تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

مامان نگران است . صلوات می فرستد. همیشه وقتی نگران است صلوات می فرستد و زیر لب زمزمه می کند.بابا هم نگران است. امروز توی ماشین به من گفت:" دخترم خیلی مواظب باش. " من برایش گفتم که توی این کار آینده هست ٬پیشرفت هست٬و مهمتر از همه٬ این کار را دوست دارم. گفت :" من نمی تونم به تو بگم که نری٬ چون برای این کار درس می خوانی.فقط مواظب باش." مامان و بابا معتقدند که دنیای امروز دنیای این لوس بازی ها نیست.می گویند نباید از سختی کار ترسید چون اونوقت عقب می مونیم.

محسن عصبی است.همیشه وقتی نگران است عصبی می شود. دیشب دستم را تو دستش گرفت و گفت:" خیلی دلم تنگه. تو که به حرف من گوش نمی دی. دوست ندارم تو سختی بکشی.اگه دیدی بهت سخت می گذره با هیچ کس لج نکن و خودتو مجبور نکن ٬برگرد."

شایدم حق داشته باشند.توی دنیای الان تصور دو تا دختر تک و تنها توی بیابونی برهوت و دور از هر آبادانی ٬توی دمای بالای ۴۰ درجه٬ترسناکه....اما من نمی ترسم....تصمیمم را گرفتم .من باید  این کار رو بکنم. ما دخترها همیشه از همه چی ترسیدیم.از دنیای ناشناخته ی بیرون٬از تجربه های فردی٬از تنهایی٬از مردها ٬از سختی ٬حتی از باد و بارون هم ترسیدیم .و همیشه این ترسها ما رو عقب نگه داشته.من می خوام به همه ی ترسهای تاریخی ام غلبه کنم. می خوام تجربه کنم دنیایی رو که هرگز امکان تجربه کردنش رو نداشتم. باید بجنگم ٬ با ترسام و با دنیایی که همیشه من رو در حاشیه نگه می داره.

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 2:24 PM  توسط نازلی  | 

انقدر خوشحالم که حد نداره. بالاخره شد٬بعد از کلی دوندگی و این در و اون در زدن بالاخره شد.

چقدر بهمون خندیدن.چقدر ما رو از سگ و عقرب ترسوندن. چقدر دست به سرمون کردن. میرزائی عزیز ممنون.

من دارم می رم لتیان.

من دارم برای کار می رم لتیان.

من با مریم دارم برای کار می رم لتیان.

من و مریم قراره اولین نقشه براداران زن بعد از انقلاب باشیم.(به خدا اغراق نمی کنم.نقشه بردار زن هست٬ اما به اونها فقط کارهای درجه چندم توپوگرافی یا تراز یابی ساده می دن٬ اونم کارهای داخل شهری).

بعدش هم پیش به سوی "قیر" .

البته فکر نکنید من انقدر ذوق مرگم قراره برم پول پارو کنم ها.به بابا از این خبرها نیست.فعلاً آموزش می بینیم.کارمون را با هیدروگرافی شروع می کنیم . 

 اگر شما هم جای من بودید همین قدر خوشحال می شدید. وقتی می گفتیم کار زمینی همه دانشکده بهمون می خندیدن. رئیس شرکتها که اصلاً جدیمون نمی گرفتن. با تعجب می گفتن کار زمینی؟ شما؟ مطمئنید؟ و بعد می گفتن نه خانم.....شما رو چه به کار زمینی..... شما از عهدش بر نمی یاین..... خدا روزیتونو جای دیگه حواله کنه.

روز اول که رفته بودیم مهاب همه ی نقشه بردارها به یه بهانه ای می اومدن تو اتاق تا ببینن این دو تا دختر دیوونه چه شکلین. تو همه شرکت پیچیده بود .سر ناهار یه خانمی از بخش فوتوگرامتری گفت شما همون دو تایین که می خوان برن کار زمینی؟

کم دوندگی نکردیم ٬کم چونه نزدیم. باید همه رو  مجاب می کردیم .به همه می گفتیم بابا به خدا ما می تونیم. تنها کسی که بهمون نخندید میرزائی نازنین(رئیس بخش نقشه برداریه مهاب قدس) بود.تنها کسی که جدیمون گرفت اون بود. امیدوارم موفق شویم و امیدوارم که بدعت گذاران خوبی باشیم.خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 6:21 PM  توسط نازلی  | 

"... به یاد آن آقای پیر افتادم که حالا از دنیا رفته٬اما به گمانم اسقف بود و می گفت محال است زنی در گذشته٬حال و آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد.او در این زمینه در روزنامه ها مطلب می نوشت.این جناب اسقف همچنین به خانمی که برای کسب اطلاع به او رجوع کرده بود گفته بود که گربه ها در واقع به بهشت نمی روند٬اگر چه چیزی شبیه روح دارند.این آقای پیر چقدر آدم را از مشقت تفکر معاف می کرد! فضیلت این آقایان چقدر سد راه جهل و نادانی بود ! گربه ها به بهشت نمی روند. زنان نمی توانند نمایشنامه های شکسپیر را بنویسند.

