تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

امروز سالروز ۲۸ مرداد است .... روزی که هنوز حسرتش بر دلهامان مانده .

***

شعبان بی مخ در سالروز کودتا مرد!

***

نکته: در پست قبلی که در رابطه با ازدواج مجدد آقایان و راهنمایی آن خانم مشاور نوشته بودم. در انتهایش اضافه کرده بودم: "یادم باشد" .بعضی از آقایان تصور کردند که این یادم باشد یعنی اینکه من حرف آن خانم مشاور را پذیرفته ام و حالا قرار است که آن را سرلوحه زندگی ام قرار دهم. اما من اصلاً و ابداً همچین قصدی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت٬ و به نظرم آن خانم مشاور بسیار بد مشاوره داده بود. (لطفاً به علامتهای تعجب متعددی که گذاشته ام توجه کنید).

از این آقایان می پرسم اگر زنی هم در عین اینکه همسر دارد ٬ با مردان دیگر در ارتباط باشد باز هم شما و آن مشاور محترم از این مشاوره های جالب می دهید؟ آیا باز هم به زن حق می دهید؟ اگر مردی در خانواده تامین نمی شود٬ بهترین راه این است که با همسرش صحبت کند و خواسته ها و نیازهایش را با او در میان بگذارد٬ نه اینکه به خیانتهای این چنینی تن دهد. نمی دانم چرا چنین کارهایی برای زنان خیانت است و برای مردان حقانیت؟ به نظر شما مشاوره های اینچینی آن هم از راه دور و با نامه درست است؟ این ها جز اینکه به آن زن احساس سرخوردگی و کمبود بدهد و اورا دچار یاس و افسردگی کند و به آن مرد هم تلقین کند که حق با اوست و به راحتی به او اجازه دهد که در برابر هر نا ملایمتی این چنین با عزت و روان یک انسان بازی کند چه نتیجه ای دارد؟ آقایانی که این گونه حرفها را تائید می کنند فقط کافیست کمی خود را به جای آن زن بگذارند و آن وقت قضاوت کنند. این که شما مرد خلق شده اید هیچ حق اضافه ای برایتان به همراه ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 6:32 PM  توسط نازلی  | 

خسته ام. مضطربم. باز درگیر آینده شده ام٬ همیشه آینده نگرانم می کند. زمان لازم دارم.

***

دیروز در مجله ای نامه ی زنی را خواندم که شوهرش ازدواج مجدد کرده بود و از مشاور آن مجله راهنمایی خواسته بود. مشاور که خانمی بود با مدرک کارشناسی ارشد عرض کرده بودند: دوست عزیز! اگر همسر شما به سراغ زن دیگری می رود باید ریشه های آن را در خودتان بجوئید. مردها اگر آرامششان را در جائی نیابند در جاهای دیگر به سراغش می روند٬ مشکل شما هستید. خودتان را اصلاح کنید تا زندگیتان درست شود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادم باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 6:38 PM  توسط نازلی  | 

 

 

