تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 11:53 AM  توسط نازلی  | 

کمک کنید عزیزان ما از اعدام نجات یابند!

 

همنوعان، مردم انساندوست :

 

عزیزان ما را به اعدام محکوم کرده اند و قرار است به دار آویخته شوند. ما خانواده های محکومین به اعدام٬ هر لحظه٬ نگران شنیدن خبر اجرای حکم اعدام عزیزان خود هستیم.

عزیزان ما قربانی فقر هستند. قربانی نابرابری و تحقیر و توهین روزمره هستند. قربانی قوانین ناعادلانه هستند. اگر شرایط زندگی آنها اینچنین دشوار و غیرقابل تحمل نبود امروز هرکدام در دانشگاه مشغول تحصیل بودند و یا در کارخانه ای، در اداره ای، جائی مشغول کار بودند. شرایط دشوار زندگی آنها را به این روز انداخته است. این شرایط است که باید محکوم شود. این فقر و نابرابری است که باید محکوم شود. به فقر و نابرابری باید پایان داده شود و نه به زندگی عزیزان ما. این عدالت نیست که قربانیان این شرایط اینچنین بیرحمانه به زندان بیفتند و به چوبه دار آویخته شوند.

ما با در دست داشتن عکس این عزیزان که در انتظار روزهای پایانی زندگی خود هستند٬ یکشنبه در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران جمع میشویم. ما میخواهیم با صدای رسا بگوییم عزیزان ما را اعدام نکنید. به یاری ما بشتابید. این غیر قابل تصور است که عزیزترین فرد زندگیت٬ جگر گوشه ات٬ طناب دار بر گردنش آویزان کنند و از زندگی محروم کنند. این وحشتناک است. ما نمیخواهیم این روز را ببینیم. ما آزادی آنها را میخواهیم.

به ما کمک کنید ٬ عزیزانمان را نجات دهیم!

 روز یکشنبه ٢ مهرماه ساعت ٥ بعدازظهر، مقابل دفتر سازمان ملل ? خیابان قائم مقام فراهانی نرسیده به خیابان بهشتی جمع میشویم و از همه شما میخواهیم به ما بپیوندید و ما را یاری دهید.

 

خانواده کبرا رحمانپور

خانواده نازنین فاتحی

خانواده فاطمه حقیقت پژوه

باز تکثیر از کمپین برای نجات جان کبرا

www.Save-kobra.blogfa.com

campagne.kobra@gmail.com

27 شهریور 1385

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 حکم اعدام کبرى رحمانپور اعتراض کنيد:

 
تجمع در روز سه شنبه ٢٨/٦/٨٥ ساعت:  5 بعد از ظهر واقع در: ميدان ١٥ خرداد (بازار)-  جنب كلانترى
 
– وزارت دادگسترى شماره 2 استان تهران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

امروز ۲۸ شهریور ماه است. آسمان آبی ست. ابرها تکه تکه در آسمان پراکنده اند و نسیم ملایمی آنها را به این سو و آن سو می برد. صدای جیک جیک کنجشگکان را می شنوی. امروز روز قشنگی ست.

 امروز ۲۸ شهریور ماه است. آخرین روز برای یک انسان. انسانی از جنس ما٬ گوشت و پوست و خون. انسانی که جز رنج و درد و فقر هیچ نفهمید از زندگی.  زنی که در میان تمامی آرزوهای رنگ به رنگ هم نوعانش تنها آرزو دارد زندگی کند. همین.

امروز تراژدی زنانه کامل می شود. انسانی همچنان که امیدوارانه چشم به زندگی دوخته٬ آخرین نفسهایش را بالای طناب دار می کشد.

