چند روز مانده به عید " خانوم" نوشته مسعود بهنود را خواندم.
انچنان تاثیر شگرفی بر من نهاد که تا امروز هم که حدود یک هفته گذشته حضور خانم را کنارم حس میکنم.
خواندن خانم جزء وقایع مهم زندگی ام به حساب میامد .
انچه که در دفترم بعد خواندن ان نوشتم می نویسم .چون اگر غیر ان بنویسم هرگز ٫هرگز احساسم را بیان نمی کند.
*۷:۴۵ بعد از ظهر
خانم را تمام کردم .
هیچ ندارم بگویم هیچ.هیچ.
در فکرم.
مگر یک انسان می تواند اینهمه رنج ببرد؟
مگر میتواند؟مگر میتواند؟
میتوانم؟؟
دلم میلرزد.دلشورهء عجیبی دارم.مضطربم.نگرانم.نمیدانم چرا.نمیدانم.
کاش خانم پیشم بود.کاش با او حرف میزدم.
همیشه بعد از خواندن کتابی تا ساعتها در دنیای نویسنده٫قهرمان غرقم اما تابحال از خواندن کتابی٫سرگذشتی اینهمه منقلب نشده بودم.
در دنیای خانوم غرق بودم و در دلم ازرو داشتم در لحظه لحظه اش کنارش باشم.با او.
نه برای کمک که به قدرت او نیستم.
اعتراف عظیمی ست اما گاه ارزو میکردم که جای او بودم.خنده دار ات.اما خواستم.حقیقتن.
چقدر رنج در نظرم حقیر امد.و چقدر منزلت انسان بالا رفت.
خانم باعث همه اینها بود.
مثل همیشه قلم استاد انچنان روان بود که هرگز حس نکردم میخوانم گویی بر خودم میامد/درد و رنجو شادی.گویی میزیم با خانم. با غمهای خانم غمگین شدم واز شادی اش شادمانه.اگر کسی بر او سیلی میزد من حسش میکردم.درد را. درد غم. درد تحقیر.وگریستم وقتی خبر مرگ میشل نازنین امد.
من٫نازلی٫دیگر تحمل انهمه رنج را نداشتم.دلم میخواست سر خدا فریاد بزنم.چرا؟چرا؟چرا؟میخواستم فریاد بزنم زار بزنم"بسه.بسه.سر یکی دیگه بیار. برای خانم بسه.برای خانم بسه."
با خانم زندگی کردم٫بزرگ شدم.
خانمی خانمی خانمی....
دوستش دارم.من ندیدمش اما انگار کنارم است.با من.
باید از او بیاموزم.باید از او بیاموزیم.
پروردگارم شکرت که فرصت خواندن خانم را به من دادی.بهنود عزیز ممنونت که ما را با خانم اشنا کردی.
می اندیشم خانم موهبت خداوند بوده برای من.هدیه سال نو.تا بیاموزم و بزیم با او.متشکرم بزرگوارم.
۸:۳۰ بعد از ظهر
نمی توانم از خانم دست بکشم.
باید بنویسم ام نمیدانم چه؟دلشوره دارم نمی فهممش.
دلیلش چیست؟نمیدانم.نمیدانم.باز مانند زمانهایی شدم که انگار بار بزرگی را بر دوشم گذاشته اند.
بار بزرگی خارج ار توان من.شانه هایم خم شده .دستم را بگیر کسی دستم را بگیرد.
غمگینم .
خدایا بشنو مرا.
هنوز غرق در خانمم.و حسرتی بی انتها در دلم.
نه علت دلشوره ام را میدانم.نه غغم را.ونه حتی حسرتم را.
گویی در مرز جنونم.
هی بغض در گلویم میاید و فرو میبرمش.
از ته دل ارزو دارم گریه کنم.
احساس بد بختی میکنم انگار تمام سرنوشت خانم یکباره بر من هوار شده.
نه نه بدبختی نیست .خانم بدبخت نبود.من بدبخت نمی دانمش.
احساس تنهایی....درست است. همین است.
احساس تنهای عظیمی می کنم.عظیم.عظیم.گویی در برهوتی ٫در صحرایی عظیم تنها رها شده ام.(مثل زمانهایی که خدا رهایم میکند.فراموشم میکند.)
وخانم...
خانم فرشته نجات من است.
نمی دانم چرا اینقدر با او احساس نزدیکی میکنم انگار سالیان با او زیسته ام.انگار در تمام غمها و شادی هایش در کنارش بودم.
انگار مرا زاده است!
بزرگ زن ٫خانومی رهایم نمیکند.
این چیست که در برم گرفته؟نمی دانم.نمی دانم.
اما با همه اینها میدانم انقدر لذت بخش است که نمی خواهم رهایم کند.نمی خواهم کسی مرا از این رویا در اورد.نمی خواهم رهایم کند.شریک بودن در سر نوشتی چنان عظیم.در تاریخ.
شریک؟من شریکم؟احساس حقارت میکنم.
ودر عین حال عظمت.
دلیل؟دلیل هیچ یک از این حسها را نمی دانم.گویی روح خانمی در قالب من رفته.
باید بنویسم .باید.
مثل وقتهایی که تحملش را خارج از طاقت خود می یابم و کاغذ را مهرم اسرار میکنم.اما الان این بار بر شانه هایم انقدر سنگین است که تا سالها باید بنویسم.بار سر گذشت یک انسان.
کاش می دیدمش.کاش می شنیدمش.
باید گریه کنم تا شانه هایم سبک شوند.باید فکر کنم.بیاندیشم.تا رها نشوم.باید باید باید خواب ببینم.خواب او را.باید مرورش کنم.بارها٫بارها.روزها٫ماهها٫سالها٫تا همیشه.
9 شب
باید اقرار کنم.باید اعتراف کنم.
حسادت میکنم.
به خانمی.به صبر و مقاومتش.به قدرتش.حتی به تمام غمهایش٫به تمام رنجهایش.به تمام اشکهایش.به تمام تنهایی هایش.
من٫به همه چیز او حسادت میکنم .به همه چیز.*
از من نپرسید چرا؟نپرسید چرا چنین شدم؟نپرسید چرا حسادت کردم؟چرا غمگین شدم؟
نمیدانم.نمیدانم.نمیدانم.نمیدانم.
اصلن نمیدانم خلسه ان شب به خاطر خانمی بود یا نه.نمیدانم اویی که تمام ان شب کنارم بود خانمی بود؟
من فقط می دانم که خانمی شروع و باعث ان بود.انهمه ترس٫اشک٫دلشوره و لذت.
حتی دلیل لذتم را هم نمیدانم .اما انقدر بزرگ بود که نمی خواستم رهایم کند و با همان خوابم برد.
و خواب دیدم.