 وقتی دیدمش مانتویی سورمه ای به تن داشت که جلویش را باز گذاشته بود و یک بطری نوشابه خانواده دستش بود که گاهی کمی از آن می نوشید. همراه زن دیگری بود . تلو تلو خوران وارد کلانتری شدند. پریشان بودند و مضطرب.می خواستم از مقابلشان بگذرم که جلویم را گرفت و گفت: "تو می تونی از اینجا بری بیرون؟" شل و تو دماغی حرف می زد٬ و صدایش می لرزید. سرم را تکان دادم که یعنی بله. با التماس گفت:" قربونت برم! می تونی بری برای ما یه چیزی بخری بخوریم؟خیلی حالم بده .دارم می میرم..." گفتم:" باشه عیب نداره. " از زیر پیراهنش ۵۰۰ تومانی مچاله ای در آورد و به دستم داد . تا بروم و مغازه ای پیدا کنم و خرید کنم و برگردم ۱۰ دقیقه ای طول کشید. خوراکی ها و باقی پول را با دستانی لرزان گرفت و تشکر کرد. نیمی را به دوستش که روی صندلی نشسته بود داد و روی زمین ولو شد .رو کرد به من و تعارف کرد. گفتم ممنون. گفت:"نمک نداره ها؟" خندیدم. نگاهش کردم.آرایش تند و کثیفی داشت .موهای زرد بد رنگی داشت. لباسهایش خاکی و کثیف بود. دوستش صورتش را با دستانش پوشانده بود. شانه هایش لرزش خفیفی داشتند ٬انگار گریه می کرد.روی مچ دست راستش زخمی عمیق بود.دور زخم همینطور خون خشک شده بود ٬تمام لباسش خونی بود. به گمانم هیچ کدام بیشتر از سی سال نداشتند.از همان خانه ای بودند که صبحی پلیس اعضایش را بازداشت کرده بود. یکی شان همکارم که می خواست عکس بگیرد را کتک زده بود. اما انگار دو نفرشان فرار کرده بودند. حدس زدم همان فراری ها باشند.

 رفتم جلوی دختر موزرد زانو زدم و گفتم: "می خوای با هم حرف بزنیم؟" لبخند بی رمقی به لبانش نشست و گفت: "نه قربونت برم.الان حالم خوب نیست. حال حرف زدن ندارم. بچه م خونه تنهاست خیلی نگرانم. بزار واسه بعد." گفتم:" آخه من بعدا که دیگه تو رو نمی بینم." گفت:" چرا بیا خونم خودم چاکرتم." بعد سرش رو آورد نزدیک تر و گفت :"برو بگو دختر خاله ی منی... و می خوای بدونی با من چی کار می کنن." گفتم :"من رو می شناسن نمی شه." پاهایش را دراز کرد .خون آلود و خاکی بودند. وقتی تکانشان می داد به شلوارم می خوردند. بلند شدم و رفتم طرف دوستش. هنوز گریه می کرد. گفتم:" می خوای با هم حرف بزنیم؟ " بدون اینکه نگاهم کند گفت :"نه حالم خوب نیست." اصرار نکردم. 

