تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

امروز هفتمین روز تحصن ما بود .همچنان با شور تمام !به اعتراضات خود ادامه دادیم و بنابه گفته منابع موثق که می گفتند وزیر میاید٬ منتظر وزیر (اموزش و پرورش)بودیم .اما به جای وزیر ساعت ۳-۴ ٬سه تا از معاونین ومشاورینش امدند .موجوداتی با عناوین دهن پر کن ولی بی فایده.اقای رهی(مسئول امور پیگیری شکایات وزارت خونه)اومد ویک سری حرف زد . همچین عرض کرد که انگار عمده ترین مشکل ما ایاب و ذهابه.بعد پا شد رفت نماز خونه و به ما گفت نماینده هاتونو بفرستید.قضیه نماینده که کاملن منتفی بود می خواستیم بشینیم همون جا که یک سری عوامل خودسر دستور حرکت به سوی نمازخانه را دادند و دانشجویان هم با نارضایتی  به سمت نمازخانه راه افتادند.اقای مشاور هم با لبخندی پدرانه و موذیانه از ما استقبال کردند .الغرض کلی حرف زدیم و بیانیه خواندیم و اخر به این نتیجه رسیدیم که اگر نظم را رعایت کنیم به همه خواسته هامان می رسیم اما  مسئله ی مجهول این بود که ما  ۲۷ سال صبور و متین بودیم چرا به خواسته هامان نرسیدیم؟و هر چی هم داشتیم از ما گرفتند؟

ما هم تصمیم خود را مبنی بر اینکه تا وزیر نیاید همچنان به تحصن خود ادامه میدهیم به جناب مشاور ابلاغ کردیم و هری.(البته جزئیات خیلی بیشتر بود اما واقعن توضیح بیشتر از حوصله ی نگارنده خارج است.جهت اطلاع علاقمندان٫ وبلاگهای  www.revolt.blogfa.com و www.asrnews.blogfa.com معرفی می کنم.البته امروز خبردار شدم که دومی فیلتر شده اما باز معرفی کردم تا دلتون بسوزه)

حالا باز علی موند و حوضش.

به سلامتی بچه های رجائی کف بزنید٬البته دو انگشتی که به اسلام لطمه وارد نشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:36 PM  توسط نازلی  | 

خیلی تنهام.نه به معنای واقعی٬اما احساس تنهایی میکنم.

نمی دونم چرا یاد روزهایی اوفتادم که هنوز با محسن دوست نشده بودم٬به دوستی گفتم میخوام بغلش کنم!این رو با تمام وجودم می خواستم.باید اونو تنگ می فشوردم و شیره ی وجودش رو می مکیدم ٬باید مال من می شد ٬باید ارامشم می شد. من تنها بودم (احساس تنهایی می کردم)مثل الان. و خدا خلاء تنهایی هام رو پر نمی کرد (این ربطی به ایمان من و خیلی کوفت و زهرمارهای دیگه نداره.خدا خیلی وقتا رهام می کنه .مثل الان)امروز تو شمشک مقابل کوهها ایستادم و ازش خواستم بغلم کنه ٬چشمام رو بستم و تصور کردم که اسمون و کوهها و رودخانه به من نزدیک میشن و خدا دست نوازشش رو به سرم می کشه٬اما تا چشم باز کردم دیدم همه چی سر جای خودشه و من همون جام٬بی خدا.فقط همون لبخند لعنتی بود که با تمام وجودم نمی خوام از دستش بدم.لبخندی که مواقع نیاز به تک تک سلولام ارامش میده اما با همین ارامش نابودم میکنه.می دونم دارم چرت و پرت میگم ٬می دونم که شاید هیچکس خزعبلاتم را نفهمه ٬اما به خدا خیلی خیلی احساس تنهایی می کنم و همون مو جودی که من رو تا پای بی ایمانی میکشه و بعد برم می گردونه داره قاه قاه به من می خنده و من دلم می خواد خفش کنم .دیگه از این که دائم ازش ارامش طلب کنم ٬قدرت بخوام خسته شدم .دیگه حتی یه ادم کوفتی هم نیست که بخوام بغلش کنم و انقدرفشارش بدم تا ارامش پیدا کنم .نه نه اینا هیچ ربطی به غم عشق و فراق یار و این چرت و پرتا نداره ٬پنچ ماه گذشته و به زور خیلی چیزها یاد گرفتم.الان نه محسن رو می خوام نه کس دیگه ای رو.اصلن نمی دونم چی می خوام.لعنتی٬ همیشه می دونم چی نمی خوام اما خیلی کم می فهمم چی می خوام.الان یاد استیون(شخصیت کتاب چهره ی مرد هنرمند در جوانی افتادم)افتادم٬چقدر احساس می کنم که بهش نزدیکم.حتی یه کتاب خوبم ندارم که بخونم شاید فراموش کنم.حتی کاری از دست "یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهایی است ..."و شعرهایی که همیشه ارومم می کردن هم بر نمی یاد.الان فقط می خوام برم یه جائی که هیچ کس نباشه ٬حتی کسی که بخوام بغلش کنم .

ببین من تنهام ٬چون اعصابم داغونه ٬چون احساس خفگی می کنم.چون صبرم زیاده اما غصه هام بیشترن.چون دیگه حتی جا ندارم که بترسم و دعا کنم.چون قوی نیستم٬چون نا امید میشم و کاری از دستم بر نمی یاد.چون بد بین شدم.حتی خودمم باور نمی کنم اما بدبین شدم وهمین بدبینی ام باعث شده قدرتم رو از دست بدم و بعد می ترسم و نمی تونم دعا کنم .اما واقعن واسه هیچ کدوم اینا جا ندارم.من ارامش نیاز دارم. من جایی رو می خوام که دیگه هیچ خبری که اشکم رو در اوره رو نشنوم ٬جایی که نبینم مردم به خاطر بدبختی هایی که قراره سرشون  بیاد کیک ۱۱۴ کیلوئی پخش می کنن و می رقصن.جایی که فکر نباشه ٬خاطره نباشه٬عشق و وابستگی نباشه٬حتی خدا هم نباشه که هی من ازش بخوام و هی اون به من نده.من ارامش می خوام ٬ژرف و وسیع.چه با اغوش چه بی اغوش.

