گوینده با هیجان اعلام می کند:" امروز رژیم صهیونیستی باز هم مناطق مسکونی لبنان را مورد هجوم قرار داد ٬ که بر اثر این حملات ۵۰ نفر کشته و صدها نفر زخمی شدند."
Israeli girls write messages on a shell at a heavy
artillery position near Kiryat Shmona close to the
Lebanese border.
"...جسد دیگری از زیر خاک بیرون کشیده اند ویرم گرفته که پتوها را از رو صورت همه جسدها پس بزنم. بی اختیار به طرف جسدها کشیده می شوم. نگاهم به گلابتون است. چشمهایش باز می شوند. از رفتن به طرف جسدها باز می مانم. چشمان گلابتون سفید سفید است. انگار که اصلا ً سیاهی ندارند. جسدی را که از بن بست بیرون می آورند٬ خون آلود است. نخل پایه بلند گوشه ی خانه ی ننه باران٬ بر جای خود استوار ایستاده است. گلابتون ناله می کند. بعد٬ انگار که در خواب باشد ٬ بی هیچ کلامی دستها را به زمین می زند و می نشیند و با نگاهی ناباور روبرو را نگاه می کند. گرد و خاک همه جا را پر کرده است. مرد و زن با بیل و کلنگ٬ لابلای خرابه ها وول می خورند. برق آفتاب٬ تو شیشه های شکسته اینجا و آنجا افتاده٬ باز تابیده می شود. گلابتون صدای بچه را می شنود. سر بر می گرداند و یکهو از جا کنده می شود و هجوم می برد و بچه را از آغوش زن می قاپد و رو سینه می فشاردش. بچه ی گلابتون چنگ می اندازد به صورت مادر. بوی تن مادر دستهایش را به حرکت می آورد. دستهای کوچک طفل دنبال چیزی می گرد. انگار که گرسنه است. جسد خون آلود را روی زمین می گذارند. خواهر گلابتون است. خرمن مویش رو زمین پخش می شود .لباس خواب گل و بته داری به تن دارد. رنگ لباس خواب بنفش است. گل بته های مغز پسته ای دارد. فریاد کسی بلند می شود. - یه چیزی بندازین رو این. ران خون آلود خواهر گلابتون از زیر لباس خواب بیرون زده است. گلابتون به جسد خواهر خیره می شود. پرستار رو جسد ملافه می کشد و می رود به طرف گلابتون -بیا این طرف خواهر. گلابتون تکان نمی خورد.پرستار عجله دارد. اشاره می کند به زنی که دور از جسد خواهر گلابتون ایستاده است -خواهر ...بیا اینجا. زن جلو می آید. -مواظبش باش! پرستار عجله دارد. راه می افتد و با سر اشاره می کند به گلابتون - از اینجا ببرش. پرستار تند می راند به طرف پزشکیار که کنار جدول سیمانی وسط میدان٬ بالای سر کسی چندک زده است. نگاهم همراه پرستار کشیده می شود که یکهو جیغ گلابتون را می شنوم. سر بر می گردانم. گلابتون بچه ی خردسالش را بالای سر برده است. تا بخواهم تکان بخورم و تا زن ٬ جسد خواهر گلابتون را دور بزند٬ گلابتون بچه را محکم به زمین می کوبد و فریاد کشان بنا می کند به دویدن. سر کودک چنان به سنگ خورده که فرقش شکافته شده است و مغز همراه خون٬ روی زمین پخش شده است. نور تندی چشمم را می زند. جوان خاکستری پوش عکس می گیرد. لبان طفل٬ انگار هنوز جان دارند و انگار که دنبال پستان می گردند. گلابتون دستها را باز کرده و دور میدان می دود و جیغ می زند...." (۱)
"...به گزارش خبرنگار اعزامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی به لبنان امروز توپخانه های رژیم صهیونیستی بیش از ۲۸ منطقه لبنان را مورد حملات هوایی قرار دادند و حزب الله هم در پاسخ ٬حملات گسترده ای را به برخی مناطق فلسطین اشغالی آغاز کرد."