با این حال همانطور که به آثار شکسپیر در قفسه نگاه می کردم٬نمی توانستم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که دست کم بخشی از سخنان اسقف درست بوده ٬اصلاً و ابداً امکان نداشت زنی بتواند نمایشنامه های شکسپیر را در زمان شکسپیر بنویسد. از آنجا که دسترسی به اطلاعات بسیار دشوار است ٬اجازه بدهید تصور کنم چه اتفاقی می افتاد اگر شکسپیر خواهر بسیار با استعدادی مثلاً به نام جودیت داشت.خود شکسپیر به احتمال قوی به مدرسه رفته ـ مادرش از خوانواده متولی بوده ـ ودر آنجا شاید زبان لاتین را فراگرفته و آثار اوورید و ویرژیل و هوراس را خوانده و مقدمات دستور و منطق را آموخته بود.همه می دانند که بچه شری بوده و پنهانی خرگوش شکار می کرده٬ شاید آهویی را هم با تیر زده ٬و مجبور شده خیلی زودتر از زمانی که لازم بوده زنی را در همسایگی به همسری بگیرد تا زودتر از زمان معمول برای او بچه ای به دنیا آورد.این ماجرا اورا در پی سرنوشتش به لندن فرستاد. ظاهراً ذوقی در زمینه تئاتر داشت.کار خود را با مهتری و مراقبت از اسبها در بیرون در تماشاخانه شروع کرد.خیلی زود کاری در داخل تماشاخانه پیدا کرد ٬هنرپیشه ی موفقی شد و در کانون جهان زندگی می کرد.همه را ملاقات می کرد٬همه را می شناخت٬هنرش را در صحنه ها و هوشش را در خیابانها می آزمود و حتی به کاخ ملکه راه یافت. فرض کنیم در این بین خواهر فوق العاده با استعداد او در خانه مانده بود. او هم به اندازه ی برادرش ماجرا جو و خلاق بود و برای دیدن دنیا اشتیاق داشت. اما او را به مدرسه نفرستادند. او شانسی برای برای فراگیری دستور زبان و منطق نداشت ٬چه رسد به خواندن آثار هوراس و ویرژیل. گهگاه کتابی به دست می گرفت٬ احتمالاً یکی از کتابهای برادرش را٬ و چند صفحه ای می خواند.اما آن وقت والدینش سر می رسیدند و به او می گفتند که جورابها را وصله کند یا مواظب باشد غذا نسوزد و این قدر سر توی کتاب و کاغذ نکند. آنها با تغیر و در عین حال محبت با او حرف می زدند٬زیرا آدمهای حسابی بودند و شرایط زندگی یک زن را درک می کردند و دخترشان را دوست داشتند ـ در واقع او به احتمال قوی نور چشم پدرش بود. شاید مخفیانه چند صفحه ای در انبار سیب سیاه می کرد ٬اما مراقب بود که آنها را پنهان کند یا بسوزاند. با وجود این ٬خیلی زود٬پیش از آنکه نوجوانی را پشت سر بگذارد٬ قرار شد با پسر یک تاجر پشم در همسایگی شان نامزد کند. او فریاد زد که از ازدواج متنفر است٬به همین دلیل کتک مفصلی از پدرش خورد. سپس پدر دست از ملامت او برداشت. در عوض به او التماس کرد که پدرش را اذیت نکند و به خاطر این ازدواج آبرویش را نریزد. پدرش با چشمهای پر از اشک وعده ی گردنبند یا پیراهن زیبایی به او داد. دختر چطور می توانست از فرمان او سرپیچی کند؟ چطور می توانست دل پدرش را بشکند؟ نیروی نبوغ و استعداش به تنهایی او را به این کار وامی داشت. وسایلش را در بقچه کوچکی پیچید ودر یک شب تابستانی به کمک طنابی از پنجره پائین رفت و راه لندن را پیش گرفت. هنوز هفده سالش هم نبود. نوای پرندگانی که در میان بوته ها می خواندند از آواز او دل انگیز تر نبود. قدرت تخیل شگفت انگیزی داشت٬ استعدادی مانند استعداد برادرش در موسیقی کلام. او هم مثل برادرش ذوق تئاتر داشت.جلوی در تماشاخانه ایستاد و گفت می خواهد بازی کند. مردها به او خندیدند.مدیر تئاتر مرد ـمردی چاق و بی چاک دهان ـ قهقهه زد. به فریاد چیزی در باره ی رقصیدن سگها و بازیگری زنها گفت. گفت که محال است هیچ زنی بتواند بازیگر شود. خودتان می توانید تصور کنید چه طعنه ای زد. خواهر شکسپیر نمی توانست برای پرورش هنر خود هیچ آموزشی ببیند. آیا حتی می توانست در میکده غذایی پیدا کند یا نیمه شب در خیابان پرسه بزند؟ با این حال٬ نبوغش در زمینه داستان بود و اشتیاق داشت در زندگی زنان و مردان و مطالعه ی راه و رسمشان غرق شود. سرانجام٬ از آنجا که خیلی جوان بود و شباهت غریبی به برادرش داشت ـبا همان چشمهای خاکستری و ابروهای کمانی ـ نیک گرین٬مدیر بازیگران٬دلش به حال او سوخت. جودیت از آن آقا آبستن شد و بعد ـ چه کسی می تواند خشم و استیصال قلب شاعری را که در جسم زنی اسیر شده اندازه بگیرد؟ـ در یک شب زمستانی خودش را کشت و حالا در چهار راهی که اتوبوسها توقف می کنند٬در تقاطع خیابانهای کسل و الفنت٬مدفون است..."*

