 

پی نوشت ۱: انگار این را ساده تر نوشتم و مفصل تر. توانستم هم از رسمی نوشتن کمی دور شوم. هم از بی حوصلگی مرسومم!!

پی نوشت ۲ : از همه ی دوستان عذر می خواهم ولی افتادن واحدها خیلی وقت گیر است!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 8:58 AM  توسط نازلی  | 

بعد از شهلا و زینب ٬ نوبت کمپین ِ مان شد. و چند روز بعد هم نسیم.

اما ما آمده ایم که بجنگیم.

*www.we-change.biz

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*آدرس جدید سایت تغییر برای برابری.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 7:9 PM  توسط نازلی  | 

همه موارد و سنگسار...


در اتوبوس نشسته بودم که دختر جوانی کنارم نشست. نگاهی به او انداختم آرایش غلیظی کرده بود٬ ناخنهایش بلند و لاک زده بودند و در لباس پوشیدنش بشدت مد را رعایت کرده بود. آرام گفتم:" می شود چند لحظه وقتتان را بگیرم؟" گفت بفرمائید. برایش از کمپین گفتم٬ از قوانین نابرابر و از طرح یک ملیون امضاء . و در آخر ازش پرسیدم امضا می کند یا نه؟ تنها گفت نه و رویش را برگرداند. کمی بعد پرسید:" بعداً این امضاها را چه می کنید؟" پاسخ دادم. باز پرسید :"به نظرتان فایده دارد؟"

گفتم:" قبلا در ابعاد کوچکتر کارهای مشابهی انجام شده که ثمر داشته. مثلا ً در اعتراض به سنگسار . می دانید سنگسار چیست؟" با قاطعیت جواب داد:" می دانم و به نظرم زنی که خیانت می کند باید سنگسار شود." گفتم:" می دانید چطور سنگسار می کنند؟" با سر گفت نه. گفتم :" پس بگذارید برایتان بگویم." با آرامش برایش از گودالی گفتم که زن ( و مرد) را تا کمر در آن می کنند و روی سرش کیسه ی پارچه ای می کشند٬ از سنگهایی گفتم که نباید آنقدر ریز باشند که نکشند و نه آنقدر درشت که در جا بکشند. از نفرینهایی گفتم که در هنگام سنگسار نثار محکوم بدبخت می کنند. و از فرصت فراری گفتم که سنگسار شونده برای گریز دارد . و در آخر هم از دستگیری مجدد و باز در گودال کردن و سنگسار دوباره گفتم و از مرگ . ملتهب شده بودم.

به دخترک نگاه کردم انگار اشک ریخته بود. زیر چشمانش سیاه شده بود. گفتم :" زیر چشمانتان را پاک کنید." آرام گفت :" می شود امضاء کنم؟" امضا کرد و در برابر اولویت قانونی نوشت: همه موارد و سنگسار. بعد به آرامی چشمانش را پاک کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 4:51 PM  توسط نازلی  | 

مرد می خواند:" در این شب بیم و گنگ٬ ستاره ساز صحنه شو..."

در فاصله ی تنگ بین تخت و دیوار نشسته ام. پشتم را به تخت داده ام و پاهایم را گذاشته ام به دیوار.

ناخن های قرمز پایم پیش رویم است.

سرم را روی زانو هایم می گذارم.

درگیر زن دوراسم ٬ زنی که نمی توان عاشقش نبود.**

باز صدای غمگین خواننده به گوش میرسد:" تو بهترین صحنه شو٬ برهنه شو..برهنه شو..."

انگار من همان زنم. زنی با تهوع همیشگی. زنی با صدایی به توازن موسیقی.

باز مرد می خواند:" ناخن سرخ دست تو ٬ باغچه ی تب کرده ی تن من...!"

به ناخنهای سرخم نگاه می کنم....

گرمای شوفاژ پوستم را می سوزاند. جم نمی خورم.