برگشتم سمت دفتر. کمی نشستم و با بچه ها صحبت کردم. اما دلم طاقت نمی آورد. می خواستم با آنها حرف بزنم. با یکی از بچه ها باز رفتیم کلانتری. به نگهبان گفتیم می خواهیم با این خانمها صحبت کنیم.سر تکان داد اما پشت سرمان آرام گفت: "اینام حرف زدن دارن؟"  آشفت تر بودند. دختر مو زرد یکجا بند نمی شد. دائم راه می رفت. تا ما رو دید گفت :"می رید بپرسید باید حتما قاضی باشه تا تعهد بگیره یا خودشونم می گیرن؟" رفتیم تو دفتر افسر تجسس و بعد از معرفی خودمان پرسیدیم:" از اینها تعهد می گیرند؟" گفت:" نه کار اینها از تعهد گذشته. اینا که با تعهد مشکلشون حل نمی شه." رفتیم کنارشان نشستیم و گفتم: "می گن مشکل شما با تعهد حل نمی شه. "دختر موزرد زد رو پای دوستش و گفت :"دیدی گفتم٬دیدی گفتم. " روسریش از سرش افتاد. سربازی تشر زد:" کثافت سرتو بپوشون. فکر کردی اینجا کجاست؟" دوستش آرام گفت:"با تو ئه ." با آرامش روسریشو انداخت رو سرش. گفتم :"به نظرتون حقتونه که آوردنتون اینجا؟"   با چشمانی گشاد به من نگاه کرد و گفت:" نه خانم٬ مگه چی کار کردیم از دیوار مردم بالا رفتیم؟ دزدی کردیم؟ شیشه شکستیم؟ خونمونه ...نمی تونیم هر کی رو که دلمون خواست بیاریم تو؟ "دوستش سقلمه ای بهش زد و زیر لبی گفت: "بسه٬اینارو تو دادگاه می گیم." دختر مو زرد ساکت شد. اما کمی بعد محکم رو پایش زد و گفت:" وای بچم تو خونه تنهاست....خدا چی کار کنم؟" همکارم پرسید:" چند سالشه؟" چشماشو مالید و گفت :"یک سا ل و نیم." بغض گلو شو گرفت. بلند شد و همینطور که بازو هاشو می مالید شروع کرد به قدم زدن. رو پاش بند نبود.پاهایش را روی زمین می کشید و گاهی هم سکندری می خورد. دوستم از اون یکی دختر پرسید: "دستت چی شده؟ " با بی حوصلگی جواب داد:": شیشه." گفتم : "می خوای باند بخریم ببندی.اینجوری عفونت می کنه؟" گفت:" نه ممنون." ناگهان کسی از بالا گفت: "ببریمشون اوین!" دختر مو زرد از جا پرید. گفت : "اوین؟ نه بابا....بزار فقط دست به من بزنن خودم می دونم چی کار شون کنم تا پای قتلم می رم...." با شتاب رفت که از پله ها برود بالا... که با فریاد سربازی سر جایش میخکوب شد: "هی عوضی... روسریتو محکم کن هی از رو اون سر صاب مردت نیوفته.. "داشت اشک تو چشماش جمع می شد که من و دو ستم با هم اومدیم بیرون. دوستم گفت: "همون بود که صبحی خانم... رو کتک زد بود ها..." با خودم اندیشیدم دیگر در وجود این موجود مضطرب تحقیر شده نشانی از خشونت نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 1:51 PM  توسط نازلی  | 

شیون می کنیم در مرگ کودک فلسطینی. انسانیت را فریاد می کنیم٬ اما دروغ است. ما خود جلادان انسانیتیم.

بیایید آی مردم! با شما هستم٬ یک آفتاب دیگر را پیش از طلوع روز بزرگش خاموش کردند!... و ما گریستیم. آری باید بگرییم...زیرا ما کشتیمش...ما با سکوتمان او را کشتیم. وقتی شعله ی ظلم در برش می گرفت ما در سکوت نظاره اش کردیم... ما کشتیمش. ما برای او نمی گرییم زیرا می دانیم وقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندگی است! ما به حال خود می گرییم...

 

درباره مرگ اكبر محمدى / گفتگو با خليل بهراميان

عبدالله مومني: حكم اوليه اعدام براي اكبر محمدي را بعد از 7 سال اجرا كردند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 12:28 PM  توسط نازلی  | 

گوینده با هیجان اعلام می کند:" امروز رژیم صهیونیستی باز هم مناطق مسکونی لبنان را مورد هجوم قرار داد ٬ که بر اثر این حملات ۵۰ نفر کشته و صدها نفر زخمی شدند."

 Image hosting by TinyPic
 
Image hosting by TinyPic
Israeli girls write messages on a shell at a heavy
artillery position near Kiryat Shmona close to the
 Lebanese border.
 