 

 

دیگه وقایع نگاری نمی کنم.خستم.اما اهم اخبار از این قرار است:

فردا چهارمین روز تحصنمونه.وزیر پیغام داده بود که صدامون رو شنیده و خواسته بود که ما نماینده برای مذاکره بفرستیم.نماینده های تحصن با مشاوران وزیر حرف زدن ٬ انتخاب نماینده رو برای مذاکره نپذیرفتن و فقط خواستار حضور وزیر در دانشگاه شدن.کلا خیلی ها  امیدوارن که وزیر بیاد و بشنوه.فردا تا غروب منتظر می مونیم اگه نتیجه نداد تصمیمات جدید می گیریم.

من به هیچی امیدوار نیستم٬نا امیدم نیستم .قضاوت نمی کنم ٬منتظر می مونم.امیدوارم کمی خوشبینی ام تقویت بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 11:39 PM  توسط نازلی  | 

طبق قرار ساعت ۸:۳۰ دانشگاه بودم تا در جلسه ی نمایندگان شرکت کنم.در اغاز جلسه همه متعهد شدیم که تا رسیدن به هدف خسته نشیم و از پا ننشینیم و همه از هم حمایت کنیم.بعد از امضا پای این تعهد نامه بحث درباره ی بیانیه اغاز شد همه متفق القول خواستار استعفای دکتر صدر نژاد و دکتر سلطانی(معاون دانشجوئی)بودیم.اما سر نحوه ی انتصاب رئیس جدید توافق نداشتیم همه با نظارت نماینده دانشجوها و هیئت علمی در انتخاب ریاست دانشگاه موافق بودیم جز بسیج و جامعه اسلامی. هرچی از اونها توضیح می خواستیم٬ می گفتند نیازی به توضیح نمی بینند و ما را به جهت گیری سیاسی متهم می کردند.فقط از دهن نماینده بسیج پرید که وزیر علوم برای انتخاب رئیس دانشگاهها از بسیج نظر خواهی می کند و انها با قبول این نحوه ی انتصاب خوشونو زیر سوال می برن!بالاخره قبول کردیم این مورد را میان دانشجویان به شور بزاریم و در صورت کسب رای اکثریت به بیانیه اضافه کنیم.اما بسیج و جامعه گفتند حتی با رای اکثریت هم به ان تن نمی دهند.

دعواها ادامه داشت تا اینکه ساعت ۱۰ شد و همه رفتیم جلوی چهار طبقه.کم کم همه بچه ها جمع شدند.ما پلاکاردها رو پخش کردیم و بچه ها رو به سمت در ورودی دوم که خبرنگاران پشت ان بودند هدایت کردیم٬و با شعار "خبرنگار بیا تو"پیش رفتیم.وقتی به در رسیدیم و خبرنگاری خواست بیاد تو ٬نگهبان گفت اجازه نداره٬همه با هم داد زدیم کی میگه؟و بین خودمان راه باز کردیم و او را با کف و سوت به داخل دعوت کردیم. و بعد به سمت دانشکده ها راه افتادیم و با شعار "دانشجو بیا پائین" "دانشجو بیا با ما"از دانشجویانی که سر کلاس بودند خواستیم به ما ملحق شوند.البته بین یچه ها سر اینکه برن تو دانشکده ها یا نه در گیری پیش اومد که زود حل شد (نرفتیم داخل دانشکده ها).بعد از طواف دور دانشگاه باز برگشتیم جلوی چهار طبقه.حالا نوبت خوندن بیانیه بود .خوندن اون با من بود .خوندم و با حمایت شدید بچه ها روبرو شد.

در ابتدای بیانیه به استبداد در دانشگاه و مدیریت ضعیف دکتر صدر نژاد اعتراض کردیم و خواستار استعفای او شدیم که بچه ها با "استعفا٬استعفا"از بیانیه حمایت کردند و در ادامه از وزیر اموزش عالی خواستیم که به مشکلات ما رسیدگی کند و در پایان هفده مورد از خواسته هایمان را ذکر کردیم . اضافه کردیم تا به تمامی اهداف خود نرسیم همچنان به تحصن ادامه می دهیم.

بعد تک تک نمایندگان در باره ی مشکلات صنفی خود صحبت کردند.وقتی نماینده انجمن در باره ی نحوه ی انتصاب ریاست صحبت می کرد ٬بسیجی ها با گفتن "شیشه ها رو شکوندند "اختلال ایجاد کردند و متاسفانه مانع بازتاب سخنرانی شدند.

در پایان تاکید کردیم که تا دوشنبه به تحصن خود در دانشکده ادامه می د هیم و اگر نتیجه نداد سه شنبه در مقابل وزارت علوم وباز اگر بی نتیجه بود در مقابل دفتر ریاست جمهوری اعتراضات خودمان را پی می گریم.ساعت ۲ بچه ها برای ناهار پراکنده شدند و قرار شد تا شنبه باز با هم باشیم.

به امید پیروزی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 5:47 PM  توسط نازلی  | 

امروز حدودای یک بود که گشنه و تشنه راه افتادیم به طرف سلف.وای. یکدفعه ظرفهای غذا را دیدیم که چیدن سر راه.به ردیف.لوبیا پلو بود و ماست.خودتون قضاوت کنید سه تا بچه معصوم گشنه٬تشنه بی ژتون تو همچین مواقعی چی کار می کنن؟

فهمیدیم تحصن صنفیه.و کسی قرار نیست غذای دانشگاه رو بخوره.(تو شام دیشب خوابگاه پشه ای ٬کفش دوزکی ٬همچین چیزی رویت شده بود.)