یاد مرد مسافر می افتم: " دیگر نیایید٬ نیایید. برای بچه ها هم محض توجیه٬ یک چیزی بگویید. اگر نتوانستید برایشان توضیح دهید٬ بگذارید به عهده ی تخیلشان... تاسف مخورید٬ اصلاً. بگذارید ملال مکتوم بماند. حساسیت نشان ندهید٬ قبول کنید که بالاخره هم عنان عقل خواهید شد."

به خودم می گویم کاش تمامش می کردم.

باز به ناخنهای سرخم نگاه می کنم. نتوانستم...نمی توانم دوراس همیشه مرا می ترساند. بخصوص وقتی از عشق بگوید....

عشق؟

عشق چیست؟ باید دوباره معنایش کنم.

معنا چیست؟ ...

من کیستم؟ انگار باید خود را هم معنا کنم. دوباره...دوباره....

به پاهایم نگاه می کنم. " پاهایت قشنگند...."

اه...لعنت.

جسارت چیست؟

می خواهم بالا بیاورم روی همه ی کلمات.

زن هم حالت استفراغ داشت.همیشه. در انتظار نوزاد بود.

انگار من هم در انتظار نوزادم.

باید خود را از نو بزایم.

 

مرد مسافر چه را فراموش کرده بود؟

کاش من هم فراموش می کردم.

خواننده باز می خواند: " بهترین صحنه شو....!"

صحنه...صحنه؟ معنایش کن.

چه بر سر زن آمد وقتی که خواب بود؟ خواب ِ خواب.... زنی که نگاه می کرد.

کاش تمامش می کردم.... پس ترسم چه؟

ترس چیست؟

باید دوباره معنایش کنم.

مرد دیگر نمی خواند. سکوت....سکوت.....سکوت....

" سکوت وقتی شروع می شود که در تداوم زمان فاصله بفتد."

باید خودم را دوباره معنا کنم. نوزادی در راه است.

چه بر سر زن آمد؟ زنی که کارش بچه پس انداختن است تا بدهد به آنها. بچه های فریاد...

پشتم تیر می کشد. گرمای شوفاژ پوستم را می سوزاند. پایم را بر زمین می گذارم. از روی تخت کتب را بر می دارم. سر جایم بر می گردم.داغی شوفاژ پوستم را می سوزاند. خواندن از سر می گیرم:

"... در آن سوی دیوارها جنایت است؟

گنگ جواب می دهد مرد:

- جنایت و چیزهای دیگر.

راه می روند. همچنان مرد مسافر زیر لب چیزی می گوید:

- بیرون از زندان٬ زندانی ِ اختیاری.

نمی شنو مرد. به دریا نگاه می کند٬ به فضای دور٬ به نوری در آسمان می گوید:

- ماه. نگاه کنید٬ ماه سر گشتگان.

راه می روند همچنان٬ آرام. مرد مسافر می پرسد:

- زن فراموش کرده است؟

- ابداً.

- از دست داده؟

- سوخته و همین جاست٬ پخش و پلا.

بی حوصله اشاره می کند به توده ی به هم پیوسته به حجم سیاه.

مکث می کند. چشم می اندازد به دریا٬ بعد از لحظاتی سر بر می گردند به سمت جزیره٬ به طرف زن..."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از دفتر قرمزم نوشتم. ببخشید که کمی شخصی است٬ اما به نظرم آمد که سرگشتگی در همه مشترک و قابل لمس است. فارغ از دلیلش. خواستم جرئت کنم و از حس مشترک انسانها بنویسم. هر چند شخصی.

** عشق/ مارگریت دوراس/ قاسم روبین/ انتشارات نیلوفر چاپ دوم.

*********************************************************************

دوستان عزیز هیچ ربطی ندارد ولی این مطلب را بخوانید٬ خیلی بامزه است.

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 9:34 PM  توسط نازلی  | 

تا بحال دیده اید کسی به آرمانی که دارد عشق بورزد؟

حتماً می گویید خیلی ها بوده اند و هستند که پای این عشق حتی جانشان را هم داده اند. آری! خیلی ها بودند و هستند و خواهند بود. و جمع کوچکی از این خیلی ها بچه های کمپین ۱میلیون امضاء هستند.

