تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

 

”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانه‎ي دري سرد / نوشين احمدي خراساني

به كوچه‎اي در محله‎ي ”نظام‎آباد“ قدم مي‎گذارم، كوچه‎اي كه قلب من آن را ”از محله‎هاي كودكي‎ام دزديده است“. با كمي ترديد و زهر ترسي پنهان از كاري ناكرده! كوچه‎اي نه چندان پهن، اما دراز با پس كوچه‎هاي بن بست و خانه‎هايي كه وقتي از محله‎هاي مركزي شهر به آن‎جا بروي، تو سري خورده و كوتاه‎تر جلوه مي‎كند. تك و توك ساختمان‎هاي نوساز در بافت كهنه و فرسوده آن توي ذوق‎ات مي‎زند.

در همين محله بود كه از دوچرخه‎سواري ـ وقتي 12 ساله بودم ـ منع‎ ‎ شدم، آن هم توسط همسايه‎هايي كه مراقبت از همه‎ي دختران محله را ”حق مسلم“ خود مي‎پنداشتند....

خانه‎اي كه در آن به‎دنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضه‎خواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبي‎تر شده است اما ”سنت“‎اش انگار كمتر. هنوز خانه‎هاي قديمي‎اش به آپارتمان‎هاي نوساز مي‎چربد، خانه‎هايي كه هنوز خاطره‎ي بازي ”هفت سنگ“ما بچه‎هاي قديم محله‎ را در خود حفظ كرده است.

جرات نكردم زنگ‎ خانه‎هاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچه‎اي آن‎طرف‎تر را كه گاهي دوچرخه‎سواري‎هاي ما آن‎ها را هم زير پا مي‎گذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نمي‎گذارند بچه‎هاي‎شان در كوچه‎ها بازي كنند. بيچاره بچه‎ها كه به بهانه‎هاي واهي و ترس‎هاي واهي‎تر از ورود به كوچه‎ها منع مي‎شوند. زمانه‎اي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت مي‎شديم و شايد اين‎طوري اطراف‎مان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نمي‎خواهند كودك‎شان ”آزار“ ببنند و همه‎ي زندگي بچه‎ها شده: منع و منع و منع!

محله‎ي كودكي‎ام را از بالا به پايين طي مي‎كنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش مي‎كنم ترس‎هاي موهوم از ”آدم‎ها“ را كه در دل‎مان كاشته‎اند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوش‎اخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمره‎ي زندگي!

سعي مي‎كنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماري‎هايي كه هر روز قد علم مي‎كند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاح‎طلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشت‎اش ”توطئه‎اي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصول‎گرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيت‎هاي چند ميليون كفالتي) حبس‎مان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اين‎كه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعه‎اي هراس‎زده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز مي‎شود و همين‎طور عمرمان بي‎آن‎كه زندگي كرده باشيم رو به پايان مي‎رود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيش‎بيني، تمام مي‎شود.

اما همه‎ي اين ترس‎هاي موهوم را كنار مي‎گذارم. مگر مي‎خواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع مي‎كند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك مي‎كنم كه همه‎ي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نمي‎شود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بي‎تجربگي‎مان در طي كردن مسير تازه‎ي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...

در وسط كوچه‎اي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن مي‎گذرد“ به‎روشني نمي‎دانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچ‎چيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخوانده‎ام و مجبورم في‎البداهه رفتاري ”خلق“ كنم.

ترديدهايم تمامي ندارد. شايد به‎خاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم مي‎گذرد كه اصلا چرا اين ايده‎ي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدم‎هاي دست و پا چلفتي وسط كوچه‎اي دراز مانده‎ام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش مي‎كرديم لابد در طول دو هفته حداقل ده‎ها هزار امضا روي پتيشن‎مان نقش مي‎بست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي مي‎زند و هشدار مي‎دهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه مي‎دهم.

اولين مواجهه: آزمون و خطا

پشت در اين خانه‎ها زناني هستند مثل خودم كه مي‎پزند و مي‎شويند، رفت و روب مي‎كنند، تغذيه و مراقبت مي‎كنند تا شب هنگام همه‎ي اعضاي خانواده‎ به خانه بازگردند. هم‎جنس‎ هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟

صبح است و طبق آموزه‎‎هايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبح‎ها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانه‎اي را مي‎زنم. آپارتمان نيست. خانه‎اي كوچك و قديمي‎ساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله‎ در را باز مي‎كند. با تعجب نگاه‎ام مي‎كنم. لبخند مي‎زنم.

ـ مامانت هست دختر گلم...

ـ با مامانم چيكار داري...

ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...

چيزي نمي‎گويد، چشمان‎اش نشان مي‎دهد كه موضوع را نفهميده است. مي‎دود توي خانه و صدايش مي‎آيد.

زني با چادر كدري مي‎آيد دم در. گل‎هاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهره‎اش، هيچان دروني‎ام آرام مي‎گيرد، خوشحالم كه مي‎توانم چهره‎اش را ببينم، يك آن با خودم فكر مي‎كنم اگر طاهره (قرة‎العين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانه‎اش، روبنده را از صورتش برنمي‎داشت و حالا من مجبور مي‎شدم بدون ديدن چهره‎ي اين زن هموطن‎ام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا مي‎كرد؟

ـ بله خانم چيكار داريد؟

ـ سلام، مي‎بخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري مي‎كنم.

ـ گفتي برا چي؟

جمله‎ي قبل را تكرار مي‎كنم و كمي هم بيشتر توضيح مي‎دهم.

ـ بله متوجه شدم،خيلي مي‎بخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...

ـ ببينيد ما داريم سعي مي‎كنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زن‎ها رو با هزارتا مشكل روبه‎رو مي‎كنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها مي‎تونن چند زن بگيرن و زن‎ها هم نمي‎تونن اعتراض كنن. خود شما فكر نمي‎كنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟

ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار مي‎تونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچه‎ها از مدرسه مي‎يان...

ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اين‎جا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا مي‎پزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي مي‎شه؟

سكوت كرده و به چشم‎هايم خيره مانده است.

ـ اين دخترتون رو ببينين، همه‎ي جووني و زندگي‎تونو مي‎زاريد مثل دسته گل بزرگ‎اش مي‎كنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگي‎اش داغون مي‎شه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟

ـ آدم بايد حواس‎اش باشه دخترشو به كي مي‎ده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب مي‎زنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواس‎شو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اين‎كه تقصير قانون نيس!

ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازه‎اي برداره، مثل آدم بزرگا مي‎اندازنش زندان. اينو چي مي‎گين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...

ـ كي گفته؟

ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات مي‎كنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي مي‎فهمه؟...

ـ خوب ديگه چيكار مي‎تونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچه‎ها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نمي‎شه...

ـ چرا خانم، قانون به همه‎ي ما مربوط مي‎شه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم مي‎فهمه اين قوانين به ما ربط داره...

ـ حالا شما اومديد اينا رو به من مي‎گيد كه چي بشه؟...

ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نمي‎كنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگي‎مون رو خراب مي‎كنه...

ـ آخه من كه شما رو نمي‎شناسم... مي‎گيد دانشجو هستيد...

ـ آره، ببينيد منم شما رو نمي‎شناسم. اما من با زن‎هاي ديگه كه اونا رو هم نمي‎شناختم جمع شده‎ايم و به كمك هم داريم امضاء جمع مي‎كنيم تا بلكه اين مسئولين به حرف‎مان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.

جزوه‎ي حقوقي را از كيفم در مي‎آورم و مي‎گويم: ”من فقط از شما مي‎خوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك مي‎كنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع مي‎كنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا به‎وجود بياد“

جزوه را مي‎گيرد. خداحافظي مي‎كنم و ازش معذرت مي‎خواهم كه وقت‎اش را گرفته‎ام. لبخند مي‎زند و در را مي‎بندد.

براي اولين‎بار زياد هم نبود

نفسي مي‎كشم. فكر مي‎كنم براي اولين‎بار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث درباره‎ي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهم‎ترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر مي‎كنم تا اين‎جا كه خوب بود. اما نمي‎دانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانه‎اي ديگر چه چيزي انتظارم را مي‎كشد.

چند خانه آن‎طرف‎تر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانه‎هاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كرده‎اند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشه‎هايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمان‎ها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را مي‎زنم. كسي جواب نمي‎دهد. زنگ بعدي را مي‎زنم. زني از پشت آيفن مي‎گويد: ”بله؟“ جملات دفعه‎ي قبل‎ام را تكرار مي‎كنم و اضافه مي‎كنم ”خيلي ممنون مي‎شوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقت‎تان را مي‎گيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.

زن چند لحظه‎اي ساكت مي‎ماند و بعد مي‎گويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. مي‎گويم: ”به‎هرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ‎مي‎گذارد. از پشت سر احساس مي‎كنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم مي‎كند. حسابي خيط شده‎ام...

خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبه‎هايي در شهر خودمان هستيم. مردم نمي‎دانند ما چه كاره‎ايم، حتما پيش خودشان فكر مي‎كنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگي‎مان را رها كرده‎ايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساخته‎ي جامعه‎ي ما، جامعه‎اي كه مردمانش از زمان شكل‎گيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانه‎هاي‎شان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم مي‎تواند عادت كند به وجود ماها. همگي‎مان مي‎توانيم عادت كنيم كه گاهي هم مي‎شود مثل غريبه‎ها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمه‎اي با هم صحبت كنيم در مورد آن‎چه كه به همگي‎مان مربوط مي‎شود نه فقط به ”تك‎ـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك‎ افتاده مي‎تواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟

اتكاء به نفس بيشتري پيدا كرده‎ام

به خانه‎ي ديگري مي‎روم. از اولي محقرتر است. زنگ مي‎زنم. در كه باز مي‎شود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب مي‎شود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را مي‎توانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايين‎تر است. ياد زماني مي‎افتم كه مادرم خبر داد يكي از زن‎هاي همسايه مرده، مي‎شناختيم‎اش با پسر و دخترش در كوچه بازي مي‎كرديم. خانه‎اش درست مثل همين خانه‎اي بود كه حالا زنگ‎اش را زده‎ام. مادرم مي‎گفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزي‎اش را نفهميد. مادرم مي‎گفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچ‎وقت يادم نمي‎رود كه عصر آن روز مادرم درحالي‎كه روكش يكي از پتوها را مي‎دوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه مي‎كرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطره‎ي بدبختي‎هاي خودش بود.

زن سلام مي‎كند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم مي‎خورد. من هم سلام مي‎كنم. بچه‎اي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع مي‎كنم به حرف زدن. چيزي نمي‎گويد. ادامه مي‎دهم. هيچ نمي‎گويد. باز هم ادامه مي‎دهم، و او باز هم هيچ نمي‎گويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش مي‎گويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ مي‎كرديد؟“ سرش را تكان مي‎دهد اما متوجه نمي‎شوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا مي‎كند. من هم جزوه را بهش مي‎دهم و مي‎گويم كه بالاخره اگر اين‎ها را قبول دارد مي‎تواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده مي‎گيرد و بلاهايي كه سر ما مي‎آورد حرف مي‎زنم. سخنران

به كوچه‎اي در محله‎ي ”نظام‎آباد“ قدم مي‎گذارم، كوچه‎اي كه قلب من آن را ”از محله‎هاي كودكي‎ام دزديده است“. با كمي ترديد و زهر ترسي پنهان از كاري ناكرده! كوچه‎اي نه چندان پهن، اما دراز با پس كوچه‎هاي بن بست و خانه‎هايي كه وقتي از محله‎هاي مركزي شهر به آن‎جا بروي، تو سري خورده و كوتاه‎تر جلوه مي‎كند. تك و توك ساختمان‎هاي نوساز در بافت كهنه و فرسوده آن توي ذوق‎ات مي‎زند.