اما به ما چه ؟شکم گرسنه که این چیزا حالیش نیست.نه اینکه منافق باشیم اما بعد اون همه کلاس سخت و خسته کننده٬ خوب گرسنه بودیم.وای که غذا ها زیر نور خورشید چه برقی میزد.

راه افتادیم رفتیم یه شکم سیر لوبیا پلو خوردیم(الحق بدم نبود٬از اشغالایی که هر روز به خوردمون میدادن که بهتر بود.)چقدر حال داد(البته من از خونه ناهار اورده بودم).بعد هم دهانامونو پاک کردیم و به هر کی می خواست ناهار بخوره بد و بیراه گفتیم!و راه افتادیم طرف نماز خونه که همه جمع بودن.کلی داد کشیدیم و هو کردیم و سوت زدیم.من و الهه که اول فقط می خندیدیم و مسخره بازی در می اوردیم.اما بعد یه اتفاقاتی حسابی داغ کردیم.(از جمله گرفتن دوربین بچه ها و انداختن پرده نماز خونه بین دخترا و پسرا).این اتفاقات انقدر همه رو عصبانی کرد که میله های فلزیه نماز خونه را شکستند!بچه ها یه گوله اتش بودن.دکتر صدر نژاد (رئیس دانشگاه)رو مواخذه می کردن و جواب می خواستن.اما جناب دکتر فقط ه می کرد انگار زبونش بند اومده بود.همین بچه ها رو بیشتر عصبانی می کرد.و وقتی یکی از دخترا اومد و گفت که تو خوابگاه دولتی جمهوری اسلامی دو ماه ٬هفت تا کارگر هم اتاق ( البته اتاق بغلی)اون و دوستاش بودند٬همه دیوونه شدن و دکتر صدر نژاد را بی غیرت خطاب کردن.دیگه جای خنده نبود.

بالاخره انقدر یکی گفت پا شین و اون یکی گفت بشینین و کسی جواب بهمون نداد که همه خسته شدیم و رفتیم جلوی ساختمان چهار طبقه(مرکزی).همه شیشه ٬شیشه می کردیم و می رفتیم(منظور از شیشیه ٬طاق نصرتی بود که با اجر و شیشه سر در دانشگاه درست کردند ٬برای جدا سازیه دخترا و پسرا که در کل جهان بی نظیره و میگن دوارده ملیون خرجش کردن)تا اینکه رسیدیم به شیشه. چند نفر سنگ بر داشتند که بشکنندش اما دریغ از یه خط.سنگا پودر شد و شیشه هیچی نشد.

 بعد از کلی داد و بیداد الکی قرار شد که بچه ها نماینده انتخاب کنن و ساعت ۱۰ فردا باز جمع شیم  و به اعتراضهامون ادامه بدیم.

من هم یه غلطی کردم و از پله ها بالا رفتم تا یه چیزی رو تذکر بدم ٬وقتی داشتم می امدم پائین بچه ها اومدن و خواستن که یکی از نماینده های خانمها بشم.

منم ترسو!با کلی وعده و وعید از طرف بچه ها که پشتمونو خالی نمی کنن و با ما هستن تا اخر٬ و نمی ذارن اخراجی٬انضباطی ٬چیزی شیم دل  رو به دریا زدم و شدم یکی از چهارده نماینده.

حالا تو این هاگیر و واگیر یک دختری اعتراض میکرد به اینکه چرا ما می خوایم مختلط شه؟!(البته من قانعش کردم.)اما با نفهمیش بد زد تو حالم.

بازم سعی می کنم خبرای تحصون رو بهتون بدم.

خدا رو چه دیدید شاید ما هم شدیم بی.بی.سی!

روز خوبی بود.خدا بعد از این رو به خیر بگذرونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 7:36 PM  توسط نازلی  | 

مردی که به علت سوءظن خواهرش را با روسری خفه کرده بود ٬با قبول اتهام خود گفت:

"من در دفاع از ناموسم او را کشتم.قسمت این بود که من بکشم و او کشته شود .اما بعد از قتل توبه کردم."

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 8:22 PM  توسط نازلی  | 

امشب تولد فهیمه بود٬با نسرین و نائله قرار گذاشتیم با تاکسی برگردیم.رفتیم سر یه خیابون تا سوار تاکسی شیم٬اما همه عبوری بودن.من گفتم :بچه ها اینجا که تاکسی نیست ٬عبورین!نسرین گفت :نگران نباش الان یکی سوارمون میکنه میبره.

گفت:حتمن کسی میبره اما می ترسم دیگه بر نگردونه.

چند لحظه بعد به نائله گفتم:ما که نمی ترسیم ٬هر دو کاراته کائیم.نائله گفت:تازه من چاقو هم دارم .گفتم:چاقو؟منم میخرم.اما خطرناکه .اگه برای دفاع مشروعم بزنی کسی رو بکشی کسی ازت حمایت نمیکنه.

و یاد راضیه افتادم که فقط ۱۵ سال داشت.یاد افسانه نوروزی افتادم که چند سال تو زندان موند تا بالاخره ازاد شد و یاد فاطمه پژوه که در استانه ی اعدامه.

من فاطمه را دیدم٬ در ماده ی ۶۱. تنها روی صندلی نشسته بود و چقدر سخت و صبور می نمود.

گفت که اون مرد تا اون شب هیچ ازاری بهش نرسونده بود ٬هیچ بدی ای نکرده بود فقط معتادش کرده بود!همه خندیدیم.نمی دونم به چیش٬به سادگیش یا صداقتش اما خندیدیم خنده ای تلخ.

گفت که تا بعد از اینکه مردک را از اتاق بیرون کشید و در را قفل کرد٬نشست کنارش و بوسیدش اخه هنوز دوستش داشت.

می فهممش.

و گفت که تا صبح بالای جسد گریه کرده بود.