پنج شنبه در مهمانی کمپین من این آرمان و عشق را در چشمان و لبخند تک تک دوستان خوبم دیدم.

آری! آرمان ما٬ انسان است و عشق به برابری انسانها. تلاش می کنیم تا تغییر دهیم این دنیای نابرابر را . مهم نیست که دستمان خالیست و بضاعتمان کم٬ مهم این است که ما عاشقیم. مهم نیست که که چه تیرهایی به سوی این پرنده کوچک نشانه رفته٬ مهم این است که ما در اندیشه ی پروازیم.

امیدوارم کمپین قدمهامان را محکم تر و اراده مان را پولادی تر کند. و آرزو دارم دست در دست هم به سوی پیروزی ٬ هر چند کوچک گام برداریم. زیرا هر پیروزی کوچکی نوید پیروزی های بزرگتر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جناب رئیس جمهور محترو در آخرین سفر استانی شان ٬ در میان مردم فرموده اندکه لباس زنان لباس عفت و شیر پروری ست!!!!!!!

من تا بحال گمان می کردم که ما زنان انسان می زائیم و پرورش می دهیم. اما گویا اشتباه فکر می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 5:20 PM  توسط نازلی  | 

امروز من و مامان و بابا و مارال و امین تماماً به حرف زدن گذشت.

از هر دری حرف زدیم٬ سیاست٬ کمپین٬ مشکلات خانوادگی٬ احمدی نژاد٬ مهمانی هایی که رفتیم٬ مصباح٬ دهه ی ۶۰ ٬ خاطرات کودکی٬ انقلاب ٬ عرفان و تصوف٬ اخلاقیات و دوستان و.....

بدون این تلوزیون مزاحم و بدون هیچ غریبه ای.

چقدر این با هم بودن لذت بخش بود.

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 1:12 AM  توسط نازلی  | 

باور کنید من که دارم این پست را تایپ می کنم هنوز دستانم از سرمای بیرون کرخت است.

خوب حالا از کجاش بگم؟ والا اولش جلوه زنگ زد به مارال ( همشیره ی گرام) که ناهید ( کشاورز٬ دوست تازه از پغی* آمده ) می خواهد برود جائی ولی از آنجا که نمی خواهد تنها برود ٬ آیا کسی از شما با او می رود؟ و از آنجا که من کلاً آدم پایه ای هستم و همیشه با طناب دوستان به هر نوع چاه و فستیوال و غیره ای می روم هم اوکی را دادم٬ و در آخرین لحظه فهمیدم این چاهی که قرار است بنده با کله در آن فرو روم " ششمین مراسم جایزه ی هوشنگ گلشیری" است. باور کنید از این توفیق اجباری که نصیبم شده بود داشتم ذوق مرگ می شدم. مدتها بود که اخبار بنیاد را دنبال می کردم و آخرین خبری که داشتم این بود که هنوز نتوانستند برای برگزاری مراسم جا پیدا کنند. آری ما رفتیم و از آنجایی که من امکان ندارد سر موقع به جایی برسم طبق معمول دیر رسیدیم. خوب من گزارش مراسم را نمی دهم که از هرچه گرازش نویسی است حالم بهم می خورد ٬ اما می تواند گزارش را اینجا و کمی از حواشی را اینجا بخوانید.

اما بشنوید از حواشی مراسم و از کمپین.

قبل از اینکه بروم سر اصل مطلب بگذارید اسامی برندگان را بنویسم که با اینها هم داستان داریم:

مجموعه ی داستان اول:

باغهای شنبی حمیدرضا نجفی

مجموعه ی داستان:

سمت تاریکی کلمات٬ حسین سناپور

رمان:

مشترکاً رسید به چهار درد منیر الدین بیروتی و رویای تبت فریبا وفی

قبل از اینکه نام خانم وفی را بخوانند سیمین نازنین( بهبهانی) که برای اهذای جایزه ی آقای بیروتی روی سن آمده بود٬  گفت:" من گوش می دادم ببینم بیشتر به خانمها جایزه می دن یا آقایون . دیدم نه ٬الحمدالله بیشتر خوانمها جایزه بردند!!!!!!" و بعد که جایزه ی خانم وفی را دادند ٬ آمد پشت فون و گفت:" آقایون عزیز از دست من ناراحت نشوند ها. گاهی بعضی از دوستان فمینیست می گویند چرا یه چیزی به مردها نمی گویی ٬ دشمنی با آنها نمی کنی ٬ اما من از همین جا اعلام می کنم من از چشمام بدی دیدم ٬ از مردها بدی ندیدم."