در همين محله بود كه از دوچرخه‎سواري ـ وقتي 12 ساله بودم ـ منع‎ ‎ شدم، آن هم توسط همسايه‎هايي كه مراقبت از همه‎ي دختران محله را ”حق مسلم“ خود مي‎پنداشتند....

خانه‎اي كه در آن به‎دنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضه‎خواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبي‎تر شده است اما ”سنت“‎اش انگار كمتر. هنوز خانه‎هاي قديمي‎اش به آپارتمان‎هاي نوساز مي‎چربد، خانه‎هايي كه هنوز خاطره‎ي بازي ”هفت سنگ“ما بچه‎هاي قديم محله‎ را در خود حفظ كرده است.

جرات نكردم زنگ‎ خانه‎هاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچه‎اي آن‎طرف‎تر را كه گاهي دوچرخه‎سواري‎هاي ما آن‎ها را هم زير پا مي‎گذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نمي‎گذارند بچه‎هاي‎شان در كوچه‎ها بازي كنند. بيچاره بچه‎ها كه به بهانه‎هاي واهي و ترس‎هاي واهي‎تر از ورود به كوچه‎ها منع مي‎شوند. زمانه‎اي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت مي‎شديم و شايد اين‎طوري اطراف‎مان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نمي‎خواهند كودك‎شان ”آزار“ ببنند و همه‎ي زندگي بچه‎ها شده: منع و منع و منع!

محله‎ي كودكي‎ام را از بالا به پايين طي مي‎كنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش مي‎كنم ترس‎هاي موهوم از ”آدم‎ها“ را كه در دل‎مان كاشته‎اند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوش‎اخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمره‎ي زندگي!

سعي مي‎كنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماري‎هايي كه هر روز قد علم مي‎كند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاح‎طلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشت‎اش ”توطئه‎اي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصول‎گرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيت‎هاي چند ميليون كفالتي) حبس‎مان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اين‎كه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعه‎اي هراس‎زده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز مي‎شود و همين‎طور عمرمان بي‎آن‎كه زندگي كرده باشيم رو به پايان مي‎رود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيش‎بيني، تمام مي‎شود.

اما همه‎ي اين ترس‎هاي موهوم را كنار مي‎گذارم. مگر مي‎خواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع مي‎كند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك مي‎كنم كه همه‎ي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نمي‎شود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بي‎تجربگي‎مان در طي كردن مسير تازه‎ي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...

در وسط كوچه‎اي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن مي‎گذرد“ به‎روشني نمي‎دانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچ‎چيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخوانده‎ام و مجبورم في‎البداهه رفتاري ”خلق“ كنم.

ترديدهايم تمامي ندارد. شايد به‎خاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم مي‎گذرد كه اصلا چرا اين ايده‎ي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدم‎هاي دست و پا چلفتي وسط كوچه‎اي دراز مانده‎ام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش مي‎كرديم لابد در طول دو هفته حداقل ده‎ها هزار امضا روي پتيشن‎مان نقش مي‎بست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي مي‎زند و هشدار مي‎دهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه مي‎دهم.

اولين مواجهه: آزمون و خطا

پشت در اين خانه‎ها زناني هستند مثل خودم كه مي‎پزند و مي‎شويند، رفت و روب مي‎كنند، تغذيه و مراقبت مي‎كنند تا شب هنگام همه‎ي اعضاي خانواده‎ به خانه بازگردند. هم‎جنس‎ هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟

صبح است و طبق آموزه‎‎هايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبح‎ها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانه‎اي را مي‎زنم. آپارتمان نيست. خانه‎اي كوچك و قديمي‎ساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله‎ در را باز مي‎كند. با تعجب نگاه‎ام مي‎كنم. لبخند مي‎زنم.

ـ مامانت هست دختر گلم...

ـ با مامانم چيكار داري...

ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...

چيزي نمي‎گويد، چشمان‎اش نشان مي‎دهد كه موضوع را نفهميده است. مي‎دود توي خانه و صدايش مي‎آيد.

زني با چادر كدري مي‎آيد دم در. گل‎هاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهره‎اش، هيچان دروني‎ام آرام مي‎گيرد، خوشحالم كه مي‎توانم چهره‎اش را ببينم، يك آن با خودم فكر مي‎كنم اگر طاهره (قرة‎العين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانه‎اش، روبنده را از صورتش برنمي‎داشت و حالا من مجبور مي‎شدم بدون ديدن چهره‎ي اين زن هموطن‎ام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا مي‎كرد؟

ـ بله خانم چيكار داريد؟

ـ سلام، مي‎بخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري مي‎كنم.

ـ گفتي برا چي؟

جمله‎ي قبل را تكرار مي‎كنم و كمي هم بيشتر توضيح مي‎دهم.

ـ بله متوجه شدم،خيلي مي‎بخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...

ـ ببينيد ما داريم سعي مي‎كنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زن‎ها رو با هزارتا مشكل روبه‎رو مي‎كنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها مي‎تونن چند زن بگيرن و زن‎ها هم نمي‎تونن اعتراض كنن. خود شما فكر نمي‎كنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟

ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار مي‎تونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچه‎ها از مدرسه مي‎يان...

ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اين‎جا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا مي‎پزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي مي‎شه؟

سكوت كرده و به چشم‎هايم خيره مانده است.

ـ اين دخترتون رو ببينين، همه‎ي جووني و زندگي‎تونو مي‎زاريد مثل دسته گل بزرگ‎اش مي‎كنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگي‎اش داغون مي‎شه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟

ـ آدم بايد حواس‎اش باشه دخترشو به كي مي‎ده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب مي‎زنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواس‎شو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اين‎كه تقصير قانون نيس!

ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازه‎اي برداره، مثل آدم بزرگا مي‎اندازنش زندان. اينو چي مي‎گين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...

ـ كي گفته؟

ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات مي‎كنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي مي‎فهمه؟...