امروز ما یک نفر را می کشیم. چه روز زشتی ست امروز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 9:35 AM  توسط نازلی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 6:19 PM  توسط نازلی  | 

اهانت به شعور وشرافت انساني زنان به نام مجازات يك مجرم

 

خبري ناخوشايند و زجر آوربود. توهين به شرافت وكرامت زنان، متجاوزي كه باعث و باني قتل يك زن جوان بيگناه به نام ا.د بود بعد از دستگيري توسط خانواده مقتول براي مجازات و خوار كردنش اورا ملبس به لباس زنانه نموده و در آبادي نژمار خانه به خانه ميبرند تا باعث عبرت شود. براستي مايه تاسف است كه نگرش حاكم در جامعه ما آنقدر نسبت به زنان ظالمانه ودر عين حال حقيرانه است كه مجرم كثيفي را براي تنبيه ومجازات به هيبت زنان در مياورند واين نوع مجازات رابدتر از مرگ ميدانند و مايه شرمساري است كه در حاليكه زنان نصفي ازجمعيت را تشكيل ميدهند اينگونه نگريسته ميشوند. تنها وتنها در جوامعي كه زنان ومردان از حق انساني برابر برخوردارند زنان از اينهمه خشونت وتحقير رهايي ميابند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از وبلاگ علیه خشونت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 10:21 AM  توسط نازلی  | 

هیئت نظارت بر مطبوعات در جلسه ای که امروز صبح برگزار کرده بود حکم به توقیف موقت روزنامه "شرق " و ماهنامه " نامه " داد. همچنین ماهنامه های " حافظ " و " خاطره " هم لغو مجوز شدند.

کشور به کجا خواهد رفت؟ برخوردهای خشن با فعالین زنان٬ فعالین سیاسی و دانشجویان ٬ جمع کردن ماهواره ها٬ اجازه چاپ ندادن به بسیاری از کتابها و جمع آوری برخی از کتابها از کتاب فروشی ها٬ بستن روزنامه ها و .... ما را به کجا خواهد برد؟

مدتهاست که برای آرامش اعصابم نه روزنامه می خوانم٬ نه به اخبار گوش می دهم و نه در این موارد اظهار نظر می کنم. به شرق نقد زیادی داشتم ٬اما توقیفش برایم سخت است. این بود مردی که هفده ملیون تصور کردند با همه فرق دارد؟ این بود دولت مهرورزی؟  هه..... می دانم حرفهایم خنده دار است ٬ این وضعیت را هر بچه ای می توانست پیش بینی کند. شاید نخواستم باور کنم. و شاید هنوز هم نمی خواهم باور کنم که مردم ما همچنان ساکتند. متاسفم.

***

من از مرگ و طناب دار وحشت دارم.*

من يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من ميگويند که تو اينهمه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن ميترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.

 

همنوعان، انسان دوستان!

پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش ميتوانستم، درسهاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نميشدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا  با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست.

 

من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز ميکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر ميکنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر ميکنم.

من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقتها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه ميتوانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري ميشود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من ميخواهم زنده بمانم. تمام راههاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نميرسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم ميخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.

 در پايان از زحمات خانواده ام و همه کساني که براي نجات من تلاش ميکنند متشکرم.

 

کبرا رحمانپور از زندان اوين

شهريور ۱۳۸۵

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* برگرفته از وبلاگ زنانه

 

 

***

 

 

" صدایی تازه " را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 7:47 PM  توسط نازلی  | 

جمعی کار کردن٬ جمعی فکر کردن و هدف مشترک داشتن همینش خوب است. هر کس از زاویه دید خود به ماجرا نگاه می کند و هر کسی چیزی می بیند که دیگران نمی بینند. این هم از آن موضوعاتی ست که تا بحال از این زاویه به آنها نگاه نکرده بودم. در بحبوحه ی تمام در گیری ها ٬ نا امیدی ها و جنگهایم مرا یاد رشته هایی انداخت که دست و پایم را بسته اند. رشته های ظریفی که خودم هم گاهی دوستشان داشته ام.