و دخترش را دیدم .نوجوانی که تنها رد غم در صورت زیبایش یافت می شد.دخترکی معصوم که مادرش نگذاشته بود طعم تلخ زندگی٬طعم فقر و طعم درد را بچشد اما حالا تنها در زندگی ای رها شده بود که بار ان بر شانه هایش سنگینی می کرد.دخترکی که وقتی از مادر حرف می زد گویی ارزویی دست نیافتنی ست.پری که باید در شهر سنگستان جستش.

نه!نباید...

فاطمه نباید اعدام شود.

من هم اگر جای او بودم همین کار را می کردم.می کشتم٬عشقی که دخترم را می خواست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 11:31 PM  توسط نازلی  | 

(مرد روحانی ای که پارسال جوانی را در ایستگاه مترو به قتل رسانده بود تبرئه شد.)

به نقل از روزنامه شرق :قاضی اسماعیلی رئیس شعبه پنجم دادگاه ویژه ی روحانیت در اخرین روزهای سال گذشته عسگر.ن متهم پرونده را به پرداخت یک نفر دیه کامل مرد مسلمان ظرف مدت دو سال از زمان وقوع قتل در حق اولیای دم و به علت بی مبالاتی و بی احتیاتی شدید و افراط در نفس محترمه (!)به تحمل سه (۳ ها نه ۳۰)سال حبس تعزیری محکوم کرده است

...در حکمی که روی سایت پلیس مخابره شد ه است این موضوع مطرح شد که انگیزه قتل٬قصد قتل و انجام کاری که نوعن کشنده باشد ٬هر چند قصد قتل نداشته باشد در خصوص موضوع پرونده مصداق ندارد(حتمن قاضی محترم از پروندهی دیگری صحبت می فرمایند).

...از طرفی چکاندن ماشه از طرف متهم به صورت عمدی نیز دلیل خاصی می خواهد و باید احراز شود که احراز ان مشکل است(با سپاس از قاضی اسماعیلی رئیس شعبه پنجم دادگاه ویژه ی روحانیت به خاطر زحمات بی دریغ شان در اجرا و پاسداشت اسلام ناب محمدی و دفاع از حقوق محرومین و مظلومین ٬این بنده ی کمترین جسارت کرده و پیشنهادی را خدمت ایشان عرض می نمایم.اینجانب استدعا دارم که قاضی محترم ٬مقتول را به دادگاه فرا خوانند تا بلکه عمدی بودن چکاندن ماشه از سوی ایشان احراز شود و به اعدام محکوم شوند تا هم مشت محکمی به دهان دشمنان اسلام باشد و هم قاتل بی گناه به اغوش گرم خانواده بازگردد.).

پس از صدور حکم نیز مقامی اگاه از قابل اعتراض بودن حکم خبر داد و اعلام کرد حکم صادره متعلق به دادگاه بدوی بوده و اولیای دم می توانند به حکم صادره اعتراض نمایند و در این صورت برای صدور حکم نهایی به  دادگاه ویژه ی روحانیت ارسال می شود(اما مقام اگاه لازم ندید که یاد اوری کند که خانواده ی مقتول خاطی به خود زحمت ندهند و دنبال تجدید نظر ندوند که فایده ندارد و حکم همینه که هست.چون به نظر ایشان این قضیه محرز است و ان خاطیان خود باید شعور داشته باشند و بفهمند.)

(حالا بهتر است از این مسائل پیش پا افتاده بگذریم و برسیم به اینکه روزانه چند تن از شهروندان عزیز اروپایی و امریکایی به دست پلیس ملعون کتک می خورند که شهروند بی ارزش و درجه چندم ایرانی ارزش این بحثها را ندارد.تازشم نباید این نکته را نادیده بگیریم که کشته شدن به دست یک روحانی و در کشوری مسلمان تحت لوای عدالت اسلامی سعادتی است که جز در ایران اسلامی نصیب هیچ کس نمی شود )

نتیجه ی اخلاقی:خانواده ی مقتول باید جای فرجام خواهی و این سوسول بازیا برن خدارو شکر کنن که خودشونو نمی گیرن اعدام کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 2:31 PM  توسط نازلی  | 