ـ خوب ديگه چيكار مي‎تونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچه‎ها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نمي‎شه...

ـ چرا خانم، قانون به همه‎ي ما مربوط مي‎شه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم مي‎فهمه اين قوانين به ما ربط داره...

ـ حالا شما اومديد اينا رو به من مي‎گيد كه چي بشه؟...

ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نمي‎كنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگي‎مون رو خراب مي‎كنه...

ـ آخه من كه شما رو نمي‎شناسم... مي‎گيد دانشجو هستيد...

ـ آره، ببينيد منم شما رو نمي‎شناسم. اما من با زن‎هاي ديگه كه اونا رو هم نمي‎شناختم جمع شده‎ايم و به كمك هم داريم امضاء جمع مي‎كنيم تا بلكه اين مسئولين به حرف‎مان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.

جزوه‎ي حقوقي را از كيفم در مي‎آورم و مي‎گويم: ”من فقط از شما مي‎خوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك مي‎كنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع مي‎كنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا به‎وجود بياد“

جزوه را مي‎گيرد. خداحافظي مي‎كنم و ازش معذرت مي‎خواهم كه وقت‎اش را گرفته‎ام. لبخند مي‎زند و در را مي‎بندد.

براي اولين‎بار زياد هم نبود

نفسي مي‎كشم. فكر مي‎كنم براي اولين‎بار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث درباره‎ي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهم‎ترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر مي‎كنم تا اين‎جا كه خوب بود. اما نمي‎دانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانه‎اي ديگر چه چيزي انتظارم را مي‎كشد.

چند خانه آن‎طرف‎تر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانه‎هاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كرده‎اند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشه‎هايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمان‎ها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را مي‎زنم. كسي جواب نمي‎دهد. زنگ بعدي را مي‎زنم. زني از پشت آيفن مي‎گويد: ”بله؟“ جملات دفعه‎ي قبل‎ام را تكرار مي‎كنم و اضافه مي‎كنم ”خيلي ممنون مي‎شوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقت‎تان را مي‎گيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.

زن چند لحظه‎اي ساكت مي‎ماند و بعد مي‎گويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. مي‎گويم: ”به‎هرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ‎مي‎گذارد. از پشت سر احساس مي‎كنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم مي‎كند. حسابي خيط شده‎ام...

خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبه‎هايي در شهر خودمان هستيم. مردم نمي‎دانند ما چه كاره‎ايم، حتما پيش خودشان فكر مي‎كنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگي‎مان را رها كرده‎ايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساخته‎ي جامعه‎ي ما، جامعه‎اي كه مردمانش از زمان شكل‎گيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانه‎هاي‎شان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم مي‎تواند عادت كند به وجود ماها. همگي‎مان مي‎توانيم عادت كنيم كه گاهي هم مي‎شود مثل غريبه‎ها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمه‎اي با هم صحبت كنيم در مورد آن‎چه كه به همگي‎مان مربوط مي‎شود نه فقط به ”تك‎ـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك‎ افتاده مي‎تواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟

اتكاء به نفس بيشتري پيدا كرده‎ام

به خانه‎ي ديگري مي‎روم. از اولي محقرتر است. زنگ مي‎زنم. در كه باز مي‎شود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب مي‎شود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را مي‎توانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايين‎تر است. ياد زماني مي‎افتم كه مادرم خبر داد يكي از زن‎هاي همسايه مرده، مي‎شناختيم‎اش با پسر و دخترش در كوچه بازي مي‎كرديم. خانه‎اش درست مثل همين خانه‎اي بود كه حالا زنگ‎اش را زده‎ام. مادرم مي‎گفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزي‎اش را نفهميد. مادرم مي‎گفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچ‎وقت يادم نمي‎رود كه عصر آن روز مادرم درحالي‎كه روكش يكي از پتوها را مي‎دوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه مي‎كرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطره‎ي بدبختي‎هاي خودش بود.

زن سلام مي‎كند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم مي‎خورد. من هم سلام مي‎كنم. بچه‎اي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع مي‎كنم به حرف زدن. چيزي نمي‎گويد. ادامه مي‎دهم. هيچ نمي‎گويد. باز هم ادامه مي‎دهم، و او باز هم هيچ نمي‎گويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش مي‎گويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ مي‎كرديد؟“ سرش را تكان مي‎دهد اما متوجه نمي‎شوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا مي‎كند. من هم جزوه را بهش مي‎دهم و مي‎گويم كه بالاخره اگر اين‎ها را قبول دارد مي‎تواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده مي‎گيرد و بلاهايي كه سر ما مي‎آورد حرف مي‎زنم. سخنراني‎ام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نمي‎زند و هم‎چنان ساكت است، نه عذرم را مي‎خواهد و نه عكس‎العملي نشان مي‎دهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشي‎ام حتا يك جمله هم نمي‎گويد. خسته شده‎ام و خداحافظي مي‎كنم. فقط مي‎گويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجه‎ي آذري دارد. لبخند مي‎زنم و از خانه‎اش دور مي‎شوم كه دنبال‎ام مي‎آيد. سرش را پايين انداخته مي‎گويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه مي‎توني برام يه كاري كني؟“

چه بايد مي‎گفتم؟ اين‎بار من سكوت مي‎كنم. مي‎گويد: ”مي‎دونم نمي‎توني، هيچكي نمي‎تونه.... فقط خدا...“ دست‎اش را نشانم مي‎دهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش مي‎مردم... فقط به خاطر بچه‎ها...“