----------

*اتاقی از آن خود نوشته ویرجینیا وولف ـ ترجمه ی صفورا نور بخش ـ صفحات ۷۷ الی ۷۹

---------------------------------------------------------------------------------------------------

این هم مقاله ی جالبی در باره ی صنعت فرهنگ.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 6:57 PM  توسط نازلی  | 

مارگاریت دوراس

توجمه ی:رضا سید حسینی

این اولین بار است که کتابی از دوراس می خوانم.داستان با آرامش و بدون هیچ شوکی در فضایی مبهم شروع می شود(فضایی که تا انتهای داستان ادامه دارد).در خانه ای در طبقه پنچم کافه ای نزدیک دریا دو زن مشغول سر و کله زدن با پسر بچه ای هستند تا پیانو بیاموزد.صدای جیغی که از خیابان به گوش می رسد خبر از  حادثه ای می دهد.اما دوراس یکباره به حادثه نمی کشاندت٬وادارت می کند به مانند یکی از ساکنین خانه طبقه پنجم به آرامی درس پیانو را ادامه دهی و بی صبرانه انتظار بکشی.زیاد طول نمی کشد تا بالاخره بگوید چه اتفاقی افتاده .زنی در کافه توسط معشوقش به قتل رسیده.اما آنقدر آرام و با طمانینه این خبر را می شنوی که ابدا شوکه نمی شوی ٬انتظار حادثه ی این چنینی را  داشتی.اما صحنه قتل مبهوتت می کند:"مرد در کنار زن مرده اش نشسته و موهای او را نوازش می کندو به او لبخند می زند.جوانی که دوربینی حمایل کرده بود دوان دوان در کافه رسید .و از مرد به همان صورت نشسته و متبسم عکس گرفت.در نور فلاش ٬مردم توانستند ببینند که زن هنوز جوان بوده و از دهان او خون٬به صورت رشته های باریک پراکنده جاری است و چهره ی مرد که او را بوسیده خون آلود شده است.از میان جمعیت یک نفر گفت چه نفرت انگیز  و گذاشتو و رفت.مرد دوباره روی بدن زنش خوابید..."این حادثه تاثیر شگرفی روی (ان)(مادر کودک) می گذارد. برای یافتن علت این قتل به کافه باز می گردد٬ به الکل رو می آورد ٬با مرد جوانی به نام (شون) آشنا می شود.آنها هفت روز هم را می بینند و در مورد این قتل به خیال پردازی می پردازند.هر دو منتظرند٬منتظر چه؟عشق؟عشقی که سرانجامش را می دانی.

هیچ توصیفی در کتاب وجود ندارد تنها از لابلای دیالوگها (شون) و (ان)  می توانی اطلاعات اندکی در باره خانه (ان) بدست آوری.دوراس در مورد شخصیتهایش هم هیچ نمی گوید تنها می فهمیم که (شون) چشمان آبی دارد و کارگر کارخانه شوهر (ان)بوده و (ان) موهای بور دارد ٬عاشق فرزندش است٬ثروتمند است و همسری دارد که به او بی اعتنایی می کند.همین.

نقطه اوج داستان مهمانی خانه (ان) است که دوراس با تصویر سازی منحصر به فردش از یک میهمانی عادی برای خواننده تصویری به یاد ماندنی می سازد.دوراس آنقدر ویژه و زیبا مهمانی را توصیف می کند که مهمانی ای ساده می تواند نفس را در سینه ات حبس کند.(ان) تغییر کرده و این نوید اتفاق تازه ای را می دهد:"...شوون به میز نزدیکتر شد٬او را جستجو کرد٬جستجو کرد و بعد منصرف شد.   نمی توانم     ان دبار باز کاری را که نتوانسته بود بکند٬انجام داد.چنان به او نزدیک شد که لبهایشان بتواند به هم برسند.لبها سرد و لرزان درست با همان آئین چند لحظه پیش دستها٬تنها برای اینکه این کار انجام شود٬روی هم قرار گرفتند این کار انجام شد...." در پایان داستان دوراس اولین شوکش را به تو می زند :داستان طوری تمام می شود  که ابدا انتظارش را نداری. و بعد با سوالهای بسیاری رهایت می کند:این دو چه می شوند؟داستان زنانی که در آن اتاق بزرگ می مردند چیست؟سرنوشت (ان) چه وقت شبیه آنان می شود؟راهی که (ان) برگزید نتیجه اش چیست؟عشق؟استقلال؟