بعد از اتمام مراسم من و ناهید آستینها را بالا زدیم برای جمع کردن امضا .به قول خدیجه مقدم دوست داشتنی " کمپین شده همه زندگی ما " . ناهید رفت در میان مردم تا از آنها امضا بگیرد من هم کمرو٬ مثل یک بچه خوب گوشه ای ایستادم و زل زدم به سید علی صالحی. همینطور که با پشتکاری وصف ناشدنی مشغول زل زدن بودم ناگهان چیزی از جلویم مثل فشفشه رد شد.... حدس بزنید چه بود؟

شهاب ۳؟ نه نه نه ..... بمب اتم؟ باز هم نه... آن چیز کسی نبود جز...جز...

محمود دولت آبادی.

خوب من می دانستم آن جاست. اما خوب ....

به هر حال گذشت و من ناهید را کچل کردم که برویم از دولت آبادی امضا بگیریم٬ برویم از دولت آبادی امضا بگیریم.در همین حین بود که ناگهان فیروزه مهاجر را دیدیم ( مترجم کتاب فمینیسم ٬ نوشته ی جین فریدمن. کتاب عزیزی که سر منشاء بسیاری از خیرات برای من بود. این کتاب فوق العاده را از دست ندهید لطفاً ) و با فاصله ی اندکی چشم من افتاد به منصوره شجاعی. بعد سلامهای گرم ما چهار نفر دست در دست هم شروع کردیم به امضا جمع کردن. فیروزه که بسیاری از نویسندگان را می شناخت دستشان را می گرفت و می آورد تا امضا کنند. به همت فیروزه بسیاری مانند " مهسا محب علی" ٬ " قاسم زوبین "٬ " مژده دقیقی "٬ " پرویز کلانتری "٬ " ری را عباسی " و " محمد علی سپانلو " امضا کردند. سپانلو بعد از امضا کردن رو کرد به خانمش و به شوخی گفت :" من چرا امضا کردم؟ هر آتیشی هست از این خانمها بلند می شه!"