ورقه را از من مي‎گيرد و دوباره مي‎گويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت مي‎توني برام بنويسي؟....“ مي‎گويم: ”آره، حتما مي‎نويسم...“ اسم‎اش را مي‎نويسم اما سن‎اش اصلا با چين وچروك‎هاي صورت‎اش نمي‎خورد. مي‎گويم: ”مي‎خواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر مي‎زند و مي‎خندد. به پهناي صورت‎اش مي‎خندد، نگاه‎اش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار مي‎كند: ”خدا خيرت بده...“ و برمي‎گردد به خانه. من اما برنمي‎گردم، كوچه را تا انتها مي‎روم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول مي‎كشد با يك‎ عالمه بحث‎ها ، يك عالمه سكوت‎ها و بي‎اعتنايي‎ها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخورده‎ام مثل هميشه... وقتي بهسوي خانه‎ام برمي‎گردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه مي‎كنم.ي‎ام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نمي‎زند و هم‎چنان ساكت است، نه عذرم را مي‎خواهد و نه عكس‎العملي نشان مي‎دهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشي‎ام حتا يك جمله هم نمي‎گويد. خسته شده‎ام و خداحافظي مي‎كنم. فقط مي‎گويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجه‎ي آذري دارد. لبخند مي‎زنم و از خانه‎اش دور مي‎شوم كه دنبال‎ام مي‎آيد. سرش را پايين انداخته مي‎گويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه مي‎توني برام يه كاري كني؟“

چه بايد مي‎گفتم؟ اين‎بار من سكوت مي‎كنم. مي‎گويد: ”مي‎دونم نمي‎توني، هيچكي نمي‎تونه.... فقط خدا...“ دست‎اش را نشانم مي‎دهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش مي‎مردم... فقط به خاطر بچه‎ها...“

ورقه را از من مي‎گيرد و دوباره مي‎گويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت مي‎توني برام بنويسي؟....“ مي‎گويم: ”آره، حتما مي‎نويسم...“ اسم‎اش را مي‎نويسم اما سن‎اش اصلا با چين وچروك‎هاي صورت‎اش نمي‎خورد. مي‎گويم: ”مي‎خواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر مي‎زند و مي‎خندد. به پهناي صورت‎اش مي‎خندد، نگاه‎اش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار مي‎كند: ”خدا خيرت بده...“ و برمي‎گردد به خانه. من اما برنمي‎گردم، كوچه را تا انتها مي‎روم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول مي‎كشد با يك‎ عالمه بحث‎ها ، يك عالمه سكوت‎ها و بي‎اعتنايي‎ها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخورده‎ام مثل هميشه... وقتي بهسوي خانه‎ام برمي‎گردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه مي‎كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 12:49 PM  توسط نازلی  | 

در روزنامه اعتماد مورخه ی ۲۰ آبان در صفحه ی گزارش تصویری عکسی چاپ شده بود در رابطه با ازدواج همزمان پسری ۱۶ ساله با دو دختر! ودر کنار عکس توضیح داده بود که:" یک داماد و دو عروس! اصلاً هم شوخی نیست. اینجا روستای دهمیان از توابع کاشمر است و آقای داماد که شانزده سال بیشتر ندارد با شجاعت تمام(!) دو دختر را به عنوان همسر انتخاب کرده که یکی شان دختر عمه اش است و دیگری غریبه. آقای داماد در یک لحظه عاشق هر دو شده! و نتوانسته از میانشان یکی را انتخاب کند. بنابراین تصمیم گرفته هر دو را به عنوان شریک زندگی به خانه اش ببرد. حالا اینکه در ادامه ی زندگی این دو شریک چگونه با هم کنار می آیند و یا اصلاً با هم کنار می آیند معلوم نیست."

معنای شجاعت را هم فهمیدیم. جل الخالق....

قانون است دیگر٬ خلاف شرع هم که نکرده. عاشق شده دیگر! خوب مرد است!!!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسامي لحضه شماران مرگ حاصل از خشونت و تحقير: را در وبلاگ پروین عزیز بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 6:33 PM  توسط نازلی  | 


ممنون خانم مخالف!*

خسته از دانشگاه بر می‌گشتم. سوار مترو که شدم دیدم چند زن کف مترو نشسته‌اند. رفتم و بین‌شان نشستم و برگه‌ها را درآوردم و پخش کردم. اول همه بی‌رغبت برگه‌ها را می‌گرفتند حتی بعضی همان‌طور که دستم به سمت‌شان بود بدون این‌که برگه را از دستم بگیرند با بی‌حوصلگی می‌خواندند اما نمی‌دانم کدام جمله نظرشان را جلب می‌کرد که خودشان را کمی جمع و جور می‌کردند و نگاهی کوتاه به من می‌انداختند و بعد برگه را محکم می‌گرفتند و می‌خواندند.

زن جوانی زودتر از همه برگه را به من پس داد٬ به دنبالش هم چند زن دیگر بدون این‌که امضا کنند. از زن اول پرسیدم: «امضا نمی کنید؟» با سر جواب منفی داد. باز پرسیدم: «چرا؟ به نظرتان قوانین تبعیض‌آمیز نیستند؟» گفت: «نه! الان نگاه کنید جامعه‌ی ما چطور است٬ زن‌ها نشسته‌اند روی سر مردان. تا مردها حرف ‌بزنند، زن‌ها می‌زنند توی دهان‌شان!» با تعجب گفتم: «می‌شود برایم چند مثال بیاورید؟» گفت: «نگاه کنید چقدر آمار خیانت زنان به همسران‌شان زیاد است».

تا آمدم دهان باز کنم زنی که کنارم نشسته بود گفت: «مگر مردان کم خیانت می کنند؟» زن جوانِ اولی پاسخ داد: «مردها یک جوریند! باید بتوانند چند زن بگیرند اما زن‌ها چی؟» زن آشفته‌ی کنار من با دل‌سوزی گفت: «امیدوارم اگر ازدواج کردید این بلا سرتان نیاد و نفهمید که هوو یعنی چه» زن با افتخار اعلام کرد که شوهر کرده. نگاهی به اطراف کردم٬ دیدم همه اطرافیان توجه‌شان جلب شده. با رضایت ساکت ماندم تا خودشان بحث کنند.

