”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانهي دري سرد / نوشين احمدي خراساني
به كوچهاي در محلهي ”نظامآباد“ قدم ميگذارم، كوچهاي كه قلب من آن را ”از محلههاي كودكيام دزديده است“. با كمي ترديد و زهر ترسي پنهان از كاري ناكرده! كوچهاي نه چندان پهن، اما دراز با پس كوچههاي بن بست و خانههايي كه وقتي از محلههاي مركزي شهر به آنجا بروي، تو سري خورده و كوتاهتر جلوه ميكند. تك و توك ساختمانهاي نوساز در بافت كهنه و فرسوده آن توي ذوقات ميزند.
در همين محله بود كه از دوچرخهسواري ـ وقتي 12 ساله بودم ـ منع شدم، آن هم توسط همسايههايي كه مراقبت از همهي دختران محله را ”حق مسلم“ خود ميپنداشتند....
خانهاي كه در آن بهدنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضهخواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبيتر شده است اما ”سنت“اش انگار كمتر. هنوز خانههاي قديمياش به آپارتمانهاي نوساز ميچربد، خانههايي كه هنوز خاطرهي بازي ”هفت سنگ“ما بچههاي قديم محله را در خود حفظ كرده است.
جرات نكردم زنگ خانههاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچهاي آنطرفتر را كه گاهي دوچرخهسواريهاي ما آنها را هم زير پا ميگذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نميگذارند بچههايشان در كوچهها بازي كنند. بيچاره بچهها كه به بهانههاي واهي و ترسهاي واهيتر از ورود به كوچهها منع ميشوند. زمانهاي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت ميشديم و شايد اينطوري اطرافمان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نميخواهند كودكشان ”آزار“ ببنند و همهي زندگي بچهها شده: منع و منع و منع!
محلهي كودكيام را از بالا به پايين طي ميكنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش ميكنم ترسهاي موهوم از ”آدمها“ را كه در دلمان كاشتهاند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوشاخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمرهي زندگي!
سعي ميكنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماريهايي كه هر روز قد علم ميكند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاحطلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشتاش ”توطئهاي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصولگرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيتهاي چند ميليون كفالتي) حبسمان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اينكه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعهاي هراسزده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز ميشود و همينطور عمرمان بيآنكه زندگي كرده باشيم رو به پايان ميرود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيشبيني، تمام ميشود.
اما همهي اين ترسهاي موهوم را كنار ميگذارم. مگر ميخواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع ميكند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك ميكنم كه همهي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نميشود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بيتجربگيمان در طي كردن مسير تازهي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...
در وسط كوچهاي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد“ بهروشني نميدانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچچيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخواندهام و مجبورم فيالبداهه رفتاري ”خلق“ كنم.
ترديدهايم تمامي ندارد. شايد بهخاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم ميگذرد كه اصلا چرا اين ايدهي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدمهاي دست و پا چلفتي وسط كوچهاي دراز ماندهام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش ميكرديم لابد در طول دو هفته حداقل دهها هزار امضا روي پتيشنمان نقش ميبست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي ميزند و هشدار ميدهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه ميدهم.
اولين مواجهه: آزمون و خطا
پشت در اين خانهها زناني هستند مثل خودم كه ميپزند و ميشويند، رفت و روب ميكنند، تغذيه و مراقبت ميكنند تا شب هنگام همهي اعضاي خانواده به خانه بازگردند. همجنس هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟
صبح است و طبق آموزههايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبحها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانهاي را ميزنم. آپارتمان نيست. خانهاي كوچك و قديميساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله در را باز ميكند. با تعجب نگاهام ميكنم. لبخند ميزنم.
ـ مامانت هست دختر گلم...
ـ با مامانم چيكار داري...
ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...
چيزي نميگويد، چشماناش نشان ميدهد كه موضوع را نفهميده است. ميدود توي خانه و صدايش ميآيد.
زني با چادر كدري ميآيد دم در. گلهاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهرهاش، هيچان درونيام آرام ميگيرد، خوشحالم كه ميتوانم چهرهاش را ببينم، يك آن با خودم فكر ميكنم اگر طاهره (قرةالعين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانهاش، روبنده را از صورتش برنميداشت و حالا من مجبور ميشدم بدون ديدن چهرهي اين زن هموطنام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا ميكرد؟
ـ بله خانم چيكار داريد؟
ـ سلام، ميبخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري ميكنم.