"...جسد دیگری از زیر خاک بیرون کشیده اند ویرم گرفته که پتوها را از رو صورت همه جسدها پس بزنم. بی اختیار به طرف جسدها کشیده می شوم. نگاهم به گلابتون است. چشمهایش باز می شوند. از رفتن به طرف جسدها باز می مانم. چشمان گلابتون سفید سفید است. انگار که اصلا ً سیاهی ندارند. جسدی را که از بن بست بیرون می آورند٬ خون آلود است. نخل پایه بلند گوشه ی خانه ی ننه باران٬ بر جای خود استوار ایستاده است. گلابتون ناله می کند. بعد٬ انگار که در خواب باشد ٬ بی هیچ کلامی دستها را به زمین می زند و می نشیند و با نگاهی ناباور روبرو را نگاه می کند. گرد و خاک همه جا را پر کرده است. مرد و زن با بیل و کلنگ٬ لابلای خرابه ها وول می خورند. برق آفتاب٬ تو شیشه های شکسته اینجا و آنجا افتاده٬ باز تابیده می شود. گلابتون صدای بچه را می شنود. سر بر می گرداند و یکهو از جا کنده می شود و هجوم می برد و بچه را از آغوش زن می قاپد و رو سینه می فشاردش. بچه ی گلابتون چنگ می اندازد به صورت مادر. بوی تن مادر دستهایش را به حرکت می آورد. دستهای کوچک طفل دنبال چیزی می گرد. انگار که گرسنه است. جسد خون آلود را روی زمین می گذارند. خواهر گلابتون است. خرمن مویش رو زمین پخش می شود .لباس خواب گل و بته داری به تن دارد. رنگ لباس خواب بنفش است. گل بته های مغز پسته ای دارد. فریاد کسی بلند می شود.     - یه چیزی بندازین رو این.    ران خون آلود خواهر گلابتون از زیر لباس خواب بیرون زده است. گلابتون به جسد خواهر خیره می شود. پرستار رو جسد ملافه می کشد و می رود به طرف گلابتون    -بیا این طرف خواهر.     گلابتون تکان نمی خورد.پرستار عجله دارد. اشاره می کند به زنی که دور از جسد خواهر گلابتون ایستاده است      -خواهر ...بیا اینجا.     زن جلو می آید.     -مواظبش باش!    پرستار عجله دارد. راه می افتد و با سر اشاره می کند به گلابتون     - از اینجا ببرش.      پرستار  تند می راند به طرف پزشکیار که کنار جدول سیمانی وسط میدان٬ بالای سر کسی چندک زده است. نگاهم همراه پرستار کشیده می شود که یکهو جیغ گلابتون را می شنوم. سر بر می گردانم. گلابتون بچه ی خردسالش را بالای سر برده است. تا بخواهم تکان بخورم و تا زن ٬ جسد خواهر گلابتون را دور بزند٬ گلابتون بچه را محکم به زمین می کوبد و فریاد کشان بنا می کند به دویدن. سر کودک چنان به سنگ خورده که فرقش شکافته شده است و مغز همراه خون٬ روی زمین پخش شده است. نور تندی چشمم را می زند. جوان خاکستری پوش عکس می گیرد. لبان طفل٬ انگار هنوز جان دارند و انگار که دنبال پستان می گردند. گلابتون دستها را باز کرده و دور میدان می دود و جیغ می زند...." (۱)

Image hosting by TinyPic 

"...به گزارش خبرنگار اعزامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی به لبنان امروز توپخانه های رژیم صهیونیستی بیش از ۲۸ منطقه لبنان را مورد حملات هوایی قرار دادند و حزب الله هم در پاسخ ٬حملات گسترده ای را به برخی مناطق فلسطین اشغالی آغاز کرد."

"...میگها که پیدا می شوند٬ مردم شتابزده به به پناهگاه ها هجوم می برند. تو جدول حاشیه ی خیابانها دراز می کشند. پشت ستونها٬ زیر راه پله ها و در پناه کیسه های شنی که توی تمام خیابانهای شهر رو هم چیده شده است پنهان می شوند...."(۲)  "...صدای انفجار قطع نمی شود. گاهی رگبار مسلسل٬ گاهی توپ ضد هوایی است. گاهی سکوت است و بعد٬ ناگهان٬ انگار که با خروارها مواد منفجره ٬ کوه از جا کنده شود٬ تمام ساختمان می لرزد و چند لحظه بعد باورمان را به مقاومت دیوارهای سنگی و سقف از دست می دهیم....ناگهان قاب پنجره سرخ می شود و همزمان با سرخ شدن آسمان٬ صدای مهیب انفجاری که تمام شهر را می لرزاند٬ از جا می کندم و پرتم می کند....پنجره ها تاق تاق می شوند و باران گرد سرب و خاک هجوم می آورند تو و نفسهامان سنگین می شود. جان از دست و پایم می برد و از ترس کامم تلخ می شود..."(۳)