"مدراتو کانتابیله" به مانند اسمش ملایم و آوازی است.از جای جای آن نغمه غمگین موسیقی شنیده میشود.به مانند یک تابلوی نقاشی است.داستان ساده ای دارد.دوراس آنقدر به آرامی حوادث را پیش می برد که کمتر حیرت زده می شوی.لحن دوراس ویژه است ٬عجیب است٬ زیباست.در مورد مکانها و افراد هیچ نمی گوید .باید تخیلت را به کار ببری و همانطور که دوست داری بسازی اش.این همان چیزی است که دوراس می پسنندد.خودش هم در مورد جنایت تن به خیال پردازی میدهد.و این خیال پردازی آنچنان در تو ریشه می دواند که بعد از تمام شدن داستان هم رهایش نمی کنی و دوراس تو را با خیال پردازی ات تنها می گذارد.

---------

*مدراتو کانتابیله:ملایم و آوازی.اثر آنتون دیابللی آهنگساز اتریشی و دوست بتهوون.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سید بارت درگذست.

.

متاسفم.

.shine on you crazy diamond

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:48 PM  توسط نازلی  | 

 

عابد توانچه آزاد شد.

 

البته با قرار وثیقه ۵۰ ملیونی.یاشار هم به زودی آزاد می شه.

برای دیدن عکسها اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 10:12 AM  توسط نازلی  | 

یادم می آید که دانشجویان تحصن آرامی داشتند در اعتراض به نقض حقوق شهروندی شان٬در اعتراض به نبود آزادی بیان٬در اعتراض به بستن زبان جامعه ی مدنی.

آن شب مهمان داشتیم.پدرم مثل همیشه به اخبار رادیو گوش می داد.گوینده با هیجان خبر داد که لباس شخصی ها شبانه به کوی ریختند و دانشجویان را در آنجا حبس کردند.

صبح یک نسخه از تمام روزنامه ها خریدیم.از تمام روزنامه ها.حتی کیهان.خانه مان با روزنامه فرش شده بود.بعضی از روزنامه ها چندین چاپ فوق العاده داشتند.مضطرب بودیم وهیجان زده.خواب به چشم هیچ کس نمی آمد.

یادم می آید الله اکبر می گفتند و دانشجو را می زدند.چشم و دست و پا و جان دانشجو را نذر حضرت زهرا می کردند.دانشجویان کف خیابان خوابیده بودند.خیابانها را خون گرفته بود٬پسری پیراهن خون آلود دوستش را سر دست گرفته بود ٬مادری در داغ پسرش می گریید و تلوزیون گزارش می داد از زندگی مسالمت آمیز موش و گربه!

نوشته بودند بر دیوارها:

"صحبت از پژمردن یک برگ نیست٬

وای!جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند٬هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند."(۱)

یادم می آید بغضی سنگین گلویم را می فشرد.نمی دانم از ناتوانی دستانم خجل بودم یا از ننگی که نام انسان با خود یدک می کشید.

***

چند سال بعد در کتاب فروشی ای خوش خوشک کتابها را ورق می زدم.کتابی برداشتم ٬مثل همیشه از ته بازش کردم.عکسی بود از پسر جوانی که روی تخت بیمارستان خوابیده بود با صورت کبود و و چشم خانه ای که خالی بود.مبهوت ماندم.مدتها خیره شدم به عکس.گوئی تازه آن زمان عمق درد را فهمیدم. آن صورت کبود با چشم از حدقه بیرون آمده تا مدتها جلوی چشمم بود.

***

هفت سال گذشت.

 کسی در گوشم زمزمه می کند:"تنها درخت کوچه ی ما ـدر میان شهرـ تیری ست بی چراغ!"(۲)

اما کسی در دلم می گوید:

"همراه خوب من ٬

با تمام وسعت انسانی ات بگو

ما باغیم.

باغی چنان بزرگ و سبز

که دنیا در زیر سایه اش٬

خواب هزارساله ی خود را خمیازه می کشد."(۳)

------------------------------------------------------------------------------------------

۱-از شعر اشکی در گذر گاه تاریخ-فریدون مشیری

۲-از شعر طومار و تلاش-فریدون مشیری

۳-از شعر با این غرور بلندت...-خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 6:8 PM  توسط نازلی  | 

خالد حسینی

ترجمه:زیبا گنجی٬پریسا سلیمان زاده

"اثری شگفت انگیز...این داستان از جنس آن داستانهای فراموش نشدنی است که تا سالها با شما می ماند.این رمان استثنایی تمام درونمایه های ادبیات را در بر می گیرد"عشق٬افتخار٬گناه٬ترس٬رستگاری...این کتاب برایم چنان تاثیر گذار بود که تا مئتها هر چیزی که بعد از آن می خواندم بی روح به نظرم می رسید."                                  