در سرشتم هرگز نه محدودیت را تاب می آوردم ٬ نه امر و نهی را. اما حالا که به گذشته نگاه می کنم ٬ می بینم که مرد سالاری ریشه دار چه موذیانه و با ظرافت چیزی را در من بوجود آورد که دوستش نداشتم. هه! و آنقدر با تبحر این کار را کرد که حتی خودم هم نفهمیدم! وقتی زندگی و گذشته ام را مرور می کنم می بینم در زندگی سالی٬ ماهی٬ هفته ای و روزی نبوده که این اتوریته مردانه در من ایجاد نشود و چه ناآگاهانه من به آنها تن می دادم. در تمامی لحظه های شیرین عشق بازی٬ لحظات خوش دوستی ٬ لذت پیروزی و در قله ی اسقلال رشته های و ریز و ظریفی دست و پایم را بسته بودند. نمی دانم این که می نویسم ناشی از تجربه های سختی ست که در زندگی داشته ام و یا نا کامی های خورنده ی این چند روز. اما اکنون که می نویسم احساس می کنم که دیو مردسالاری بعد از هر شکست ٬ انتقام سختی گرفته است. مرد سالاری ریشه دار٬ مرد سالاری احمقانه٬ مرد سالاری کثیف لعنتی چه ساده وادارم کرد که تن بدهم به حمایتهایش تا مبادا تنم جولانگاه نا اهلان شود. و چه ساده لوحانه توجیهش کردم که "چه کنم جامعه است. نمی شود با همه چیز جنگید که". اما به گمانم باید با همه چیز جنگید. یاد مربی کاراته ام بخیر ٬ همیشه فنون را طوری یاد می داد که بتوانیم " هر کارگری که بازوانی به کلفتی ستون دارد" را بزنیم. درسهایش را همیشه با فیزیولوژی همراه می کرد تا مردان را طوری بزنیم که نمیرند اما دیگر هم نتوانند حمله کنند. ما چقدر از تصور کارگری که باید بزنیمش می خندیدیم. هیچ کدام حرفهای سنسی را جدی نمی گرفتیم . اصلاً معنا نداشت که ما با کارگری در گیر شویم که بازوانش ستون بودند. همیشه کسی برای حمایت ما بود. دوستی داشتم که کمر بند مشکی داشت٬ بهترین بود در کلاس. ضرباتش محکم و با شتاب بودند. تحسین بر انگیز بود. می گفت اگر مردی با غرض به من نزدیک شد داد می زنم تا مردان دیگر به کمکم بیایند. نمی توانم هیچ مردی را بزنم ٬ دون شان یک خانم است که با کارگری در گیر شود. و من اکنون می اندیشم  چرا آن زمان به او و تمام دخترانی که سر تکان می دادند و می گفتند منطقی ست ٬ از رشته های نازکی نگفتم که مردسالاری به دست و پاهایمان بسته و ما را مثل عروسک خیمه شب بازی٬ بازی می دهد؟ چرا نگفتم شان و نجابت و حیا چیزهایی ست که برای ما تعریف کرده اند تا ما را تحت اختیار بگیرند؟ چرا نگفتم مرد متجاوز و مرد ناجی دست به دست هم داده اند تا ما را تحت سلطه بگیرند؟ چرا اینها را نگفتم؟