دختر جوانِ دیگری پرسید: «شوهر خودتان هم چند زن بگیرد می‌گویید یه جوری است؟» زن جوان باز با افتخار بیشتری عنوان کرد که شوهرش اهل این کارها نیست. دختر جوان با حرص گفت: «پس برای دیگران نسخه می‌پیچید؟ لابد خودت تا شوهرت حرف می‌زند می‌زنی تو دهانش که حالا امضا نمی کنی؟»

زن جوانِ اولی با لبخندی تصنعی جواب داد: «نخیر! من می‌دانم الان ۹۰٪ دختران مجرد باکره نیستند و ۸۵٪ زنان شوهردار خائنند». دختر دیگری با احتیاط زیاد پرسید: «خانم ببخشید این آمارها را کدام مرکز داده؟» زن گفت: «خودم دیدم». دختر کناری‌ام در گوشم متلکی بارش کرد و ریز ریز خندید. نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. زن آشفته‌ي کنار من با عصبانیت گفت: «خانم ما که یه عمره شوهر داریم و صد تا دختر هم دوره و برمونه تا حالا دیدیم که اکثر زنان مثل گل پاکند».

دو دختر برگه‌های امضا شده را به دستم دادند و چند زن هم که امضا نکرده بودند خواستند که به آن‌ها برگه بدهم تا امضاء کنند. اما زن انگار اصلاً قصد نداشت بحث را تمام کند. ادامه داد: «من خودم در رشته‌ي تربیت بدنی دانشگاه ... درس می‌خوانم همه دختران دانشگاه ما فاسدند! همه کنار استخر لخت لخت می‌گردند. زنی که کنار استخر لخت می‌گردد حتما حتما به شوهرش خیانت می کند».

زن کنار من برآشفته‌تر از قبل گفت: «دختر جان وضع خودت چطور است؟ دختر بودی عروسی کردی یا...؟» اما زن جوان به روی خودش نیاورد و همچنان مصرانه سعی داشت تئوری‌های جامعه‌شناختی خود را اثبات کند. دختر کناری من از عصبانیت به خودش می‌پیچید و دائم دم گوشم می‌گفت که شیطان می‌گوید برم بزنم توی دهانش‌ها. ترسیدم که دعوا شود. رو کردم به او و گفتم: «ولش کن خودش هم فهمیده اراجیف می‌بافد. آرام باش». همین‌طور که من دختر را آرام می‌کردم زنان اطراف هم مشغول متلک‌پرانی و لعن و نفرین زن جوان بودند. باید پیاده می‌شدم برگه‌های امضاء شده را جمع کردم. کلی امضا جمع شده بود. از قطار که بیرون ‌آمدم هنوز صدای جر و بحث‌ها را می‌شنیدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشته را در قسمت کوچه به کوچه ی کمپین بخوانید. راستی این کمپین و این کمپین فراموش نشود.

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 1:11 PM  توسط نازلی  | 

http://www.meydaan.com/petition.aspx?cid=46&pid=9




این دادخواست فرستاده می شود به:
رييس قوه قضاييه
رييس مجلس شوراي اسلامي

موضوع دادخواست:
دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران

متن دادخواست:

به: رياست محترم قوه قضائيه آيت الله محمد هاشمي شاهرودي
رونوشت: رياست محترم مجلس شوراي اسلامي آفاي غلامعلي حداد عادل

مجازات سنگسار در دنياي امروز آنچنان غير انساني و غير قابل پذيرش  است که حتي حکومتگران نيز از افشاي آن شرمگين بوده  و اجراي آن را در ايران تکذيب مي کنند. با اين همه، اين مجازات همچنان بخشي از قوانين کيفري ايران را به خود اختصاص داده و اجراي آن بي هيچ تضمين جدي همواره در معرض بروز قرار دارد.
ما امضا کنندگان زير به شدت نگران اجراي حکم سنگسار به عنوان يک مجازات در نظام حقوقي ايران هستيم. با اينکه مقامات قضايي دستور توقف سنگسار را در بهمن ماه 1381 صادر کردند؛ اما اجراي سنگسار متوقف نشده است.
در ارديبهشت ماه 1385 يک زن و يک مرد به نام هاي محبوبه . م و عباس . ح  در مشهد سنگسار شده اند.
پيش از سنگسار با اين محکومان همچون مردگان رفتار شد؛ بدنهايشان در مرده شويخانه بر اساس موازين اسلامي غسل داده شد و سپس در کفن پيچانده شدند. محبوبه تا شانه، و عباس تا کمر، در خاک دفن شدند. اين دو سپس از سوي جمعيتي که براي کشتن تدريجي آنان داوطلب شده بودند، هدف پرتاب سنگ قرار گرفتند در حالي که حتي خبر سنگسار آنان در رسانه هاي داخلي با عنوان اعدام منتشر شد.

در حال حاضر، جدا از اين دو مورد که حکم آنها به اجرا درآمد، دستکم 11 نفر ديگر، از جمله نه زن به اسامي زير در فهرست محکومان سنگسار قرار دارند که وضعيت آنها بسيار نگران کننده است. همچنين ممکن است موارد ديگري از محکومان به حکم سنگسار در ديگر زندانهاي کشور باشد که ما از آنها بي خبريم:

1.پريسا الف. ( زندان عادل آباد، شيراز)
2.کبري، ن. (زندان تبريز، تبريز)
3.خيريه، و. (زندان سپيدار، اهواز)
4.ايران، الف. (زندان سپيدار، اهواز)
5.ملک (شمامه) قرباني ( زندان اروميه، اروميه)
6.حاجيه اسماعيل وند ( زندان جلفا، جلفا)
7.صغري مولايي (زندان ورامين، ورامين)
8. اشرف کلهري (زندان اوين، تهران)
9. فاطمه، ؟، (يکي از زندانهاي استان تهران)
10. زهرا رضايي (زندان رجايي شهر، کرج)
و دو مرد:
1.عبدالله فريور (زندان ساري، ساري)
2.نجف الف. (زندان عادل آباد، شيراز)