من هم مثل ناهید مشغول امضا گرفتن از مردم شده بودم که دیدم جناب سید علی صالحی دارند تشریف می برند. بدو رفتم سمتش٬ داشت با پسری در باره ی اینکه تو این مملکت که شاعری نیست٬ آخرش هم مجبورند بیاین پیش خودمان و یک همچین چیزهایی حرف می زد که من پابرهنه پریدم وسط حرفشان و گفتم :" استاد اگه عجله ندارین میشه چند دقیقه وقتتون را بگیرم؟" با لبخند گفت:" بفرمایید ." فرم امضا را نشانش دادم و تا آمدم که از کمپین بگویم گفت:" من امضا کردم." گفتم:" راست می گید؟" گفت :" آره بابا خیلی وقته. از اولین ها بودم. من مخلص همه خانمها هستم."  گفتم:" ممنون. ما چاکریم." خداحافظی کردیم و من رفتم تا از بقیه امضا بگیرم. مشغول بودم که فیروزه آمد طرفم و گفت:" از دولت آبادی امضا گرفتی؟" داغ دلم تازه شد گفتم :" نه!" گفت :" برو برو نگهش داشتم٬ منتظره. برو ازش امضا بگیر." من پله ها را دوتا یکی رفتم پائین و دویدم سمتش. دوستش آمد طرفم و برگه ها را از من گرفت. من همینطور که نفس نفس میزدم بلند گفتم :"سسسلام."  زیر چشمی نگاهی به من کرد و با لبخندی گفت :" علیک سلام." گفتم؟:" امضا می کنید دیگه؟" جواب داد:" آخه من باید بخونم." دوستش گفت:" من برات می خونم."  اما انگار که حوصله اش نیامده باشد چند کلمه اش را خواند و گفت که لپ مطلبش اینه که ما امضا کنندگان این بیانیه خواهان تغییر این قوانین هستیم. دولت آبادی هم باز از زیر اون ابروهای پرپشتش نگاهی به من انداخت و گفت:" شمارت را بده خوندم واسه امضا بهت زنگ می زنم." من شمارم را دادم. بعد گفتم :"ممکنه شما یادتان بره. شما هم شمارتان را به من بدهید تا یادتان بیاندازم." دوستش هم از اون ور گفت :" آره این که خیلی طولانیه این که حوصلش نمی یاد بخونه خودت زنگ بزن. " تو دلم گفتم :"ای به چشم ..." پسری آمد تا با او عکس بگیرد همینطور که رو به دوربین به زور لبخند میزد زیر لب زمزمه می کرد ":صفر ...نهصد و دوازده .... شصت..... " من دوباره براش خوندم. بعد آرام گفتم:" میشه من دست شما را بفشارم؟" با بله ی کشیده ای دستش را به هوا برد و شاتاراق کوباند به دست من که در هوا بود  . عین جاهلها با هم دست دادیم. دستم را محکم فشرد. دستانش محکم و بزرگ و سفت بود. دستانی که من فکر می کردم تمام عمر نوشته اند تا کلیدر و سلوچ را خلق کنند عین دستان یک کارگر زبر بودند.

 

بعد از پایان این قسمت عشقولانه. من باز هم به همت فیروزه رفتم که از حسین سناپور امضا بگیرم. اول گفت من باید بخوانم از نخوانده امضا کردن تجربه ی بدی دارم. فیروزه اصرار داشت که حالا امضا کن برای خواندن وقت زیاد است. و بالاخره راضی شد همینطور که در دوربین عکاسی نگاه می کرد و من بلند بلند قسمتهایی که باید پر می کرد را می خواندم و با دستانی لرزان از هیجانات تمام امشب امضا کرد.

بعد از یک شب کاری سخت. در حیاط پارک آماده ی رفتن می شدیم که فریبا وفی و شوهرش و فیروزه آمدند. برای خداحافظی جلو رفتیم. ناهید از فریبا خواست تا اجازه دهد تا نوشته ی روی تقدیر نامه را بنویسد. فریبا می خواند و او هم می نوشت. فریبا که از سرما یخ زده بود گفت:" چقدر دلیل دست و پا کردند تا این جایزه را به من بدهند. اصلاً موجز نویسی بلد نیستند. راستی یه جاهایی از عشق و عاشقی حرف زده بودند .من از آنجا فهمیدم که جایزه مال منه. کجا بود...."

من که از شوخی ظریفش به وجد آمده بودم٬ به خودم گفتم :"یادت باشد بخوانیش."

 

آخر شب من و خانم دکتر** خندان کف مترو نشسته بودیم و مثل کارگرانی که از یک روز سخت کاری باز می گشتند چیپس را در ماست می زدیم و می خوردیم. شب فوق العاده ای بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پغی: همان فرانسوی پاریس است.

** به ناهید می گویم خانم دکتر تا اگر روزی روزگاری این نوشته را خواند حرص بخورد. چون بدش می آید به او بگویند خانم دکتر. خوب دکتری دیگر خانم دوهتر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11:9 PM  توسط نازلی  | 

دیروز مامان تعریف می کرد که یکی از شاگردانش بعد از کلاس آمده بود پیشش و با شرمساری پرسیده بود :" خانم من خرابم؟!!!!!!!!!!"