ـ گفتي برا چي؟
جملهي قبل را تكرار ميكنم و كمي هم بيشتر توضيح ميدهم.
ـ بله متوجه شدم،خيلي ميبخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...
ـ ببينيد ما داريم سعي ميكنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زنها رو با هزارتا مشكل روبهرو ميكنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها ميتونن چند زن بگيرن و زنها هم نميتونن اعتراض كنن. خود شما فكر نميكنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟
ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار ميتونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچهها از مدرسه مييان...
ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اينجا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا ميپزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي ميشه؟
سكوت كرده و به چشمهايم خيره مانده است.
ـ اين دخترتون رو ببينين، همهي جووني و زندگيتونو ميزاريد مثل دسته گل بزرگاش ميكنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگياش داغون ميشه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟
ـ آدم بايد حواساش باشه دخترشو به كي ميده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب ميزنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواسشو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اينكه تقصير قانون نيس!
ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازهاي برداره، مثل آدم بزرگا مياندازنش زندان. اينو چي ميگين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...
ـ كي گفته؟
ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات ميكنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي ميفهمه؟...
ـ خوب ديگه چيكار ميتونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچهها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نميشه...
ـ چرا خانم، قانون به همهي ما مربوط ميشه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم ميفهمه اين قوانين به ما ربط داره...
ـ حالا شما اومديد اينا رو به من ميگيد كه چي بشه؟...
ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نميكنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگيمون رو خراب ميكنه...
ـ آخه من كه شما رو نميشناسم... ميگيد دانشجو هستيد...
ـ آره، ببينيد منم شما رو نميشناسم. اما من با زنهاي ديگه كه اونا رو هم نميشناختم جمع شدهايم و به كمك هم داريم امضاء جمع ميكنيم تا بلكه اين مسئولين به حرفمان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.
جزوهي حقوقي را از كيفم در ميآورم و ميگويم: ”من فقط از شما ميخوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك ميكنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع ميكنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا بهوجود بياد“
جزوه را ميگيرد. خداحافظي ميكنم و ازش معذرت ميخواهم كه وقتاش را گرفتهام. لبخند ميزند و در را ميبندد.
براي اولينبار زياد هم نبود
نفسي ميكشم. فكر ميكنم براي اولينبار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث دربارهي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهمترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر ميكنم تا اينجا كه خوب بود. اما نميدانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانهاي ديگر چه چيزي انتظارم را ميكشد.
چند خانه آنطرفتر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانههاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كردهاند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشههايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمانها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را ميزنم. كسي جواب نميدهد. زنگ بعدي را ميزنم. زني از پشت آيفن ميگويد: ”بله؟“ جملات دفعهي قبلام را تكرار ميكنم و اضافه ميكنم ”خيلي ممنون ميشوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقتتان را ميگيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.
زن چند لحظهاي ساكت ميماند و بعد ميگويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. ميگويم: ”بههرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ميگذارد. از پشت سر احساس ميكنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم ميكند. حسابي خيط شدهام...
خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبههايي در شهر خودمان هستيم. مردم نميدانند ما چه كارهايم، حتما پيش خودشان فكر ميكنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگيمان را رها كردهايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساختهي جامعهي ما، جامعهاي كه مردمانش از زمان شكلگيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانههايشان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم ميتواند عادت كند به وجود ماها. همگيمان ميتوانيم عادت كنيم كه گاهي هم ميشود مثل غريبهها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمهاي با هم صحبت كنيم در مورد آنچه كه به همگيمان مربوط ميشود نه فقط به ”تكـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك افتاده ميتواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟
اتكاء به نفس بيشتري پيدا كردهام
به خانهي ديگري ميروم. از اولي محقرتر است. زنگ ميزنم. در كه باز ميشود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب ميشود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را ميتوانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايينتر است. ياد زماني ميافتم كه مادرم خبر داد يكي از زنهاي همسايه مرده، ميشناختيماش با پسر و دخترش در كوچه بازي ميكرديم. خانهاش درست مثل همين خانهاي بود كه حالا زنگاش را زدهام. مادرم ميگفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزياش را نفهميد. مادرم ميگفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچوقت يادم نميرود كه عصر آن روز مادرم درحاليكه روكش يكي از پتوها را ميدوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه ميكرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطرهي بدبختيهاي خودش بود.