"...میگها که پیدا می شوند٬ مردم شتابزده به به پناهگاه ها هجوم می برند. تو جدول حاشیه ی خیابانها دراز می کشند. پشت ستونها٬ زیر راه پله ها و در پناه کیسه های شنی که توی تمام خیابانهای شهر رو هم چیده شده است پنهان می شوند...."(۲) "...صدای انفجار قطع نمی شود. گاهی رگبار مسلسل٬ گاهی توپ ضد هوایی است. گاهی سکوت است و بعد٬ ناگهان٬ انگار که با خروارها مواد منفجره ٬ کوه از جا کنده شود٬ تمام ساختمان می لرزد و چند لحظه بعد باورمان را به مقاومت دیوارهای سنگی و سقف از دست می دهیم....ناگهان قاب پنجره سرخ می شود و همزمان با سرخ شدن آسمان٬ صدای مهیب انفجاری که تمام شهر را می لرزاند٬ از جا می کندم و پرتم می کند....پنجره ها تاق تاق می شوند و باران گرد سرب و خاک هجوم می آورند تو و نفسهامان سنگین می شود. جان از دست و پایم می برد و از ترس کامم تلخ می شود..."(۳)
خبرنگار شمرده شمرده و با آرامش می گوید :"تابحال بیش از صدها خانه در لبنان و فلسطین اشغالی ویران شده و هزاران نفر آواره شده اند. همچنین بسیاری از ساکنین فلسطین اشغالی از بیم حملات حزب الله خانه و کاشانه خود را رها می کنند و به مناطق امن تر پناه می برند."

"...نرگس با بچه های قد و نیمقدش توی گاری نشسته اند و بقچه ی بزرگی کنارشان است.روزی که شوهرش راهش انداخت تا با بچه ها از منطقه ی خطر دورشان کند٬ همین جا بودم....نرگس از در به دریهایش حرف می زند. از تنگ ملاوی. از اردوگاه جنگ زده گان و از گل محمدش.... -...چی بگم خواهر..گل محمدم از سرما مرد.خناق گرفت. نمی دونم٬ سیاه سرفه... شایدم از سرما مرد!...گل محمدم شب تا سحر مثل کوره سوخت. سحر وقتی هوا گرگ و میش بود تسلیم کرد...سرد شد! از حرفهایش دستگیرم می شود که قدم به قدم با چهار تا بچه قد و نیمقد و شکم بر آمده٬ رفته است تا رسیده است به اردو گاه جنگ زدگان و دستگیرم می شود که توی چادر زندگی کرده است با چند تخته پتو و یک وعده غذا٬ که شکم بچه ها سیر نمی شده است و هوای سرد ملاوی.نرگس با دردی سنگین حرف می زد. از طفل شیرخواره اس می گوید که نیمه شب دردش گرفته است و زنها دورش را گرفته اند و جان کنده است تا فارغ شده است. -...دیدم اگه بمونم بچه ها یکی یکی از دستم میرن.چی بگم خواهر؟...چطور بگم چی کشیدم تا خودم را رسوندم اینجا.... بچه ها٬ ساکت٬ مثل گوسفند رمیده٬ به هم تکیه داده اند. انگار که دربه دری و گم شدن پدر و نابسامانی را خوب فهمیده اند....(۴)"
زن لبنانی روسری را محکم دور سرش پیچیده با لبخندی به پهنای تمام صورتش رو به دوربین می گوید:"پسرم در جنگ شهید شد....کنارش بودم...اینجا همه شهید داده اند....اما ما از پا نمی نشینیم تا آخرین قطره خون مقاومت می کنیم."
"...هق هق شاهد بلند می شود و میان گریه٬ بریده بریده حرف می زند: ـآخه برادر٬ من دیگه آدم نیستم!...من٬ مرگ را دیدم!...من شاهد مرگ خالد بودم..من٬حالا حالاها آدم نمی شم...اصلاً دیگه هیچ وقت آدم نمی شم!....منو ببخش برادر!...ببخش٬ببخش٬ببخش!...(۵)"
--------------------------
*کاروان غم کجاست غمم را بار کنم سرنشینش من باشم و کوچه و بازارها را بگردم
۱-زمین سوخته-احمد محمود-انتشارات معین-ص ۳۲۷ و ۳۲۸
۲- ص ۳۲
۳- ص ۸۵ و ۸۶
۴- ص ۱۷۵ و ۱۷۶
۵- ص ۱۴۱
Pictures taken by BBC photographer.Not shown on any News channel
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دو روزه خونم. تمام دو روز کتاب خواندم. این کتاب "زمین سوخته" تاثیر وحشتناکی رویم گذاشته. دچار احساسات متناقضی شدم.