می دانم اگر روزی دنیای امن و بی تعرضی ساخته شود بسیاری از مردانی که اکنون با تعرض مخالفند خود را نقض می کنند . تعرض زاده ی مرد سالاری ست و مرد سالاری هم کودک محبوب مردان است. اگر تعرضی نباشد دیگر چه چیز زنان را از مردان می ترساند ؟ دیگر چه چیز مانع زنان می شود تا به دنیایی که مردان مختص خود می دانند راه بیابند؟ تعرض محبوب مردان است بی آنکه خود بدانند. اگر تعرضی نبود دیگر چه چیز مرا می ترساند از کار کردن در رشته ای که درسش را خوانده ام؟ اگر تعرضی نبود دیگر چه کس می توانست مرا نیمه شب در خانه بگذارد و خود برود تا از سکوت و خلوتی شب لذت ببرد؟ اگر تعرضی نبود دیگر چه کس می توانست مرا در پارچه بپیچد و مالکم شود؟ چه کس می توانست مانع از استقلالم شود؟ می دانی اگر من مستقل بودم چه می شد؟ دیگر برای نفقه التماس نمی کردم و دیگر چشمم به دست کسی نبود و دیگر در خانه نمی ماندم تا ناآگاهی چنان در من ریشه بدواند که برایم قانون بنویسند تا تمکینشان کنم ٬ برده ی بی جیر و مواجبشان شوم. و آنوقت دیگر سالاری نبودی. و من دیگر از مملوک بودن و آنها از مالک بودن لذت نمی بردیم. کودک محبوب می مرد.

آیا می رسد روزی که آگاهانه تمامی رشته های نازکی که دست و پایمان را بسته پاره کنیم؟ آن زمان که در زیر الفاظی مانند نجابت و شرم و حیا تن ندهیم به انقیاد ؟

چقدر مانده تا بیاموزیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 9:32 PM  توسط نازلی  | 

 چه می شود اگر سقف آرزو هایت روی سرت خراب شود ؟

این را چند روزی ست از من می پرسی.

می گویم: " هیچ نازنینم. هیچ." می سازیمش. دوباره.

با خدا یا بی خدا. هر چند بی خدا زیستن برایم مرگ است.

کوه ٬ کوه است. بی آنکه بداند. اما تو کوه باش٬ آگاهانه.

 من با تو ام ٬ همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 12:16 PM  توسط نازلی  | 

لعنت به این زندگی نکبتی. خدایا این بود عدلت؟ این بود انصافت؟ این بود صداقتت؟ ......هه... . تو اصلاً کی هستی؟ کجایی؟ وجود داری؟ اصلاً برات مهمه که من راجع به تو چی فکر کنم؟ برات مهمه که من ایمانم را از دست بدم یا نه؟ مگه نمی خوای همه بهت ایمان داشته باشن؟ پس چرا وقتی من سر تا پا ایمان به طرفت میام پسم می زنی؟ من بنده ی ناشکری برات بودم؟ ناخلف بودم؟ بی ایمان بودم؟ برای چی این کارو با من کردی؟ انتقام چی رو می گیری؟ اگه حکمته...نمی فهممش. اگه مصلحته...ازش سر در نمی یارم. امتحانه؟ نه ...نه... تو ظالمی... ظالم..... چی؟... می گی برای همه اینها باید جواب پس بدم؟ باشه می دم... اما تو هم بدون برای همه اشکهایی که به ناحق ریختی باید جواب پس بدی. برای همشون....
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 9:14 PM  توسط نازلی  | 

