امروز طبق معمول جلوی دکه روزنامه فروشی نزدیک دانشگاه ایستاده بودم و نگاهی به روزنامه ها می کردم .تو عالم تیترها بودم که شنیدم کسی از پشت صدام می کنه:"خانم ٬خانم." برگشتم و دیدم دوتا از بچه هان (پسر ).گویا می خواستن سیگار بخرن و من رو صدا کرده بودن تا براشون بخرم(بین دکه روزنامه فروشی و دانشگاه ما نرده کشی کردن و گاهی بچه ها از لای نرده ها خرید می کننن اما چون فاصله زیاده از عابرین کمک می خوان) بالاخره بعد از کلی تعارف تکه پاره کردن گفتن که سه نخ سیگار براش بخرم .پول رو ازشون گرفتم و به فروشنده دادم.فروشنده همینطور که مشغول باز کردن پاکت سیگار بود رو کرد به پسرها و گفت :"آخه پسر خوب آدم سیگارو می ده دختر بخره؟صبر می کردی یه مرد می اومد به اون می گفتی."و سیگار ها رو به طرفم دراز کرد اما یه دفعه راننده تاکسی که کنارم بود اونها رو از دستش قاپ زد و به پسر ها داد.همین طور مبهوت حرکت آقایان بودم که اون دو فردین!شروع کردن به اختلاط کردن.مضمون صحبتاشون این بود که:"پسرها رعایت نی کنن و می دن سیگار رو این دختره می خره ٬فردا سیگار خریدن براش عادی می شه و سیگاری می شه.حالا بیا و در ستش کن."می خواستن سیگاری روشن کنن که ازشون دور شدم.
یاد قدیما افتادم ٬اون موقعها که بچه و کله شق بودم .منتظر بودم که مبادا یه وقت خدایی نکرده کسی بهم بگه فلان کار به درد دختر نمی خوره یا مبادا بهمان کارو کنی که برای دخترها خطرناکه.من از لجشون می رفتم همون کارو می کردم تا بهشون ثابت کنم هیچ کاری برای من به عنوان یه دختر غیر ممکن نیست.یادمه برای انتخاب رشته دانشگاه فقط رشته های عمران و مکانیک رو زدم چون همه بهم گفته بودن اینها رو نزن به درد دختر نمی خوره (البته بجز بابام). دبیری هم که اصلاً نزدم چون هه می گفتن برو معلم شو که بهترین کار برای زن معلمیه! یا هر وقت کسی بهم میگفت:" دور نرو اینجا برای دخترها خطرناکه." می رفتم و ساعتها گم می شدم .
خوب سالها گذشت و من بزرگ شدم ٬عاقل شدم و فهمیدم لازم نیست خودم را برای کسی ثابت کنم.
اگه امروز همون بچه ی کله شق بودم٬یه بسته سیگار می خریدم و تا ته جلوی یارو می کشیدم تا چشش در بیاد.
اما حیف که عاقل شدم!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
این شعر زیبا را در شماره اردیبهشت و خرداد نقد نو خواندم.اثر ویکتور خارای عزیزم است.آنقدر حظ بردم که دلم نیامد شما را در لذتم شریک نکنم.
استادیوم شیلی
پنج هزار تن از ما این جائیم
در این بخش کوچک شهر
پنج هزار تنیم ما.
نمی دانم در تمامی شهرها و در سراسر کشور ٬شمارمان چند است.
تنها در اینجا٬اما
ده هزار دست است که بذر می افشاند
و کارخانه ها را به کار می اندازد.
چه منظومه ای از بشر
دستخوش گرسنگی٬سرما٬دهشت و رنج
فشارهای روانی٬هراس و جنون!
شش تن از ما گم شدند٬
در پهنای فضایی پر ستاره.
یکی مرد٬
دیگری را چنان زدند که من هیچ گاه گمان نمی کردم که انسانی را بدان گونه توان زد.
چهار تن دیگر عزم آن کردند که به هراس خود پایان دهند.
یکی در بسیط٬هیچ جست٬
دیگری سر به دیوار کوفت...
اما همه٬با نگاه مات مرگ٬
و دهشتی که چهره ی فاشیسم در تو می آفریند!
آن ها برنامه هاشان را دقیق و مو به مو اجرا کردند.
هیچ چیز نزد ایشان حرمتی ندارد.
خون با مدال برابر است٬
و آدم کشی٬قهرمانی است.