بر اساس ماده 6 کنوانسيون بين المللي حقوق سياسي و مدني که در سال 1975 به امضا و تصويب ايران رسيد، "در کشورهايي که مجازات اعدام لغو نشده است، حکم مرگ فقط بايد براي جدي‌ترين جنايات صادر شود." ماده 7 همان کنوانسيون مي گويد :" هيچکس نبايد در معرض شکنجه يا رفتار تحقيرآميز و مجازات غير انساني و  ترذيلي قرار گيرد. درحالي که  قانون مجازات اسلامي ايران به قاضي اين اختيار را مي دهد  در صورتي که مايل باشد، حتي با وجود کافي نبودن شواهد و مدارک، متهم را مجرم اعلام کرده و او را به سنگسار محکوم کند. ماده 105 قانون مجازات اسلامي ايران اين اختيار را به قاضي مي‌دهد که در صورتي که شواهد و مدارک لازم براي اثبات "زنا" وجود ندارد، با "علم" خويش متهم را محکوم نمايد و به بيان ديگر، حکم سليقه اي صادر کند.

  ما امضا کنندگان زير ضمن تاکيد بر لزوم تغيير تمام قوانين خلاف حقوق بشر و تبعيض آميز، براين باوريم که هيچ جرمي مستحق مجازات سنگسار نيست و بدينوسيله  لغو اين مجازات غيرانساني را خواستاريم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 8:7 AM  توسط نازلی  | 

" برای احترام به حریم خصوصی انسانها و همبستگی با زنان ایرانی ، از دیدن فیلم رابطه ی خصوصی یک انسان که در حریم خصوصی اش ضبط شده خودداری کرده و برای نابودی و توقف کپی ها تلاش کنیم."

دیشب دوستی این sms را برایم فرستاد.

داستان چیست؟ ساده است ، بسیار ساده. دختری  در حیطه ی انتخابهای  شخصی اش ( فارغ از شغل و موقعیت اجتماعی اش ) با پسری رایطه ی جنسی برقرار کرده. عملی که اگر بخواهیم آمار بگیریم روزانه در همین تهران خودمان بالای ملیون اتفاق می افتد.

اما ما به خاطر همین داستان ساده این دختر را به سوی مرگ سوق دادیم.

درست است ما، همین مایی که در موعظه سر آمد هستیم و کوس معنویاتمان گوش فلک را کر کرده. همین مایی که تئوری های مبسوطی من باب آزادی و حق انتخاب داریم ، دائم مشتمان در دهان این دزد و آن فاسد و هر کس دیگری  می کوبیم که بنا به تشخیص ما ( که نماینده ی عدالت خداوند در زمین  و پیام آوران دین صلح هستیم  ) مستحق چشیدن خشونت ماست.

ما بیماریم ، می دانید؟ به گمانم عقده های جنسی داریم. باید روح فروید را فرا خوانیم . حتی آنقدر بیماریم که حاضریم به خاطر فضولی( بخوانید کنجکاوی) و لحظه ای لذت! انسانی را به کام مرگ سوق دهیم و بعد پیروز مندانه همچنانی که نشئه دیدن صحنه های س.ک.سی هستیم و در ذهن خود اندام هایش را مرور می کنیم  بر روی جسدش بنشینیم و فریاد وا اخلاقا! سر دهیم.

امروز دوستی تعریف می کرد که زنی در مترو با صدای بلند دخترک را لعنت کرده بود و مستحق مرگ دانسته بود. به گمانم این زن همان احمقی بود که بعد از نماز می نشست و برای خانواده ی شوکت اشک می ریخت. آخر می دانید یکی از مهمترین دستورات دین ما این است که عمل جنسی خارج از چارچوب خانواده حرام است ، اما یادم نیست گفته که ریختن آبروی همدیگر و برملا کردن راز خواهران و برادرانمان و  بردن آبرویشان هم حرام است یا نه؟  مهم نیست! ما همین بتوانیم س.ک.س را معدوم کنیم ( البته برای دیگران)  کار بزرگی کردیم.و برای باقی دین اشک می ریزیم و نذر می کنیم تا مهدی  بیاید .

راستی یادم رفت به تمام دوستانی که  مشتشان همچنان  در هوا معلق مانده  و فریاد می زنند که  شما حق ندارید ماهواره ها را جمع کنید این دخالت در حریم خصوصی ماست. بگو.یم دوستان دستها پائین،  به گمانم حق دارند. از ماست که بر ماست.

یاد حرف دولت آبادی عزیز افتادم در شب قصه ی ویستار:" درک هولناکی ست که مردم ما در طول مدت اخیر دچار مشکلت روحی شده اند. اغراق آمیز تصور کنم ، انگار دارند راه زوال را می پیمایند. به هیچ ارزش و هیچ هنجاری پایبند نیستند... "

 

 

صدام هم محکوم به اعدام شد. همه ملت عراق هلهله کردند. کیست که درس بگیرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 6:13 PM  توسط نازلی  | 

شیرین عبادی هم شوالیه شد.

مبارکش باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 9:22 AM  توسط نازلی  | 

ترس...ترس...ترس!

انگار بدون ترس نباید سر کنیم.

ترس جرء جداناشدنی حیاتمان شده...

آه....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 8:14 PM  توسط نازلی  | 

از امشب٬

تا هر شب

ببا تو می گویم

از پرنده ای که نبوده ام

با آنهمه اوج.

از آسمانی که نبوده ام

با آنهمه باران.

و دریای که نبوده ام

با آنهمه موج.

***

اسب سفیدی٬

با یالهایی به سرخی آتش

سرکش٬

مثل آرزوی من

می دود در باد.

تا ابد

روی لحظه هایم.

و رام نمی شود اما هرگز.

 

آه اگر می توانستم انگشتانم را کمی بیشتر بکشم.

آه اگر آن سیب٬

آن سرخترین سیب...

 

این شعر سروده ی رکسانا ستایش نازنینم است. رکسانای خوب از اهالی کمپین٬ با تجربه ای ناب و روحی سرکش.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دوستانه می گویم٬ آقای رئیس جمهور!