                                                                                                   ایزابل آلنده          

امروز کتاب بادبادک باز را خواندم.فوق العاده بود.پر شور ٬غیر منتظره و وحشت آور.با این کتاب خندیدم٬گریستم٬رنج بردم و درک کردم.گوئی در لحظه لحظه اش حاضر بودم.حوادث غیر قابل پیش بینی بودند.نمی توانستی حدسشان بزنی٬انتظارشان را بکشی.اسیر می کردند.

شخصیتها بسیار باور پذیر و ملموس بودند.رفتارها و واکنشهایشان حقیقی بودند.انگار از درونت سر می کشیدند٬به جدل می خوانندت:تو بودی چه می کردی؟

جمله ی معروفی از هیچکاک هست با این مضمون:"در یک اثر خوب هیچ چیز اضافه ای نباید باشد ٬همه چیز باید به کار آید مثلاً اگر در جائی لیوان آبی را نشان دادی ٬در جای دیگر حتماً باید از آن استفاده کنی."حسینی چه وفادار بود به این سخن استاد.داستانش را شسته رفته و پیرایش شده تحویلت می دهد تا تنها زحمت خواندن را بکشی.در طول داستان ابداً زحمت کلنجار رفتن با واژه ها و جملات را نمی کشی.با زیرکی تمام تو را به همراه بادبادکهایش پرواز می دهد و در آخر به جائی می کشاندت که دوست دارد بدون اینکه حضورش را حس کنی.

خواندن بادبادک باز مثل قرارگرفتن در جریانی رودی است که با اطمینان خودت را به او بسپاری که به هر کجا می خواهد ببردت.فرصت خواندنش را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 9:57 PM  توسط نازلی  | 

امروز طبق معمول جلوی دکه روزنامه فروشی نزدیک دانشگاه ایستاده بودم و نگاهی به روزنامه ها می کردم .تو عالم تیترها بودم که شنیدم کسی از پشت صدام می کنه:"خانم ٬خانم." برگشتم و دیدم دوتا از بچه هان (پسر ).گویا می خواستن سیگار بخرن و من رو صدا کرده بودن تا براشون بخرم(بین دکه روزنامه فروشی و دانشگاه ما نرده کشی کردن و گاهی بچه ها از لای نرده ها خرید می کننن اما چون فاصله زیاده از عابرین کمک می خوان) بالاخره بعد از کلی تعارف تکه پاره کردن گفتن که سه نخ سیگار براش بخرم .پول رو ازشون گرفتم و به فروشنده دادم.فروشنده همینطور که مشغول باز کردن پاکت سیگار بود رو کرد به پسرها و گفت :"آخه پسر خوب آدم سیگارو می ده دختر بخره؟صبر می کردی یه مرد می اومد به اون می گفتی."و سیگار ها رو به طرفم دراز کرد اما یه دفعه راننده تاکسی که کنارم بود اونها رو از دستش قاپ زد و به پسر ها داد.همین طور مبهوت حرکت آقایان بودم که اون دو فردین!شروع کردن به اختلاط کردن.مضمون صحبتاشون این بود که:"پسرها رعایت نی کنن و می دن سیگار رو این دختره می خره ٬فردا سیگار خریدن براش عادی می شه و سیگاری می شه.حالا بیا و در ستش کن."می خواستن سیگاری روشن کنن که ازشون دور شدم.

یاد قدیما افتادم ٬اون موقعها که بچه و کله شق بودم .منتظر بودم که مبادا یه وقت خدایی نکرده کسی بهم بگه فلان کار به درد دختر نمی خوره یا مبادا بهمان کارو کنی که برای دخترها خطرناکه.من از لجشون می رفتم همون کارو می کردم تا بهشون ثابت کنم هیچ کاری برای من به عنوان یه دختر غیر ممکن نیست.یادمه برای انتخاب رشته دانشگاه فقط رشته های عمران و مکانیک رو زدم چون همه بهم گفته بودن اینها رو نزن به درد دختر نمی خوره (البته بجز بابام). دبیری هم که اصلاً نزدم چون هه می گفتن برو معلم شو که بهترین کار برای زن معلمیه! یا هر وقت کسی بهم میگفت:" دور نرو اینجا برای دخترها خطرناکه." می رفتم و ساعتها گم می شدم .

خوب سالها گذشت و من بزرگ شدم ٬عاقل شدم و فهمیدم لازم نیست خودم را برای کسی ثابت کنم.