خدایا٬آیا این است جهانی که تو آفریده ای؟
هفت روز کارستان تو٬به خاطر چنین چیزی است؟
در میان این چهار دیوار تنها شماره ای موجود است
که افزون نمی شود.
و آهسته هر دم آرزوی مرگش فزونی می گیرد.
لیکن به ناگاه وجدانم بیدار می شود.
و این جزر را می بینم٬بی تپیدن دل٬
تنها با نبض ما شینها و ار تشیان که چهره های شوخ و شنگشان را
به قابله های خود نشان می دهند.
بگذار مکزیک ٬کوبا و جهان
در برابر این تبه کاری فریاد بر کشند٬
ما ده هزار دستیم که هیچ چیز نمی توانیم ساخت.
چند تنیم ما در سراسر این دیار؟
خون رفیقیم٬هم رزم و رئیس جمهور ی مان
با نیرویی بیش از بمب ها و تیر بارها منفجر خواهد شد.
و آن گاه ٬مشت ما نیز فرو خواهد آمد.
چه دشوار است سرودی سر کردن
آن گاه که وحشت را آواز می کنیم.
وحشت آن که من زنده ام.
وحشت آنکه می میرم من.
خود را در انبوه این همه دیدن٬
و در میان این لحظه های بی شمار ابدیت٬
که در آن سکوت و فریاد هست
لحظه ی پایان آواز من است.
آن چه می بینم٬هرگز ندیده ام.
آن چه احساس کرده ام و آن چه احساس می کنم٬
آن لحظه را به دنیا خواهد آورد...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این پست را با نوای محزون weeping meadow اثرEleni karaindrou و moussoldu شاهکار selif keita نوشتم.این دو آهنگ از زیباترین آهنگهایی هستند که تا بحال شنیده ام.نوای سلیف آنقدر شورانگیز و تکان دهنده است که تنها با یک بار شنیدن همیشه در خاطر می ماند.شعر و صدای او گوئی از اعماق سالها درد و رنجش شنیده می شود.سلیف در قلب سرزمین مالی در روستای کهن "جولیبا" در کنار آبهای خروشان رود نیجر زاده شد.خاندان ثروتمند کی تا٬ سالها در آرزوی تولد پسری بودند تا ضامن بقای نسل خاندان باشد و فتوحات سونجاتا بنیانگذار خاندان را ادامه دهد..تا اینکه پیشگوی قبیله نوید داد که انتظارها به زودی پایان می یابد و فاتح بزرگ کی تاها متولد می شود.در خاندان کی تا شوری به پا شد.اما طولی نکشید که همه ی رویاها تبدیل به کابوس شد....خدایان غضب کرده بودند.....سلیف آمد اما با موهای بور و پست سفید و چشمان آبی!و این در فرهنگ آفریقایی یعنی فرستاده ی شیطان!
سلیف در کلبه حقیری در مجاور عمارت اصلی خانواده اسکان داده شد و تمام بدن و سرش با پارچه پوشانده شد تا شیطان دفع شود.او از بازی با همسالانش منع شد و پدرش هرگز با او حرف نزد.اما سلیف به راستی با همه اهالی قبیله فرق داشت٬باهوش بود.مستقل بود.
بالاخره سلیف بزرگ شد٬به پایتخت رفت و گریوت (آوازه خوان دوره گرد )شد. ننگ جدیدی برای خاندان کی تا .سلیف بار دیگر طرد شد ٬این بار برای همیشه.و این سر آغاز زندگی جدیدی برای او بود.سلیف آواز خوانی را در هتلها ادامه داد٬ تا اینکه "کانته مانفیلا" گیتاریست مشهور آفریقایی از او دعوت کرد تا به گروهش بپیوندد.سلیف با استعداد بی نظیرش ره صد ساله را یک شبه پیمود.بعدها او با مهاجرت به فرانسه اولین آلبوم شخصی اش با نام "سورو" را روانه بازار کرد.دیگر هیچچیز و هیچ کس مانع سلیف نبود .صدای جادویی او همگان را سحر می کرد.سونجاتا جد سلیف با با شمشیر و سپر آفریقا را در نوردید٬اما سلیف با موسیقی و آوازش.سونجانا کشور ها فتح می کرد و سلیف قلبها را.
این مقاله اقتباسی است از "این آفریقایی مهتابی٬نگاهی به پنجاه دهه فعالیت هنری سلیف کی تا" ترجمه ی "هدیه هرمزی" مندرج در شماره ی سوم ماهنامه فرهنگ و آهنگ .