زن سلام ميكند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم ميخورد. من هم سلام ميكنم. بچهاي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع ميكنم به حرف زدن. چيزي نميگويد. ادامه ميدهم. هيچ نميگويد. باز هم ادامه ميدهم، و او باز هم هيچ نميگويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش ميگويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ ميكرديد؟“ سرش را تكان ميدهد اما متوجه نميشوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا ميكند. من هم جزوه را بهش ميدهم و ميگويم كه بالاخره اگر اينها را قبول دارد ميتواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده ميگيرد و بلاهايي كه سر ما ميآورد حرف ميزنم. سخنران
به كوچهاي در محلهي ”نظامآباد“ قدم ميگذارم، كوچهاي كه قلب من آن را ”از محلههاي كودكيام دزديده است“. با كمي ترديد و زهر ترسي پنهان از كاري ناكرده! كوچهاي نه چندان پهن، اما دراز با پس كوچههاي بن بست و خانههايي كه وقتي از محلههاي مركزي شهر به آنجا بروي، تو سري خورده و كوتاهتر جلوه ميكند. تك و توك ساختمانهاي نوساز در بافت كهنه و فرسوده آن توي ذوقات ميزند.
در همين محله بود كه از دوچرخهسواري ـ وقتي 12 ساله بودم ـ منع شدم، آن هم توسط همسايههايي كه مراقبت از همهي دختران محله را ”حق مسلم“ خود ميپنداشتند....
خانهاي كه در آن بهدنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضهخواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبيتر شده است اما ”سنت“اش انگار كمتر. هنوز خانههاي قديمياش به آپارتمانهاي نوساز ميچربد، خانههايي كه هنوز خاطرهي بازي ”هفت سنگ“ما بچههاي قديم محله را در خود حفظ كرده است.
جرات نكردم زنگ خانههاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچهاي آنطرفتر را كه گاهي دوچرخهسواريهاي ما آنها را هم زير پا ميگذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نميگذارند بچههايشان در كوچهها بازي كنند. بيچاره بچهها كه به بهانههاي واهي و ترسهاي واهيتر از ورود به كوچهها منع ميشوند. زمانهاي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت ميشديم و شايد اينطوري اطرافمان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نميخواهند كودكشان ”آزار“ ببنند و همهي زندگي بچهها شده: منع و منع و منع!
محلهي كودكيام را از بالا به پايين طي ميكنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش ميكنم ترسهاي موهوم از ”آدمها“ را كه در دلمان كاشتهاند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوشاخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمرهي زندگي!
سعي ميكنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماريهايي كه هر روز قد علم ميكند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاحطلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشتاش ”توطئهاي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصولگرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيتهاي چند ميليون كفالتي) حبسمان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اينكه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعهاي هراسزده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز ميشود و همينطور عمرمان بيآنكه زندگي كرده باشيم رو به پايان ميرود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيشبيني، تمام ميشود.
اما همهي اين ترسهاي موهوم را كنار ميگذارم. مگر ميخواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع ميكند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك ميكنم كه همهي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نميشود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بيتجربگيمان در طي كردن مسير تازهي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...
در وسط كوچهاي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد“ بهروشني نميدانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچچيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخواندهام و مجبورم فيالبداهه رفتاري ”خلق“ كنم.
ترديدهايم تمامي ندارد. شايد بهخاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم ميگذرد كه اصلا چرا اين ايدهي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدمهاي دست و پا چلفتي وسط كوچهاي دراز ماندهام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش ميكرديم لابد در طول دو هفته حداقل دهها هزار امضا روي پتيشنمان نقش ميبست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي ميزند و هشدار ميدهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه ميدهم.
اولين مواجهه: آزمون و خطا
پشت در اين خانهها زناني هستند مثل خودم كه ميپزند و ميشويند، رفت و روب ميكنند، تغذيه و مراقبت ميكنند تا شب هنگام همهي اعضاي خانواده به خانه بازگردند. همجنس هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟
صبح است و طبق آموزههايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبحها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانهاي را ميزنم. آپارتمان نيست. خانهاي كوچك و قديميساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله در را باز ميكند. با تعجب نگاهام ميكنم. لبخند ميزنم.