مامان با تعجب پرسیده بود:" نه دخترم این حرفها یعنی چه؟ خراب یعنی چه؟ کی این رو بهت گفته؟"

دخترک جواب داده بود:" آخه تو مدرسه قبلیم چند تا از دوستانم انضباتشان ۱۵ شده بود٬ وقتی از ناظم پرسیدیم چرا بهشون ۱۵ داده؟ گفته بود اینها خرابند٬ فاسدند٬ شلوغ می کنند٬ مدرسه را روی سرشان می گذارند .انظباتشان را ۱۵ دادیم تا همه بفهمند خرابند!! خانم الان انضباط ما هم ۱۵ شده٬ یعنی من هم خرابم؟ حالا چه طور به بابام بگم من خرابم؟"

مامان هم می گفت که نمی دانستم بخندم یا گریه کنم٬ دستش را گرفتم و برایش توضیح دادم که این نمره فقط و فقط به خاطر شیطنت هایش بوده و هیچ دلیل دیگری ندارد.

بعد از شنیدن این داستان تا سر حد جنون تعجب کردم .الانم نمی دانم چه بگویم؟ یعنی چی؟ خاک بر سر ناظمی که این حرف را به این بچه زده؟ یعنی از نظر او دختر باید فقط گوشه ای بنشیند و جیک نزند و گرنه خراب است؟ اصلاً خراب یعنی چی؟ مگه ماهی ست که خراب بشود و بگندد؟ من نمی دانم چرا مسئولین دلسوز ما به یکسری از معلمانشان یاد نمی دهند که چه طور با یه بچه صحبت کنند؟ مگر فقط بچه را می فرستیم مدرسه که هی بیست بگیرد؟

حالا اگر یکی مثل مادر من با این دختر حرف نزده بود او هم باید مانند بسیاری دیگر تا آخر عمر بار گناهی را بر دوش می کشید که هیچ نیست جز عقده ی برخی که نام خودشان را بزرگتر٬ معلم٬ پدر یا مادر می گذارند؟ کسانی که با نام نصیحت آرامش را برای همیشه از بچه ها می گیرند.*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* جویس در داستان " چهره ی مرد هنرمند در جوانی " به استادی تمام این عقده ها و خودخواهی ها و خشم ها را شرح داده. چیزهایی که باعث شد آن کشیشان خرفت به نام مذهب و خدا آرامش و کودکی را از استیون بگیرند. 

این شاهکار ادبیات جهان را از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 2:6 PM  توسط نازلی  | 

امروز صدام اعدام شد.

خوب....

خوشحالیم؟

چه فرقی می کند؟

هنوز خیلی های دیگر باقی مانده اند.

پی نوشت ۱:اعدام هیچ مشکلی را حل نمی کند. (منظورم از جمله ی بالا همین است) صدا و سیما از دیروز به مردم تبریک می گوید و این را مرهم دل خانواده ی شهدا می داند! مگر بچه هایشان زنده می شوند؟ نوشته فواد را در این زمینه بخوانید.

پی نوشت ۲: بی بی سی مردم عراق را نشان می داد هم در دوران ریاست جمهوری اش برای سلامتش هلهله می کردند هم برای سقوطش! مثل ما!

پی نوشت ۳: چه زود اعدام شد تا مبادا دست مدافعان حقوق بشر رو شود.

***

چهار سال متوالی بود که رسم قشنگی برای خودم درست کرده بودم.

هرسال اول دی ماه ساعت ۴ بعد از ظهر فروغ می خواندم.

" واین منم٬

زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

ویاس ساده و غمناک آسمان

وناتوانی این دستهای سیمانی

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

..."

آری ۴٬ سال متوالی ساعت چهار بعد از ظهر روز اول دی ماه با فروغ خلوت می کردم و ایمان می آوردم به آغاز فصل سرد.

می دانید ! برخی از بهترین خاطرات من را فروغ آفریده. با اشعارش٬ جسارتش٬ صدای غمگینش٬ اول دی ماهش و قبر ساده اش. این زن از کسانی ست که برایم نشاط حقیقی را به ارمغان آورد. آری ٬ فروغ با تمام غمهایش برایم شادی آورد.

 

اما امسال یادم رفت. لعنت به این حافظه ام٬ و لعنت به همه گرفتاری های زندگی.