اگه امروز همون بچه ی کله شق بودم٬یه بسته سیگار می خریدم و تا ته جلوی یارو می کشیدم تا چشش در بیاد.

اما حیف که عاقل شدم!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این شعر زیبا را در شماره اردیبهشت و خرداد نقد نو خواندم.اثر ویکتور خارای عزیزم است.آنقدر حظ بردم که دلم نیامد شما را در لذتم شریک نکنم.

استادیوم شیلی

پنج هزار تن از ما این جائیم

در این بخش کوچک شهر

پنج هزار تنیم ما.

نمی دانم در تمامی شهرها و در سراسر کشور ٬شمارمان چند است.

تنها در اینجا٬اما

ده هزار دست است که بذر می افشاند

و کارخانه ها را به کار می اندازد.

چه منظومه ای از بشر

دستخوش گرسنگی٬سرما٬دهشت و رنج

فشارهای روانی٬هراس و جنون!

شش تن از ما گم شدند٬

در پهنای فضایی پر ستاره.

یکی مرد٬

دیگری را چنان زدند که من هیچ گاه گمان نمی کردم که انسانی را بدان گونه توان زد.

چهار تن دیگر عزم آن کردند که به هراس خود پایان دهند.

یکی در بسیط٬هیچ جست٬

دیگری سر به دیوار کوفت...

اما همه٬با نگاه مات مرگ٬

و دهشتی که چهره ی فاشیسم در تو می آفریند!

آن ها برنامه هاشان را دقیق و مو به مو اجرا کردند.

هیچ چیز نزد ایشان حرمتی ندارد.

خون با مدال برابر است٬

و آدم کشی٬قهرمانی است.

خدایا٬آیا این است جهانی که تو آفریده ای؟

هفت روز کارستان تو٬به خاطر چنین چیزی است؟

در میان این چهار دیوار تنها شماره ای موجود است

که افزون نمی شود.

و آهسته هر دم آرزوی مرگش فزونی می گیرد.

لیکن به ناگاه وجدانم بیدار می شود.

و این جزر را می بینم٬بی تپیدن دل٬

تنها با نبض ما شینها و ار تشیان که چهره های شوخ و شنگشان را

به قابله های خود نشان می دهند.

بگذار مکزیک ٬کوبا و جهان

در برابر این تبه کاری فریاد بر کشند٬

ما ده هزار دستیم که هیچ چیز نمی توانیم ساخت.

چند تنیم ما در سراسر این دیار؟

خون رفیقیم٬هم رزم و رئیس جمهور ی مان

با نیرویی بیش از بمب ها و تیر بارها منفجر خواهد شد.

و آن گاه ٬مشت ما نیز فرو خواهد آمد.

چه دشوار است سرودی سر کردن

آن گاه که وحشت را آواز می کنیم.

وحشت آن که من زنده ام.

وحشت آنکه می میرم من.

خود را در انبوه این همه دیدن٬

و در میان این لحظه های بی شمار ابدیت٬

که در آن سکوت و فریاد هست

لحظه ی پایان آواز من است.

آن چه می بینم٬هرگز ندیده ام.

آن چه احساس کرده ام و آن چه احساس می کنم٬

آن لحظه را به دنیا خواهد آورد...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پست را با نوای محزون weeping meadow اثرEleni karaindrou و moussoldu شاهکار selif keita نوشتم.این دو آهنگ از زیباترین آهنگهایی هستند که تا بحال شنیده ام.نوای سلیف آنقدر شورانگیز و تکان دهنده است که تنها با یک بار شنیدن همیشه در خاطر می ماند.شعر و صدای او گوئی از اعماق سالها درد و رنجش شنیده می شود.سلیف در قلب سرزمین مالی در روستای کهن "جولیبا" در کنار آبهای خروشان رود نیجر زاده شد.خاندان ثروتمند کی تا٬ سالها در آرزوی تولد پسری بودند تا ضامن بقای نسل خاندان باشد و فتوحات سونجاتا بنیانگذار خاندان را ادامه دهد..تا اینکه پیشگوی قبیله نوید داد که انتظارها به زودی پایان می یابد و فاتح بزرگ کی تاها متولد می شود.در خاندان کی تا شوری به پا شد.اما طولی نکشید که همه ی رویاها تبدیل به کابوس شد....خدایان غضب کرده بودند.....سلیف آمد اما با موهای بور و پست سفید و چشمان آبی!و این در فرهنگ آفریقایی یعنی فرستاده ی شیطان!

سلیف در کلبه حقیری در مجاور عمارت اصلی خانواده اسکان داده شد و تمام بدن و سرش با پارچه پوشانده شد تا شیطان دفع شود.او از بازی با همسالانش منع شد و پدرش هرگز با او حرف نزد.اما سلیف به راستی با همه اهالی قبیله فرق داشت٬باهوش بود.مستقل بود.