اقای عزیزی که من میشناسم اما نمیدونم کی هستید!:
دیروز خانمی وبلاگ ضد مرد به من معرفی کرد و امروز هم شما می گید ضد زنید.حقیقتا بگم من نمی فهمم ضد مرد و ضد زن یعنی چی.لطفا برام توضیح دهید .مگه میشه کسی ضد پدر و مادر باشه؟به نظر من ضدیت یا ناشی از شناخت کامله یا عدم شناخت.و ضدیت با کل یک جنسیت به نظر می یاد به خاطر عدم شناخت باشه.ایا شما قائل به تفاوت بین ادما نیستید؟زنها با هم تفاوت دارند مردها هم همینطور.ایا ما میتونیم مبنای تصمیم گیری مونو بر مبنای اقلیت بگذاریم؟البته در ریاضیات قیاس جز به کل جواب میده اما انسانها که تابع ریاضیات نیستند که بتوان فرموله شان کرد.تعداد زنهایی که تن فروشی میکنن (باید شرایط انها را دید بعد قضاوت کرد)٬خیانت میکنن و بسیاری از کارهایی که به نظر شما بده به کل زنها چقدره؟کمی منصف باشید لااقل به اطرافتان نگاه کنید مادرتان٬خواهرتان ٬خاله تان و.. اینها هم زن هستند و مسلما تافته جدا بافته نیستند.
من فکر نمیکنم هیچ انسان عاقلی خیانت را تایید کنه اما ایا شما می دانید بسیاری از زنها در چه شرایطی به مردانشان خیانت میکنن؟من هم سابق بر این مثل شما فکر میکردم. تمام زنان خائن را یک کاسه می کردم و شیاطین مینامیدم.اما وقتی خواندم و دیدم که بعضی از زنها(باز هم تاکید می کنم بعضی و نه تمام شان)چه میکشند در زندگی اموختم که کمی منصف تر باشم.زنانی را دیدم که در خرد سالی تن به ازدواج های اجباری می دادند بدون هیچ عشق ٬ و انتخابی و حتی فهمی.زنانی را دیدم که با هر شرایطی می باید میساختند و میسوختند. زنانی را دیدم که بارها و بارها شاهد خیانت همسرانشان بودند (اینجا باید این نکته را بگویم که ایا به نظر شما خیانت مردان به همسرانشان کم است؟اگر نه (که مسلما جوابتان همین است) چرا شما ضد مرد! نمی شوید؟ لابد به نظرتان این مسئله انقدر پیش پا افتاده است که ارزش ضدیت هم ندارد)و زنانی را دیدم که به اجبار مردان تن به خیانت دادند زنانی که با تهدیدی مواجه شدند و از ترس ابرو مجبور به تن دادن به خیانت شدند (البته من انتخاب انها هرگز تایید نمیکنم ).اما ایا غیر این هم میکردند  باز محکوم نبود ؟در جامعه ای که همیشه زنان محکومند حتی اگر قربانی هم باشند به ناچار انها به سمت انتخابهای غیر عقلانی میروند. ایا غیر از این است که تمامی این زنان قربانیان نظام مرد سالار هستند.زنی که در کودکی یا در جوانی بالاجبار ازدواج میکنه و بنابر قوانین عرفی و حقوقی نمی تونه طلاق بگیره چاره ای جز خیانت نمی یابه.او هم از این زندگی حقی داره.موافق نیستید؟
شوهران این زنان نیز قربانیان نظام مرد سالارند٬نظامی که انها نادانسته تقویتش می کنند .
بهتر نیست به جای محکوم کردن ٬ تعصبات خشک و ضدیت بی مطالعه دست به کار شویم و کاری کنیم کارستان تا این نظام دیگر بیش از این قربانی نگیرد؟

اقای ناشناس:
من بسیار تعجب کردم وقتی خواندم که شما نوشته اید که : حقوق زن این نیست که در سکس با مرد یکی باشه.یعنی چه؟چرا حقوق زن نیست؟مگر لذت از سکس نعمتی نیست که به هر دو ارزانی شده؟
زن باید وسیله لذت مردان شود بدون اینکه خودش از این خوان گسترده بهره ای برد؟
اگر این طور است چرا شما بردگان جنسی را تقبیح می کنید؟مگر انها جز این میکنند؟
میگویید :"اگر مردی به خودش اجازه داد 100 تا زن یا دوست دختر داشته باشه.طرف مقابل انها یعنی زنان به انها اجازه میدن."هیچ زنی دوست ندارد زن دیگری در زندگی اش باشد .اما مگر حق انتخاب دارد که بخواهد یا نه؟در جامعه ای که قانون هیچ حمایتی از زن نمیکند و زن شهروند درجه دو است ایا حق انتخابی برای زن می ماند؟ایا چاره ای جز تن دادن دارد؟
صحبت به درازا کشید هر چند حرف ناگفته زیاد است.در اخر فقط از شما خواهش میکنم کمی فقط کمی منصف باشید که اگر همه انسانها انصاف بیاموزند هرگز ظلمی واقع نمی شود.
امیدوارم دفعه ی دیگر خود را معرفی کنید.ازادی بیان حق شماست ٬از حق خود چشم پوشی نکنید.
پیروز باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 12:30 PM  توسط نازلی  | 

مردی برای قضای حاجت موفق به کشف یک باب توالت عمومی (گلاب به رو تون )در محلی دور افتاده میشه.با خوشحالی و صد البته عجله به سمت ان میدوه .وقتی وارد میشه به سرعت یه افتابه بر می داره و به سمت یکی از توالتها میره.ناگهان سرایدار جلوشو می گیره ٬میگه:این افتابه نه!اون یکی رو بر دار.مرد بیچاره هم که می ترسید مبادا کار از کار بگذره بی هیچ بحثی گوش میکنه .

بعد از قضای حاجت از  سرایدار می پرسه :حالا پدر جان چه فرقی میکرد ؟افتابه افتابس دیگه.

پیرمرد سرایدار جواب می ده :بالاخره باید معلوم شه رئیس کیه؟

حالا این قضیه تغییر ندادن ساعت که به دستور اکید رئیس جمهور منتخب ملت ایران جناب اقای دکتر احمدی نژاد اجرا شده ٬حتی اگه باعث سردرگمی بچه مدرسه ای ها و به هم ریختن ساعت پرواز هواپیما ها هم شده باشه ٬اما یه حسن داره اینم اینکه بالاخره ما فهمیدیم رئیس کیه.

جل الجلاله.حالا هی بگین خدا نیست.

خدایا شکرت به خاطر نعمتهایی که به ملت ایران ارزانی داشتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 8:50 PM  توسط نازلی  | 

در یک مهمانی خانوادگی :

زن اول(حدودن ۵۰ ساله):راستی فهمیدی اقای رضوانی دخترش را داده به یه لیسانسه؟

زن دوم(حدودن ۴۰ ساله):دختر اقای رضوانی؟وا ... اون که میخواست به بهتر از اینا بره.رفت کلی درس خوند فوق گرفت که زن یه لیسانس بشه؟خوب دیگه چرا فوق گرفت ؟لیسانس می موند دیگه.

(خنده ی جمع)

 

در دانشگاه:

دختر دانشجو:دختر دائی ام رو یه پسره گرفته می گن خیلی پسره خوبیه.مایه دارم هست.زن دایی ام همیشه می گفت :من دخترم را فقط به کسی می دم که پولدار باشه .به ارزوشم رسید دیگه.

 

در اتوبوس:

زن مسافر :دخترم که می خواست شوهر کنه به ما گفت که نمی خواد عروسی بگیره.ما هم گفتیم یه عمر دختر بزرگ نکردیم که همینطور بی سر صدا بدیمش دست مردم.