خبرنگار شمرده شمرده و با آرامش می گوید :"تابحال بیش از صدها خانه در لبنان و فلسطین اشغالی ویران شده و هزاران نفر آواره شده اند. همچنین بسیاری از ساکنین فلسطین اشغالی از بیم حملات حزب الله خانه و کاشانه خود را رها می کنند و به مناطق امن تر پناه می برند."

Image hosting by TinyPic

"...نرگس با بچه های قد و نیمقدش توی گاری نشسته اند و بقچه ی بزرگی کنارشان است.روزی که شوهرش راهش انداخت تا با بچه ها از منطقه ی خطر دورشان کند٬ همین جا بودم....نرگس از در به دریهایش حرف می زند. از تنگ ملاوی. از اردوگاه جنگ زده گان و از گل محمدش....     -...چی بگم خواهر..گل محمدم از سرما مرد.خناق گرفت. نمی دونم٬ سیاه سرفه... شایدم از سرما مرد!...گل محمدم شب تا سحر مثل کوره سوخت. سحر وقتی هوا گرگ و میش بود تسلیم کرد...سرد شد!        از حرفهایش دستگیرم می شود که قدم به قدم با چهار تا بچه قد و نیمقد و شکم بر آمده٬ رفته است تا رسیده است به اردو گاه جنگ زدگان و دستگیرم می شود که توی چادر زندگی کرده است با چند تخته پتو و یک وعده غذا٬ که شکم بچه ها سیر نمی شده است و هوای سرد ملاوی.نرگس با دردی سنگین حرف می زد. از طفل شیرخواره اس می گوید که نیمه شب دردش گرفته است و زنها دورش را گرفته اند و جان کنده است تا فارغ شده است.      -...دیدم اگه بمونم بچه ها یکی یکی از دستم میرن.چی بگم خواهر؟...چطور بگم چی کشیدم تا خودم را رسوندم اینجا....       بچه ها٬ ساکت٬ مثل گوسفند رمیده٬ به هم تکیه داده اند. انگار که دربه دری و گم شدن پدر و نابسامانی را خوب فهمیده اند....(۴)"

زن لبنانی روسری را محکم دور سرش پیچیده با لبخندی به پهنای تمام صورتش رو به دوربین می گوید:"پسرم در جنگ شهید شد....کنارش بودم...اینجا همه شهید داده اند....اما ما از پا نمی نشینیم تا آخرین قطره خون مقاومت می کنیم."

"...هق هق شاهد بلند می شود و میان گریه٬ بریده بریده حرف می زند:     ـآخه برادر٬ من دیگه آدم نیستم!...من٬ مرگ را دیدم!...من شاهد مرگ خالد بودم..من٬حالا حالاها آدم نمی شم...اصلاً دیگه هیچ وقت آدم نمی شم!....منو ببخش برادر!...ببخش٬ببخش٬ببخش!...(۵)"

--------------------------

*کاروان غم کجاست غمم را بار کنم                 سرنشینش من باشم و کوچه و بازارها را بگردم

۱-زمین سوخته-احمد محمود-انتشارات معین-ص ۳۲۷ و ۳۲۸

۲- ص ۳۲

۳- ص ۸۵ و ۸۶

۴- ص ۱۷۵ و ۱۷۶

۵- ص ۱۴۱

Pictures taken by BBC photographer.Not shown on any News channel

 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دو روزه خونم. تمام دو روز کتاب خواندم. این کتاب "زمین سوخته" تاثیر وحشتناکی رویم گذاشته. دچار احساسات متناقضی شدم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 3:42 PM  توسط نازلی  |