دیروز برنامه محترم خانواده در راستای رسالت مقدسش که ساختن برنامه های سرگرم کننده و آموزنده! است تا اوقات فراغت خانمهای خانه را به بهترین نحو ممکن پر کند فیلمی نشان داد دیدنی. من فیلم را از نیمه دیدم اما از آنجا که فیلمسازان ! خوش ذوق وطنی شعاری دارند با این مضمون : " هر وقت بیایید دیر نیست." خوب من هم از فیلم سر در آوردم دیگر. الغرض زنی و مردی بودند گویا عاشق هم. مردک تعهد کتبی داده بود که مانع درس خواندن همسرش نشود. زنک کنکور می دهد و دانشگاه قبول می شود آنهم کجا؟ زاهدان! زنک می خواهد برود و درس بخواند و مردک مخالف است. مشاور محترم و عاقل نمی دانم از کدام گوری سر در می آورد و سر راه زنک سبز می شود و شروع می کند به دادن مشاوره های علمی که : عزیزم درس خواندن به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن شوهر؟ نکن این کارو. زندگی گل و سنبلت را از هم نپاش و از این حرفها. مردک هم می گوید :" درس خواندن همسر من چیزی جز عقده گشایی و لجبازی نیست . من لیسانس دارم کجا رو گرفتم که خانم هم می خواد لیسانس بگیره؟ اصلاً لیسانس به چه کارش می یاد؟ نمی خواد باهاش کار کنه چون من که نمردم. زنم عقده ای شده داره لج بازی می کنه وگرنه خودشم می دونه درس خوندن کار خوبی نیست." القصه این دو کبوتر عاشق می روند دادگاه واسه طلاق. قاضی می گوید:" یعنی اصلاً راه نداره؟ " مردک می گوید من زن لجباز نمی خوام! و از هم جدا می شوند و طویله ی عشقشون از هم می پاشد. بعد از همه ی این داستانها مشاور بزک کرده می رود دیدن زنک تا نتیجه ی اخلاقی داستان را فرو کند تو چشم بیننده. هوا سرد است و زنک می لرزد ( دقت کنید منظور زندگی سرد زنک است ) زنک با آه می گوید : " طلاق آخرین راه حل نیست. این رو الان می فهمم. حالا من یه زن تنهای بی سرپرست مفلوک بدبخت بیچاره چه کار کنم تو این دنیای گرگ؟ گاهی فکر میکنم اگر همین فرهنگسرا ( زنک تو فرهنگسرا کار می کرد)هم نبود چه خاکی تو سرم می کردم. حالا لیسانس بگیرم که چی؟ منکه دیگه آینده ای ندارم. " و با غم و درد بسیار و پشت خمیده از ستم روزگار صحنه رو ترک می کنه و ما رو تنها می گذارد تا در افکار خودمون غوطه ور بشویم.

من نمی دانم این موضوعات بدیع از کجا به فکر ملت ما می رسد؟ حالا شما فکر کنید زنی که از زندگی مشترکش ناراضی است و در آستانه طلاق٬ بادیدن این فیلم و انبوه تولیدات مشابه تلوزیون چه می کند؟ لابد از ترس آینده سیاهی که برایش تصویر می کنند همچنان به زندگی نکبتی اش ادامه می دهد و خدا را هم شکر می کند که لا اقل هنوز سایه ی یک مرد بالا سرش است.

این را هم نمی فهمم که این بازیگران محترم که هر کدامشان تا حالا nبار طلاق گرفته اند چرا تو این جور فیلمها بازی می کنند. مثل داستان آن آخوند است که بالای منبر سخنرانی می کرد که :"اگر بچه شاشید رو فرشتون ٬ اون قسمتو ببرید بندازید دور." وقتی می رود خانه می بیند که فرش سوراخ است. از زنش ماجرا را می پرسد. زن می گوید :" خودتون گفتید." آخونده هم می گوید :" زن من برای مردم گفتم نه برای خودمون که! " لابد این دست اندر کاران محترم هم اینطور فکر می کنند٬ به درک که زنان ما با چه وضعیتی زندگی می کنند ٬ به درک که آمار افسردگی زنان روز به روز در حال افزایش است٬ اصلاً به درک که آمار خودکشی زنان و دختران ما فاجعه بار است. مهم این است که آمار طلاق بیاید پائین و ما هم به پو لمان برسیم. و این حرفها هم مال مردم است نه برای خودمان.

  

---------------------------------------------------------------------------------------------------

رامین جهانبگلو آزاد شد. البته با قرار وثیقه.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

زنان عربستانی بالاخره صدایشان در آمد. گویا قرار است مکان مصلای زنان در مسجد الحرام را تغییر دهند و زنان عرب دیگر این را تاب نیاوردند و دست به اعتراضات گسترده زدند. نشانه ی خوبی ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 10:28 AM  توسط نازلی  | 

دوستم حامله است. می گوید اگر دختر شد اسمش را می گذاریم " گیلدا ". گیلدا یعنی خندان. گریه کرده. چشمانش می گویند.