دیشب باز طبق معمول همیشه و همه جا خیابانها پر از کودکان خیابانی بود. کودکانی با دستهای زمخت و پاهای برهنه. با دیدن آنها یاد سخنان اخیر احمدی نژاد افتادم. سخنانی در این مایه: کشور ما هنوز برای ۱۲۰ ملیون نفر جا دارد. سیاستهای کنترل جمعیت ساخته ی آمریکا و اروپا ست تا با این کار رشد منفی جمعیت خود را بپوشانند پس ما باید زاد و ولد را زیاد کنیم تا بتوانیم بر آنها سلطه یابیم.

آری آقای احمدی نژاد٬ تنها چیزی که مهم نیست امنیت و رفاه و آسایش است. آری انگار شما حق دارید که به ملت ایران و کودکان ایرانی مانند سپرهای انسانی بنگرید که برای منافع شما سینه سپر می کنند و در آخر کمترین نفع به خوشان می رسد.

اما به گمانم زمانه فرق کرده٬ می دانید ما و مادران و پدرانمان هنوز خاطره ی شیران تکه تکه شده را از یاد نبرده ایم. و هر روز چشمان اشکبار مادران داغ دیده جلوی چشمانمان است. 

می دانید ملت ایران تازه به آرامشی نسبی رسیده است. البته شما حق دارید ندانید٬ چون به گمانم هرگز در کنار مردم نزیسته اید.

اما آقای رئیس جمهور! صحبت از جنگ و سلطه طلبی در برابر ملت ایران بیهوده است. لا اقل فرصت دهید خاطره ی دردهامان پاک شود. اگر بشود. 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:29 AM  توسط نازلی  | 

وجود به عشق وجود است و عشق ذات وجود است.عشق٬ عیان نیست. عشق ذات وجود و ذاتی وجود است. عشق را در تجلی آن باید دید٬ عشق در حرکت متجلی ست. بنیاد حرکت نیروست. بنیاد ذات نیرو ٬ وجود است. عشق را در تجلی ذات نیرو باید دید. که وجود در عیانیت خود٬ نیرو و حرکت است. و ذات حرکت هم عشق است. و هر دوگان ذاتی وجودند. و عشق هم ذات ٬ هم تجلی وجود است.

اینها دست نوشته های محمود دولت آبادی در تاریخ ۵/۷/۶۱ است٬ زمانی که مشغول نوشتن " کلیدر " بود در روزی که به قول خودش حالش خوش بوده. او قبل از خواندن این سطور آنها را تقدیم دوست تازه رفته" عمران صلاحی " کرد.

استاد در طول دو ساعتی که در نشر ویستار بودد از تجربیات نابش که در طول سالهای بسیاری که درگیر نوشتن " کلیدر" و " روزگار سپری شده مردم سالخورده " با آنها درگیر بوده٬  گفت.

...از کتابها می ترسم. در میان کتابها با صرافت بی رحمانه ای احساس نادانی می کنم.

جهل...

چگونه می توان زندگی را شناخت و توجیه کرد و مهمتر از آن با چنین جهلی در سرنوشت دخالت کرد؟

چقدر این جملات تکان دهنده بودند و چقدر منی که احساس نادانی و ترس از کتابها گاهی چون خوره به جانم می افتد احساس نزدیکی کردم با مردی که این جملات را نوشته بود.

او همچنین از آرزوهایش گفت :

دلم می خواهد کلیدر را چنان به پایان برم که مردم همواره بتوانند از وجود چنین اثری در زبان و ادبیات خود بر خود ببالند. این آرزوی من است.

و از ترسهایش:

وقتی از کار فاصله می گیرم وحشت دشواری آن در برم می گیرد٬ ما وقتی در آن قرار می گیرم چنان روان پیش می روم که انگار در خواب و رویا می نویسم.

وقتی نمی نویسم آدم نیستم و وقتی می نویسم باز هم آدم ( در هنجار معمول آن) نیستم.

و از غم هایش:

این روزها به درک هولناکی رسیده ام.درک هولناک که مردم ما در طول مدت اخیر دچار مشکلات روحی شده اند. اغراق آمیز تصویر کنم٬ انگار دارند راه زوال را می پیمایند. به هیچ ارزش و به هیچ هنجاری پایبند نیستند و شاید این واکنش طبیعی در مقابل باورهایی که داشتند ای بسا با جزمیت.

آنچه مرا وادار به نوشتن می کند ٬ میل غریب و عطش باز شناختن مردابی ست که در آن زیسته ام. و به منزل رساندن چیزی مثل بار امانت.

و از روزگارش:

من به مردمک چشم تبدیل شده بودم که می دید چگونه آدهایی که ایستاده اند به زانو در می آیند. و دو منبع شنوایی بودم. می شنیدم چگونه صدای شکستن و شکستن پیوسته تر می شود و به تدریج در جائی که بس سریع پیموده می شد٬ پیموده می شود. و من تنها و تنها و تنهاتر می شدم. و من به دو گوش و دو چشم تبدیل شده بودم.

کلمات هولناک استاد آنچنان مرا در بر گرفته بود که تا مدتها همان طور مبهوت در جایم میخکوب شده بودم.

بعد از استراحتی کوتاه مرد کلمات قسمتی از کتاب " روزگار..." را خواند. با آن صدای گرفته و رسا و با آن مکثهای به موقع چنان شوری در جمعیت ایجاد کرد که تا مدتها صدای کف زدنها قطع نمی شد.

و سر انجام در زیر بارش نم نم باران از کتابفروشی بیرون آمدیم و او دور شد در حالی که من همچنان دنبال فرصتی و کلامی بودم تا از او بپرسم از قصه ی خلقت مارال و یوسف و بابا سبحان و مرگان و قیس و عقیل و ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر نقصی در کلام هست بگذارید به پای فرصت های اندکی که برای نوشتن داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 10:0 PM  توسط نازلی  |