 دوست زن مسافر:خوب کردی .ادم که همینطور دختر شوهر نمیده.بالاخره چهار تا مهمون دعوت میکنه که فا میلای پسره فکر نکنن دختره بی صاحابه .اینطوری حساب می برن .دخترم تو خونه شوهرش راحتتره.

 

در تاکسی:

مردی شیک پوش:اره اقا دارم میرم دنبال وام ازدواج.میدونی دومیشه.اون زن قبلیه خیلی پر رو بود .رو حرف من حرف میزد٬عقد بودیم منم طلاقش دادم.رفتم خواهر دوستمو گرفتم.تمام طلا ملاهای اون یکی ام دادم به این یکی.حتی حلقم براش نخریدم.حالام می خوام یه وامی جور کنم بلکه بتونم زنرو زودتر بیارم خونم.اخه باباش دوست نداره دختر عقد کرده رو خیلی تو خونش نگه داره.بابای خودمم هی می گه برو زودتر بیارش خونت صاحابش شو٬تا دست بابا ننش از زندگیت کوتاه شه.

 

در کافی شاپ:

دختر خطاب به نامزدش:ببین عزیزم مامان اینا از وقتی خواهرم را دادن به اون پسره بردش خارج٬خیلی تنها شدن.واسه همین من دلم نمیاد وقتی عروسی کردیم ٬تنهاشون بذارم.

پسر:عزیزم٬تو که من رو می شناسی .زن بگیرم هر چی خانم بگه ٬میگم چشم.

...

 

حتمن شما هم گفتگوهای این چنینی را زیاد شنیدید:دختر رو دادن٬گرفتن٬بردن٬صاحاب شدن و....

شما در مو قع شنیدن این کلمات یاد چی می افتید؟

من که یاد میز و نیمکت می افتم٬هر وقت اینها رو می شنوم در ذهنم یه لخته گوشت رو تصور می کنم که بدون اینکه  هیچ اراده ای داشته باشه رو دست این ور اون ور می برنش .زنی که انگار فقط زاده شده٬بزرگ شده و زیبا شده (یا به هر قیمتی زیبا میشه)تا کسانی او را بدهند و کسانی بگیرند .معامله ای پر منفعت!!!طرفی هم خوابه اش٬زائنده فرزندانش و روشن کننده چراغ خانه اش را میگیرد و طرف دیگر....(نمیدونم منفعت طرف دیگه چیه).

اگه بخواید بپرسید اولش از کجا حق زنا ضایع می شه(ما ضایع میکنیم)؟من میگم همین جا.

ما با این طرز حرف زدن هر اراده٬اختیار٬انتخاب و احترامی رو از زن سلب می کنیم .

یعنی چی شوهر دادن؟زن گرفتن؟

مگه زن کاسه بشقابه که بدن و بگیرن؟

والا کاسه بشقاب رو با احترام بیشتری خطاب میکنن.

ایا هر چی که به زبان می یاد زائیده ی فکره؟

ایا ما در فکرمون هم خودمون رو هم طراز کاسه بشقاب می دونیم؟

اگه جواب نه ست پس چرا سعی نمیکنیم تغییر کنیم؟تغییر ادبیات کلامی که خبلی سادست.٬ از همین جا شروع کنیم.

خانمها!بیاین کمی به خودمان احترام بذاریم.

اقایان!احترام به زنان را بیاموزید .بی احترامی به زنان یعنی بی احترامی به خودتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 10:35 PM  توسط نازلی  | 

یه شعری از احمد شاملوی عزیز به نام" شما که عشقتان زندگی است"هست که بسیار خوانده ام و با اینکه با همه ابیاتش موافق نیستم اما  همیشه از خواندنش لذت می بردم.امروز انقدر لذت بردم که حیفم امد شما را در ان شریک نکنم.راستی در خواندن شعر کسره های جاودانه شاملو فراموش نشود.

 

 

 

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

 

شما که تابانده اید در یاس اسمانها

امید ستارگان را

 

شما که به وجود اوردید سالیان را

قرون را

 

ومردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبهء دار

یادگارها

و تاریخ بزرگ اینده را با امید

در بطن کوچک خود پرورده اید

 

و شما که پروده اید فتح را

در زهدان شکست

 

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است!

 

 

 

 

شما که برق ستاره ی عشق اید

در ظلمت بی حرارت قلبها

شما که سو زانده اید جرقه ی بوسه را

بر خاکستر تشنه ی لبها

و به ما اموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها و در تعب ها

 

و پاهای ابله گون

با کفشهای گران

در جست و جوی عشق شما می کند عبور

بر راههای دور

 

و در اندیشه ی شما ست

 مردی که زورقش را می راند

بر اب دور دست

 

شما عشق تان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است!

 

 

 

 

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

 

و هر مردی که به راهی می شتابد

جادویی لبخندی از شماست

 

و هر مردی در ازادگی خویش

به زنجیر عشقی ست پای بست

 

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است!

 

 

 

 

شما که روح زندگی هستید

و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش

 

شما که نغمه ی اغوش روح تان

در گوش جان مرد فرح زاست

 

شما که در سفر پر هراس زندگی/مردان را

در اغوش خویش ارامش بخشیده اید

و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست-

 

عشقتان را به ما بدهید

شما که عشقتان زندگی ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما که خشمتان مرگ است!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 4:4 PM  توسط نازلی  | 

دیروز کتاب"جنبش حقوق زنان در ایران:طغیان٬افول و سرکوب" نوشتهء الیز ساناساریان و ترجمه نو شین احمدی خراسانی عزیز(نشر اشیان) را تمام کردم.

کتاب شامل هفت فصل است.و مبنای بررسی ان از سال 1280 تا انقلاب 1357 است.

با خواندن ان با چگو نگی جنبش زنان٬سر دمداران ان٬پیشرفتها٬محدودیتها و موانع و نحوه عمل ان اشنا می شویم.