نشسته ام. نزدیک او. زل می زنم به چشمانش٬ سر برمی گرداند. دستانش بی هدف می سایند و پاهایش سرگردان و شتابان این طرف و آن طرف می روند. می گوید:" دیگر شده٬ حتماً خدا خواسته!" فکر می کنم:" اگر هم اکنون کودکی ناخواسته در درونم نطفه ببندد چه می کنم؟ " نمی دانم. بکشمش شاید. زندگی برای او معنا ندارد٬ اما برای من چه؟ مگر می توان گریان خندانکی پرورد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 11:1 PM  توسط نازلی  | 

اماکن مانع برگزاری سمینار شد. اما بچه ها همه خندان بودند.

بالاخره توی ایران اگر بخواهی کار کنی باید صبور و قوی باشی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 8:0 AM  توسط نازلی  | 

آدمها را باید بخشید٬ حتی آن که از هر پنج شش شلاق تکه ی آینه ی شکسته را به دامن پیراهنش پاک می کرد٬ بعد هم خم می شد جلوی دهان قربانی می گرفت که ببیند هنوز نفس می کشد یا نه..." ۱

آدمها را باید بخشید؟ می دانم که باید بخشید٬ همیشه سعی کرده ام ببخشم. اما آیا همه آدمها را باید بخشید؟ حتی آنی که آینه می گیرد جلوی دهان قربانی اش؟ حتی آنی که مادران بسیاری را داغدار می کند؟ حتی کسی را که در یک لحظه نود هزار نفر را قتل عام می کند؟ هر چند که بعدش مجنون شود ولی آیا باید بخشیدش؟ بیاموزیم آدمها را ببخشیم ٬ ولی آیا همه را می شود بخشید؟

***

 

داستان عجیبی است این لیل. از آنهایی که به این راحتی رهایت نمی کنند. از آنهایی که تا چند روز دست از سرت بر نمی دارند. تازه اگر لیل هم رهایت کند٬ " گلشیری " با آن لبخند محو و چشمان نافذ نمی گذارد که غصر در بروی. باید بخوانی تا آخرش و بعد در رویاهایت زیر لیل بنشینی و درد و دل کنی. داستان عجیبی ست این لیل.

"... زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم که هوا کمکم ریه هام را پر کند. هوا زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درختها از غروب تا طلوع آفتاب پس می دهند٬ بلکه از همه قصه هایی که از قرنها پیش معلق زیر درخت مانده بود:

زنی بود که می خواست صورت و دو دست غوطه ور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت مانده بود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف در آورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا خانه مختار دوید که این هم شیر بهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود٬ و از شرم دامادهایش دست به دامن درخت شده بود که صدای خلخالهایش نمی گذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود:( دخیلتم لیل٬ این دفعه آمده ام جهزیه ی دختر دومم٬ بدری٬ را بخرم. اما چه کنم که بار دلم پیش نوه عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن می شنوم؟) دختری هم می خواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند٬ که شوهرش گفته بود:( من دیگر خسته شدم از بس گریه می کنی.) زنی هم بود که خواهر خوانده اش هر شب به خوابش می آمد که:( مگر نگفتی مردها صفت ندارند؟) جانبازی بود که ناله ی دوست زخمی اش نمی گذاشت بخوابد . پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.

سنگین بودم گفتم: لیل٬ رحم کن! من نمی توانم . اینها را نمی شود نوشت.

نرمه بادی وزید و هوا را جابجا کرد. باز هم دیدم٬ پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکی یکی گفتم. به یاد می آوردم و می گفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شده ام..." ۲

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از کتاب نیمه تاریک ماه- داستانهای کوتاه هوشنگ گلشیری- انتشارات نیلوفر

۱- از داستان زیر درخت لیل

۲- همان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 10:32 AM  توسط نازلی  |