بالاخره سلیف بزرگ شد٬به پایتخت رفت و گریوت (آوازه خوان دوره گرد )شد. ننگ جدیدی برای خاندان کی تا .سلیف بار دیگر طرد شد ٬این بار برای همیشه.و این سر آغاز زندگی جدیدی برای او بود.سلیف آواز خوانی را در هتلها ادامه داد٬ تا اینکه "کانته مانفیلا" گیتاریست مشهور آفریقایی از او دعوت کرد تا به گروهش بپیوندد.سلیف با استعداد بی نظیرش ره صد ساله را یک شبه پیمود.بعدها او با مهاجرت به فرانسه اولین آلبوم شخصی اش با نام "سورو" را روانه بازار کرد.دیگر هیچچیز و هیچ کس مانع سلیف نبود .صدای جادویی او همگان را سحر می کرد.سونجاتا جد سلیف با با شمشیر و سپر آفریقا را در نوردید٬اما سلیف با موسیقی و آوازش.سونجانا کشور ها فتح می کرد و سلیف قلبها را.

این مقاله اقتباسی است از "این آفریقایی مهتابی٬نگاهی به پنجاه دهه فعالیت هنری سلیف کی تا" ترجمه ی "هدیه هرمزی" مندرج در شماره ی سوم ماهنامه فرهنگ و آهنگ .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 7:31 PM  توسط نازلی  | 

بالاخره این امتحانات لعنتی تموم شد.بعد از امتحانات مستقیم رفتم شمال.زندگی بود.

باز دوندگی آغاز شد٬امتحانات من رو به رکود رسونده بود.

سلام زندگی!

 

پی نوشت:موندم از کجا شروع کنم.کلی کتاب نخونده دارم.

پی نوشت:دوستی که در پست قبلی در موردش نوشته بودم٬سر عقل اومد.باید کمکش کنم که زود فراموش کنه.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مهندس موسوی خوئینی از ۲۲ خرداد تا بحال زندانی است.تلاشها برای آزادی اش ادامه دارد.

شما هم بپیوندید.

ما خواستار آزادي علي اكبر موسوي خوئيني هستيم /نامه سرگشاده بيش از 150 تن از زنان (امضاها ادامه دارد)

حمایت عبدالله مومنی از پیشنهاد اکبر گنجی مبنی بر اعتصاب غذای گسترده در اعتراض به ادامه بازداشت مهندس موسوی

 حمايت سيمين بهبهاني از پيشنهاد گنجي براي اعتصاب غذاي سراسري

عفو بين الملل خواستار آزاد موسوی خوئينی شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 5:36 PM  توسط نازلی  | 

دوستی دارم که فکر می کند عاشق است.۱۲ ماه است که این طور فکر میکند.

۱۲ ماه پیش با پسری آشنا شد که در شرف طلاق از همسرش بود و از نظر عاطفی احتیاج به همدم داشت.همدمش شد٬ همراهش شد٬ همه کسش شد.

می خواست هیچ کس نباشد و پسرک باشد.می خواست همه دنیا بگرید اما پسرک بخندد.می خواست همه بمیرند و پسرک بماند.

میگفت با خنده اش دنیا به او می خندد و با گریه اش دنیا می گرید .می خواست پسرک همیشه بخندد چون شادی اش در گرو شادی پسرک بود.پسرک باید شاد می شد اما چطور؟همخوابه اش شد چون برای شاد کردنش جز تن دادن راهی نشناخته بود.پسرک شاد شد ٬خندید.و در میان خنده هایش بکارتش را خواست.مگر می شود معشوق بخواهد و او ندهد؟و اینگونه دخترک زن شد.پسرک شادمانه از این عیش قربان صدقه اش رفت و دخترک گریان اسیر اتاقش شد تا فکری برای مرگش کند.

من در میانه مرگ و زندگی رسیدم .چه دیر رسیدم.کاری جز گریه نمی دانست.می گفت که احساس می کند که با همه فرق دارد.دیگر خدا هم دوستش ندارد.دیگر حتی حق صحبت کردن هم به خودش نمی داد. اگر کسی از او تعریف می کرد اشک در چشمانش جمع می شد و احساس می کرد که همه دنیا را گول زده.می خواست بمیرد چون دیگر این تفاوت را نمی تونست تحمل کند.جامعه به او آموخته بود که اگر همبستر همسر مشروعت شوی برای زن شدنت هلهله می کنم٬ و غیر از این باید بمیری. دخترک گمان می کرد در راه عشق می میرد .به پسرک هیچ نگفته بود چون نمی خواست با قصه های بی ارزشش شادی پسرک را خراب کند٬ در خلوتش می گریست و با پسرک می خندید.