کتاب بسیار جالب و خوبی است با ترجمه ای روان.و البته مانند بسیاری از دیگر کتابها از تیغ سانسور در امان نمانده . می توانید قسمتهای حذف شده را در وبلاگ پویا بخوانید.

امیدوارم کتاب را بخوانید و لذت ببرید٬هر چند بیشتر متاثر کننده است تا لذت بخش.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 3:34 PM  توسط نازلی  | 

پست قبلی ام قصه نیست.واقعیت است.واقعیتی درد ناک و نزدیک.زن انچنان نزذیکم است که نتوانم رنج خود خواسته اش را فرا موش کنم.اما چه می توانم بکنم؟
+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 6:36 PM  توسط نازلی  | 

یکبار در 26سالگی ازدواج کرده بود با یک دکتر.خودش دیپلمه بود و می گفتند ازرویش ازدواج با یک دکتر بود ؟تا در کنار او هویت یابد.کسی شود.خانم دکتر زیر سایه اقای دکتر خوشبخت شود!! اما خانواده اقای دکتر راضی نبودند تا اینکه قبل از ازدواج رسمی شان اقای دکتر با استفاده ار حقوق قانونی خود زنی دیگر گرفت. و دختر خوشبخت ما بدبخت شد.طلاق گرفت و دا غ بیوگی را بر پیشانی زد!

زن فروریخت. اما هنوز دکترش معصوم بود و زن دکتر فاحشه ای که دکترش را فریب داده بود.او باید برتری اش را ثابت میکرد و زن دکتری دیگر میشد،باید هویت از دست رفته را بازمی یافت.

20سال گذشت .زن همچنان بیوه بود.هنوز دکتری از او در خواست ازدواج نکرده بود.

تا اینکه روزی از روزهای قشنگ تابستان دکتری با اسب سفید از راه رسید.معرف دکتر دوست مذهبی دخترک پیر شده ما بود.

دخترک پیر شده هول شد،ذوق کرد سر از پا نمی شناخت هر کاری میکرد تا دکتر نرود هر شب دکتر را میهمان می کرد و شب او را تا خانه اش می رساند دکتر گفت از دو زن قبلیش جدا شده چون انها فا حشه بودند،و حالا سه دختر داشت که با مادرش زندگی میکردند اما به دخترک قول داد خوشبختش کند دخترک ما مجذوب صداقت او شد.همه خانواده دخترک ناراضی بودند. هیچ از مرد نمیدانستند،اما دخترک از هول حلیم توی دیگ افتاده بود.

دخترک قصهء ما زن شد.

دکتر دوست نداشت زنش کار کند و زن سرمست از غیرت دکتر باز خرید شد.دکتر ماشین و موبایل زن را گرفت چون زن ازاد هرز میرود.از نظر دکتر همه زنها یا فاحشه ببودند یا در شرف فاحشگی.دکتر اعتقاد داشت زن باید سنگر امن خانه را برای مردش نگه دارد پس زن خانه نشین شد و دکتر با ما شین او سر کار میرفت گردش می کرد در مسابقات اتومبیلرانی شرکت می کرد.و شب به اغوش گرم زن باز می گشت.دکتر خوب ما به تک تک قوانین خانواده اعتقاد داشت اما به نفقه و وفاداری مرد اعتقاد نداشت.اعتقادش بود دیگر!

زن به مرد خرجی می داد ،اجاره خانه می داد،ماشین و مو بایل می داد و همچنان سنگر خانه را هم گرم نگه میداشت.تنها جایی که می رفت خانه مادرش بود .

روزی زن فهمید دکتر او دکتر نیست،بی کار است و با ماشین او مسافر کشی میکند ،به عالم و ادم مقروض است ،دروغگوست کلاش است،بد دهن است ودست به زن دارد.

فحش شنید ،تحقیر شد، بد ترین تهمتها را شنید،کتک خورد و قرضهای مرد را داد.

زن فهمید دوست مذهبی اش هم کلاش است با مرد برای پولهایش نقشه کشیده بودند .زن مذهبی جلوی زن مرد را می بوسید.مرد بد بین بود به همه شک داشت و زن باید برای هر کاری جواب پس می داد .اما مرد جلوی زن به زنان زنگ می زد وزن به افتخار این اردواج فرخنده مهمانی می داد.

زن از ترس اینکه دوستانش مردش را ،خوشبختی اش را بر بایند همه را تر ک گفته بود و صاحبخانه از ترس جان زن سفر نمی رفت.

اکنون هشت ماه از وصلت این دو کبوتر عاشق می گذرد و زن همچنان در اغوش گرم مرد دست و پا می زند و همچنان امیدوار است تا دل مر د به رحم اید .و همچنان دعا می کند تا دل مرد به حالش بسوزد و عوض شود.دخترک قصهء ما اکنون هویت یافته است سایه مرد بالا سرش است دهان مردم را بسته است .دیگر چه اهمیتی دارد که با دکتر دروغینش چطور سر می کند.مرحبا بر این امید و بخشش!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:26 PM  توسط نازلی  | 

چند روز مانده به عید " خانوم" نوشته مسعود بهنود را خواندم.

انچنان تاثیر شگرفی بر من نهاد که تا امروز هم که حدود یک هفته گذشته حضور خانم را کنارم حس میکنم.

خواندن خانم جزء وقایع مهم زندگی ام به حساب میامد .

انچه که در دفترم بعد خواندن ان نوشتم می نویسم .چون اگر غیر ان بنویسم هرگز ٫هرگز احساسم را بیان نمی کند.

*۷:۴۵ بعد از ظهر

خانم را تمام کردم .

هیچ ندارم بگویم هیچ.هیچ.

در فکرم.

مگر یک انسان می تواند اینهمه رنج ببرد؟

مگر میتواند؟مگر میتواند؟

میتوانم؟؟

دلم میلرزد.دلشورهء عجیبی دارم.مضطربم.نگرانم.نمیدانم چرا.نمیدانم.