تا اینکه مارال تولدش را تبریک گفت...

و من امروز صبحم را باز با فروغ گذراندم. با "آیه های زمینی"٬ " ایمان بیاوریم..."٬ " تنها صداست که می ماند" و ....

امروز باز یکی از بهترین روزهای عمرم بود.

"دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

 پرنده مردنی ست."

 

تولدش مبارک.

***

این وبلاگ علمی! من است. برای درس فیزیک. شما را به خدا  سر بزنید و کامنت بگذارید( البته تابلو نباشد که سفارشی ست ها). اگر استاد ارجمند لطف فرمایند و ۳ - ۴ نمره ی ناقابل برای این وبلاگ بدهند٬ من به همه کسانی که کامنت گذاشته اند شیرینی می دهم! باور کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 3:31 PM  توسط نازلی  | 

همچنان که پیش رویم برف می بارد می نویسم. هیچ چیز در دنیا مرا به اندازه این دست و دلبازی های خداوند سر ذوق نمی آورد.

امروز که از مترو پیاده شدم٬ برف سنگینی می بارید . آنچنان برفی رویم نشسته بود که لباس سیاهم از زیرش قابل تشخیص نبود. دختری تا من را دید چترش را بالای سرم گرفت و دوستش هم کمکم کرد تا لباسم را بتکانم. کودکی با دیدن ما سه فریاد زد:" مامان چه آدم برفیای گنده ای.آدم برفیا راه میرن. " ما سه تا از خنده ریسه رفته بودیم.

چه چیزهای ساده ای می تواند محبت و دوستی ایجاد کنند. چیزهای ساده ای مثل چند دانه برف!

خدای مهربانم امروز برای من سنگ تمام گذاشته بودی. ممنون.

 

راستی کریسمس مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 4:58 PM  توسط نازلی  | 

امروز که اینجا رفتم ٬ دیدم یک بازی خیلی جالب شروع شده به همت سلمان خان. اگر بخواهم عمق جذابیتی که این بازی برایم داشت را نشان دهم همین بس که بگویم٬ من که ابداً ابداً حوصله ی وبلاگ خواندن ندارم( این هم یکی از ۵ مورد) امروز یک ساعت وب گردی کردم.

بعد هی گشتم شاید کسی هم از من دعوت کرده باشد برای بازی٬دیدم نچ. پس تصمیم گرفتم خودم در یک اقدام متهورانه این کار را انجام دهم.

این هم ۵ نکته من:

۱- من از وقتی خودم را شناختم دفترهایی داشتم( اکثراً قرمز) . توی اونها همه احساساتم را می نوشتم. همدم همیشه ام بودند. با آنها صادق  بودم.                                                               سالیان نه چندان دور از هرچه کامپیوتر و اینترنت هم بود فراری بودم. آنقدر که اگر روزی پای کامپیوتر می نشستم٬ امین و مارال برایم جشن آشتی با تکنولوژی می گرفتند! این روند ادامه داشت تا اینکه وبلاگ زدم . حالا آنچنان در آشتی با تکنولوژی افراط کرده ام که دیگر نمی توانم روی کاغذ چیزی بنویسم و باید تایپ کنم. اما نمی دانید که چقدر دلم برای دفتر قرمزم تنگ شده. هنوز گاهی که خیلی از خودم دور می شوم به سراغ دفترهای قرمزم می روم٬ در آنها آنچنان صادقانه نوشتم که گاهی خودم هم گریه ام می گیرد.( هرچند بماند که در آنها گاهی خود سانسوری کرده ام که مبادا کسی بخواند و ...)

۲-روزگاری که بچه تر بودم دلم می خواست عاشق شوم.

شدم.

دیوانه کننده و مهیج بود.

اما دیوانگی دوام نیاورد. و غم جایش را گرفت.

به هر حال چیزهایی بر ما گذشت که اگر بخواهم بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. ما هنوز با همیم. با شوری اندک.

ولی بی ا ندازه دلم می خواهد باز گردم به روزهای دیوانگی. من هنوز هم طالب عشقم. و طالب تمامی ضمائم عشق...