ـ مامانت هست دختر گلم...
ـ با مامانم چيكار داري...
ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...
چيزي نميگويد، چشماناش نشان ميدهد كه موضوع را نفهميده است. ميدود توي خانه و صدايش ميآيد.
زني با چادر كدري ميآيد دم در. گلهاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهرهاش، هيچان درونيام آرام ميگيرد، خوشحالم كه ميتوانم چهرهاش را ببينم، يك آن با خودم فكر ميكنم اگر طاهره (قرةالعين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانهاش، روبنده را از صورتش برنميداشت و حالا من مجبور ميشدم بدون ديدن چهرهي اين زن هموطنام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا ميكرد؟
ـ بله خانم چيكار داريد؟
ـ سلام، ميبخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري ميكنم.
ـ گفتي برا چي؟
جملهي قبل را تكرار ميكنم و كمي هم بيشتر توضيح ميدهم.
ـ بله متوجه شدم،خيلي ميبخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...
ـ ببينيد ما داريم سعي ميكنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زنها رو با هزارتا مشكل روبهرو ميكنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها ميتونن چند زن بگيرن و زنها هم نميتونن اعتراض كنن. خود شما فكر نميكنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟
ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار ميتونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچهها از مدرسه مييان...
ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اينجا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا ميپزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي ميشه؟
سكوت كرده و به چشمهايم خيره مانده است.
ـ اين دخترتون رو ببينين، همهي جووني و زندگيتونو ميزاريد مثل دسته گل بزرگاش ميكنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگياش داغون ميشه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟
ـ آدم بايد حواساش باشه دخترشو به كي ميده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب ميزنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواسشو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اينكه تقصير قانون نيس!
ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازهاي برداره، مثل آدم بزرگا مياندازنش زندان. اينو چي ميگين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...
ـ كي گفته؟
ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات ميكنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي ميفهمه؟...
ـ خوب ديگه چيكار ميتونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچهها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نميشه...
ـ چرا خانم، قانون به همهي ما مربوط ميشه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم ميفهمه اين قوانين به ما ربط داره...
ـ حالا شما اومديد اينا رو به من ميگيد كه چي بشه؟...
ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نميكنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگيمون رو خراب ميكنه...
ـ آخه من كه شما رو نميشناسم... ميگيد دانشجو هستيد...
ـ آره، ببينيد منم شما رو نميشناسم. اما من با زنهاي ديگه كه اونا رو هم نميشناختم جمع شدهايم و به كمك هم داريم امضاء جمع ميكنيم تا بلكه اين مسئولين به حرفمان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.
جزوهي حقوقي را از كيفم در ميآورم و ميگويم: ”من فقط از شما ميخوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك ميكنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع ميكنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا بهوجود بياد“
جزوه را ميگيرد. خداحافظي ميكنم و ازش معذرت ميخواهم كه وقتاش را گرفتهام. لبخند ميزند و در را ميبندد.
براي اولينبار زياد هم نبود
نفسي ميكشم. فكر ميكنم براي اولينبار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث دربارهي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهمترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر ميكنم تا اينجا كه خوب بود. اما نميدانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانهاي ديگر چه چيزي انتظارم را ميكشد.
چند خانه آنطرفتر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانههاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كردهاند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشههايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمانها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را ميزنم. كسي جواب نميدهد. زنگ بعدي را ميزنم. زني از پشت آيفن ميگويد: ”بله؟“ جملات دفعهي قبلام را تكرار ميكنم و اضافه ميكنم ”خيلي ممنون ميشوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقتتان را ميگيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.
زن چند لحظهاي ساكت ميماند و بعد ميگويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. ميگويم: ”بههرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ميگذارد. از پشت سر احساس ميكنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم ميكند. حسابي خيط شدهام...
خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبههايي در شهر خودمان هستيم. مردم نميدانند ما چه كارهايم، حتما پيش خودشان فكر ميكنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگيمان را رها كردهايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساختهي جامعهي ما، جامعهاي كه مردمانش از زمان شكلگيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانههايشان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم ميتواند عادت كند به وجود ماها. همگيمان ميتوانيم عادت كنيم كه گاهي هم ميشود مثل غريبهها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمهاي با هم صحبت كنيم در مورد آنچه كه به همگيمان مربوط ميشود نه فقط به ”تكـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك افتاده ميتواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟
اتكاء به نفس بيشتري پيدا كردهام
به خانهي ديگري ميروم. از اولي محقرتر است. زنگ ميزنم. در كه باز ميشود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب ميشود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را ميتوانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايينتر است. ياد زماني ميافتم كه مادرم خبر داد يكي از زنهاي همسايه مرده، ميشناختيماش با پسر و دخترش در كوچه بازي ميكرديم. خانهاش درست مثل همين خانهاي بود كه حالا زنگاش را زدهام. مادرم ميگفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزياش را نفهميد. مادرم ميگفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچوقت يادم نميرود كه عصر آن روز مادرم درحاليكه روكش يكي از پتوها را ميدوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه ميكرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطرهي بدبختيهاي خودش بود.
زن سلام ميكند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم ميخورد. من هم سلام ميكنم. بچهاي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع ميكنم به حرف زدن. چيزي نميگويد. ادامه ميدهم. هيچ نميگويد. باز هم ادامه ميدهم، و او باز هم هيچ نميگويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش ميگويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ ميكرديد؟“ سرش را تكان ميدهد اما متوجه نميشوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا ميكند. من هم جزوه را بهش ميدهم و ميگويم كه بالاخره اگر اينها را قبول دارد ميتواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده ميگيرد و بلاهايي كه سر ما ميآورد حرف ميزنم. سخنرانيام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نميزند و همچنان ساكت است، نه عذرم را ميخواهد و نه عكسالعملي نشان ميدهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشيام حتا يك جمله هم نميگويد. خسته شدهام و خداحافظي ميكنم. فقط ميگويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجهي آذري دارد. لبخند ميزنم و از خانهاش دور ميشوم كه دنبالام ميآيد. سرش را پايين انداخته ميگويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه ميتوني برام يه كاري كني؟“
چه بايد ميگفتم؟ اينبار من سكوت ميكنم. ميگويد: ”ميدونم نميتوني، هيچكي نميتونه.... فقط خدا...“ دستاش را نشانم ميدهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش ميمردم... فقط به خاطر بچهها...“
ورقه را از من ميگيرد و دوباره ميگويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت ميتوني برام بنويسي؟....“ ميگويم: ”آره، حتما مينويسم...“ اسماش را مينويسم اما سناش اصلا با چين وچروكهاي صورتاش نميخورد. ميگويم: ”ميخواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر ميزند و ميخندد. به پهناي صورتاش ميخندد، نگاهاش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار ميكند: ”خدا خيرت بده...“ و برميگردد به خانه. من اما برنميگردم، كوچه را تا انتها ميروم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول ميكشد با يك عالمه بحثها ، يك عالمه سكوتها و بياعتناييها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخوردهام مثل هميشه... وقتي بهسوي خانهام برميگردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه ميكنم.يام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نميزند و همچنان ساكت است، نه عذرم را ميخواهد و نه عكسالعملي نشان ميدهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشيام حتا يك جمله هم نميگويد. خسته شدهام و خداحافظي ميكنم. فقط ميگويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجهي آذري دارد. لبخند ميزنم و از خانهاش دور ميشوم كه دنبالام ميآيد. سرش را پايين انداخته ميگويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه ميتوني برام يه كاري كني؟“
چه بايد ميگفتم؟ اينبار من سكوت ميكنم. ميگويد: ”ميدونم نميتوني، هيچكي نميتونه.... فقط خدا...“ دستاش را نشانم ميدهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش ميمردم... فقط به خاطر بچهها...“
ورقه را از من ميگيرد و دوباره ميگويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت ميتوني برام بنويسي؟....“ ميگويم: ”آره، حتما مينويسم...“ اسماش را مينويسم اما سناش اصلا با چين وچروكهاي صورتاش نميخورد. ميگويم: ”ميخواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر ميزند و ميخندد. به پهناي صورتاش ميخندد، نگاهاش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار ميكند: ”خدا خيرت بده...“ و برميگردد به خانه. من اما برنميگردم، كوچه را تا انتها ميروم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول ميكشد با يك عالمه بحثها ، يك عالمه سكوتها و بياعتناييها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخوردهام مثل هميشه... وقتي بهسوي خانهام برميگردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه ميكنم.