کاش خانم پیشم بود.کاش با او حرف میزدم.

همیشه بعد از خواندن کتابی تا ساعتها در دنیای نویسنده٫قهرمان غرقم اما تابحال از خواندن کتابی٫سرگذشتی اینهمه منقلب نشده بودم.

در دنیای خانوم غرق بودم و در دلم ازرو داشتم در لحظه لحظه اش کنارش باشم.با او.

نه برای کمک که به قدرت او نیستم.

اعتراف عظیمی ست اما گاه ارزو میکردم که جای او بودم.خنده دار ات.اما خواستم.حقیقتن.

چقدر رنج در نظرم حقیر امد.و چقدر منزلت انسان بالا رفت.

خانم باعث همه اینها بود.

مثل همیشه قلم استاد انچنان روان بود که هرگز حس نکردم میخوانم گویی بر خودم میامد/درد و رنجو شادی.گویی میزیم با خانم. با غمهای خانم غمگین شدم واز شادی اش شادمانه.اگر کسی بر او سیلی میزد من حسش میکردم.درد را. درد غم. درد تحقیر.وگریستم وقتی خبر مرگ میشل نازنین امد.

من٫نازلی٫دیگر تحمل انهمه رنج را نداشتم.دلم میخواست سر خدا فریاد بزنم.چرا؟چرا؟چرا؟میخواستم فریاد بزنم زار بزنم"بسه.بسه.سر یکی دیگه بیار. برای خانم بسه.برای خانم بسه."

با خانم زندگی کردم٫بزرگ شدم.

خانمی خانمی خانمی....

دوستش دارم.من ندیدمش اما انگار کنارم است.با من.

باید از او بیاموزم.باید از او بیاموزیم.

پروردگارم شکرت که فرصت خواندن خانم را به من دادی.بهنود عزیز ممنونت که ما را با خانم اشنا کردی.

می اندیشم خانم موهبت خداوند بوده برای من.هدیه سال نو.تا بیاموزم و بزیم با او.متشکرم بزرگوارم.

 

۸:۳۰ بعد از ظهر

نمی توانم از خانم دست بکشم.

باید بنویسم ام نمیدانم چه؟دلشوره دارم نمی فهممش.

دلیلش چیست؟نمیدانم.نمیدانم.باز مانند زمانهایی شدم که انگار بار بزرگی را بر دوشم گذاشته اند.

بار بزرگی خارج ار توان من.شانه هایم خم شده .دستم را بگیر کسی دستم را بگیرد.

غمگینم .

خدایا بشنو مرا.

هنوز غرق در خانمم.و حسرتی بی انتها در دلم.

نه علت دلشوره ام را میدانم.نه غغم را.ونه حتی حسرتم را.

گویی در مرز جنونم.

هی بغض در گلویم میاید و فرو میبرمش.

از ته دل ارزو دارم گریه کنم.

احساس بد بختی میکنم انگار تمام سرنوشت خانم یکباره بر من هوار شده.

نه نه بدبختی نیست .خانم بدبخت نبود.من بدبخت نمی دانمش.

احساس تنهایی....درست است. همین است.

احساس تنهای عظیمی می کنم.عظیم.عظیم.گویی در برهوتی ٫در صحرایی عظیم تنها رها شده ام.(مثل زمانهایی که خدا رهایم میکند.فراموشم میکند.)

وخانم...

خانم فرشته نجات من است.

نمی دانم چرا اینقدر با او احساس نزدیکی میکنم انگار سالیان با او زیسته ام.انگار در تمام غمها و شادی هایش در کنارش بودم.

انگار مرا زاده است!

بزرگ زن ٫خانومی رهایم نمیکند.

این چیست که در برم گرفته؟نمی دانم.نمی دانم.

اما با همه اینها میدانم انقدر لذت بخش است که نمی خواهم رهایم کند.نمی خواهم کسی مرا از این رویا در اورد.نمی خواهم رهایم کند.شریک بودن در سر نوشتی چنان عظیم.در تاریخ.

شریک؟من شریکم؟احساس حقارت میکنم.

ودر عین حال عظمت.

دلیل؟دلیل هیچ یک از این حسها را نمی دانم.گویی روح خانمی در قالب من رفته.

باید بنویسم .باید.

مثل وقتهایی که تحملش را خارج از طاقت خود می یابم و کاغذ را مهرم اسرار میکنم.اما الان این بار بر شانه هایم انقدر سنگین است که تا سالها باید بنویسم.بار سر گذشت یک انسان.

کاش می دیدمش.کاش می شنیدمش.

باید گریه کنم تا شانه هایم سبک شوند.باید فکر کنم.بیاندیشم.تا رها نشوم.باید باید باید خواب ببینم.خواب او را.باید مرورش کنم.بارها٫بارها.روزها٫ماهها٫سالها٫تا همیشه.

9 شب

باید اقرار کنم.باید اعتراف کنم.

حسادت میکنم.

 

به خانمی.به صبر و مقاومتش.به قدرتش.حتی به تمام غمهایش٫به تمام رنجهایش.به تمام اشکهایش.به تمام تنهایی هایش.

من٫به همه چیز او حسادت میکنم .به همه چیز.*

از من نپرسید چرا؟نپرسید چرا چنین شدم؟نپرسید چرا حسادت کردم؟چرا غمگین شدم؟

نمیدانم.نمیدانم.نمیدانم.نمیدانم.

اصلن نمیدانم خلسه ان شب به خاطر خانمی بود یا نه.نمیدانم اویی که تمام ان شب کنارم بود خانمی بود؟

من فقط می دانم که خانمی شروع و باعث ان بود.انهمه ترس٫اشک٫دلشوره و لذت.

حتی دلیل لذتم را هم نمیدانم .اما انقدر بزرگ بود که نمی خواستم رهایم کند و با همان خوابم برد.

و خواب دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 12:20 PM  توسط نازلی  |