۳- من نه می توانم کسی را ناراحت کنم نه می توانم کسی را ترک کنم. و نه می توانم دل کسی را بشکنم. و آنقدر هم از این اخلاق گندم در عذابم که نگو. ( هر چند به خودم آموختم که کسانی که بسیار آزارم می دهند را کمی برنجانم. اما در خلوتم آنقدر خودم را شماتت می کنم که حالم بهم می خورد از خودم.). من اهل سازشم و نه ویرانی. برای همین تمام سعی ام  را می کنم که اوضاع را درست کنم. سر همین صبوری دیوانه وارم کلی رنج کشیدم. 

 الان کلی آدم شدم. اما هنوز جا دارم تا کاملاً آدم شوم.

گاهی هم به خیلی ها حسودی ام می شود. و خیلی دلم می خواهد با بعضی ها دوست جون جونی بشوم. اما هنوز نشدم.

۴ـ بچه تر که بودم به تعبیر همه پسرانه رفتار می کردم.

نمی دانم تعریفشان درست بود یا نه؟ اما از لوس بازی خوشم نمی آمد. از ناز و عشوه متنفر بودم. خوب اینها را هم نداشتم و لابد پسرانه رفتار می کردم. الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که نسبت به تقسیم بندی های جنسی معترض بودم  و خوب با عقل یک بچه تنها راهی که به نظرم می رسید این بود که مثل همه نباشم.

من با همه مردهای فامیل مچ می انداختم. راهنمایی که بودم زنجیر نازکی داشتم که همیشه در خیابان می چرخاندم( روزی راننده کامیونی با دیدن این کار من زنجیر چرخش را چرخاند و من از آن به بعد این عادتم را ترک کردم و به جایش تسبیح می اداختم!) زمانهایی مد شده بود که همه کتانی هایی بزرگتر از پایشان می پوشیدند. من یک کتانی داشتم سایز ۴۵! ( سایز پایم ۳۹ است). نصفش آبی بود نصفش سفید . آنقدر کیف می کردم با آن راه بروم که خدا می داند. هنوز دارمش. الان به نظرم خیلی مضحک می آید. یادم می آید ساعتها موسیقی هوی متال را تحمل می کردم که بگویم من خشنم!

حالا می بینم که چقدر احمق بودم. البته هنوز هم از خصلتهای آن زمان در وجودم مانده.

۵- من دیوانه چیزهای ترشم. آشفتگی را دوست دارم اما نمی توانم آشفته باشم.دیر عصبانی می شوم. و خیلی تنبلم.

همه چیزهایی که به نظرم درستند آنقدر در نظرم درستند که اگر کسی خلافش را بگوید مثل اینکه زبانش را نمی فهمم بهش خیره می مانم. من بعضی چیزها را ابداً نمی توانم هضم کنم. مثل اینکه چه طور احمدی نژاد رئیس جمهور شد ٬ چرا بعضی مردان فکر می کنند برترند و بعضی زنان فکر می کنند پست ترند ٬ چرا بعضی فکر می کنند فمینیسم بد است ٬ چرا وزیر علوم فرموده اند که دانشجویان ستاره دار متجاوز به عنف بوده اند ٬ چرا بعضی کباب دوست ندارند ٬ چرا همه تو این مملکت می خواهند فوق بخوانند و چرا بعضی فکر نمی کنند و کتاب نمی خوانند٬ چرا بعضی فکر می کنند که خیلی باحال و تیکه و شجاع و علامه اند؟ و ...

و چون نمی توانم اینها را بفهمم پس بهشان فکر نمی کنم. چون اگر فکر کنم دیوانه می شوم.

حالا طبق رسم این بازی هم باید ۵ نفر را معرفی کنم:

امین٬ لیلیت٬ نسیم٬ سنجاب خانم و نازلی  + الناز دوست دارم بدانم شما چه می نویسید.

بقیه دوستان هم بازی کردند.به لینکدونیم سر بزنید٬ همه بازی کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 10:48 AM  توسط نازلی  |