هی هی هی....در آغوشش گرفتم و گفتم که چیزی را از دست نداده و هیچ فرقی با دیگران ندارد .پاک است چون ناپاکی از پائین تنه وارد نمی شود .دنیای بهتری را برایش تصور کردم متفاوت از آنچه که جامعه به او آموخته بود.گفتم که پسرک را رها کند و فقط برای خودش بزید٬بدون اینکه خندهایش در گرو کسی دیگر باشد و اشکهای کس دیگری اشکهایش.گفتم که خدا دوستش دارد و به رویش لبخند می زند و منتظرش است.باید برود و زندگی کند.

حاضر نشد که با پسرک بهم بزند.اما توانستم مجبورش کنم که با پسرک حرف بزند.پسرک گریست و دخترک ساده لوح ما باور کرد.

مدتها گذشت پسرک به زندان افتاد چون همسر سابقش از رابطه پنهانی شان آگاه شده بود و دخترک را فاحشه خوانده بود و پسرک عاشق ما تاب نیاورده بود زنش را کتک زده بود .یک ملیون دیه بسته بودند و پسرک فقیر به زندان افتاده بود.دخترک تاب دوریش را نمی آورد.خودش را مدیون پسرک احساس می کرد پس پول قرض کرد و به دائی پسرک داد تا عشقش آزاد باشد.باز روزهای شادی و هم آغوشی شروع شد.

روزی از روزهای تابستان پسرک به بهانه ای دخترک را با برادرش تنها گذاشت .و بعد او را متهم به هرزگی کرد. دختر را از خانه بیرون کرد و دخترک التماس کنان دست روی قرآن می گذاشت که خیانت نکرده.پسرک تحقیر کرد ٬ فحش داد ٬ کتک زد .دخترک التماس کرد و برای بازگشتش نذرها کرد

در میان صحبتهای دخترک فهمیدم که مردک گفته زنش را دوست دارد ٬از او یک بچه دارد و نمی خواهد طلاقش دهد و اگر می خواهد با او ازدواج کند باید زن دومش شود.گفت که ماه هاست که رابطه شان فحش و دعوا و کتک کاری است.اما دوستش دارد و نمی تاند رهایش کند٬باور داشت که پسرک هم دوستش دارد اما دارد امتحانش می کند.تازه فهمیدیم که زندانی در کار نبوده و مردک بارها به بهانه های مختلف از دختر پول گرفته.

امروز دخترک رفت تا از مرد بخواهد که پولش را بدهد.با نگرانی زنگ زدم و فهمیدم که بدبخت در آغوش پسرک است.انگار دنیا را بهش داده باشند با خوشحالی گفت :" نازلی با هم به تفاهم رسیدیم .بالاخره  فهمید که من بهش خیانت نکردم."گوشی را گذاشتم .یاد حرف دیشبش افتادم :"من چون با کره نیستم پس باید به هر قیمتی با او باشم٬یا او یا مرگ. "اندیشیدم :بکارت ایقدر ارزش دارد که حتی آدم عزتش را هم به خاطرش بدهد؟

چند روز دیگر سالگرد دوستی فرخنده شان است٬سالگرد نابودی دخترک.حتما دخترک به شکرانه عشق باز یافته پایکوبی می کند و پسرک هم در این اندیشه که چطور می شود از این لقمه آسان بیشتر سود برد.و من در این اندیشه که چطور دخترک را برهانم ار فاحشه شدن.و نگران روزی ام که در خیابانها به ملاقات همکلاسی ام٬خانم مهندس بروم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 7:29 PM  توسط نازلی  | 

    بیانیه در حمایت از یاشار قاجار و عابد توانچه

    زنداني اي اوج فرياد

    زنداني اي هردم در ياد

آزادي خواهي با سرکوب از ميان نمي رود و حق خواهان و عدالت طلبان فراموش نمي شوند حتي اگر ديوارهاي زندان آنان را در برگرفته باشد. پرچم آزادي خواهي زماني که افراشته شود هرگز به زير نمي آيد حتي اگر پرچم داران زمين خورده باشند ، چراکه دستان پرتوان مردمي که سالهاست طعم ستم را چشيده اند از آن حمايت مي کنند.

تاريخ مملو از مردان و زناني است که براي تحقق خواست مردم رنجها کشيده اند. بسياري در اين راه جان خود را از دست دادند و با خون سرخ خويش جنبش را آبياري کردند و بسياري نيز سالها در زندان هاي استبداد گذر زمانه را به تماشا نشستند.

اکنون دو تن از فرزندان ملت به جفا در زندان هستند. اينان به جرم بيان مطالبات به حق مردم و پيگيري براي دستيابي به آنان سرافرازانه دربندند.

ما امضا کنندگان اين نامه با حمايت از ياشار قاجار و عابد توانچه اعتراض خود را به بازداشت اين فعالين دانشجوئي اعلام کرده و خواهان آزادي فوري وبي قيد وشرط آنها هستيم.

کسانی که مایلند بیانیه را امضا کنند می توانند نام خود را به abed_yashar@yahoo.com بفرستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 3:23 PM  توسط نازلی  |