تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

به خانه خوش امدی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 6:52 PM  توسط نازلی  | 

چند ساعت دیگه سال 85 از راه می رسه.

بیاین همه با هم از پروردگار بخوایم که سال 85 سراغازی باشه برای سالهایی که تو اونا دیگه هیچ ظلم/خشونت و تبعیضی وجود نداره.

دیگه هیچ جنگی اتفاق نمی افته و هیچ ازاده ای زیر شکنجه جان نمیده .

و تو اون سالها دیگه هیچ کس گرسنه/تشنه وبی خانمان نیست.

سالهای برابری ای که دیگه هیچ زنی به خاطر زن بودنش ازار نمی بینه/کتک نمی خوره و کشته نمیشه.

سالهایی گه بچه ها فکری جز بازی و خنده ندارن.

سالهای مهر.سالهای بی غصه.

 

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 6:43 PM  توسط نازلی  | 

امشب دلم عجيب گرفته است....

عجيب نيست,4 ماهه تقريبا هرروز دلم گرفته.هر روز,هر ساعت,هر دقيقه.

دل تنگم.دلتنگم و خسته.

بعد از گذشت 4 ماه هيچ چيز تغيير نكرده.هيچ چيز؟ چرا من دور بودن از او را اموخته ام.تنهايي را,فرا موشي را.

2سال با هم بوديم.تنها.اما انچنان با او زيسته ام گويي از ازل با هم بوديم.با هم متولد شده ايم.با هم؟

نه,نه .با هم نبوديم,با هم نيستيم.

بسيار مي انديشم كه:

عقايدمان به هم نميخورد,با هم خوشبخت نمي شديم,جفت هم نبوديم.

گاه ميانديشم كه من از او بهتر هستم,قوي ترم.مرا به عقب ميراند,جلوي پيشرفتم را ميگرفت,اعتماد به نفسم را نابود ميكرد.

نميدانم,نميدانم.نميدانم.

 

 

اما خوب ميدانم كه اگر تمام اين حرفها هم درست باشد,باز با تك تك سلولهاي بدنم,بار هر دم وبازدمم مي خواهمش.مي خواهمش.

 

 

دستانش را,خنديدنش را,حرف زدنش را,راه رفتنش را,منطقش راوحتي عصبانيتش را.

 

 

دستانش را كه مهربان بودند و نيازمند.خنديدنش را كه ازاد بودو بي ريا.حرف زدن و منطقش كه جدي بودندو صريح.و عصبانيتهايش كه گاه به خنده ام وا ميداشت.اما بي رحم بودند.خيلي بيرحم.

 

 

دلم براي ماهي شاملو را از زبانش شنيدن تنگ شده.وقتي كه از ته دلش مي گفت احساس ميكنم.... و من از ته دل ميخنديدم.

دلم ميخواد باز دستانم را در دست بگيره و وقتي به لبانش نزديك ميكنه بپر سم:عشقه يا هوس؟واون جواب بده عشقه و هوس.

دلم براي اغوشه پر مهرش,براي صداي گرمش,و چشماش كه هميشه ميرفت كه بخوابه تنگ شده.

دلم براي تعصبش وقتي از جويس و فاكنر ميگفت تنگ شده.

دلم براي دوست دارم گفتناش ,بوسيدناشم تنگ شده.

حتي دلم براي دعوا كردنا , فحش و فحش كاريا و كتك كاريامونم تنگ شده!!مسخرس. ميدونم .هرگز فكر نمي كردم كه حتي بتونم جايي بگم چه برسه كه دلم براشون تنگ شه.

اما واقعيت اينه كه دلم براي لحظه لحظه ي با اون بودن تنگ شده.لحظه به لحظش,و ثانيه به ثانيش.

2 سال تمام طوري با هم زيسته بوديم كه حتي جدايي را در كابوسهاي شبانه هم نمي ديديم.

جدايي؟؟؟؟ خنده دار بود.

تصور زندگي بي او براي من رها شدن در خلا بود.و زندگي بي من براي او غير ممكن.

حتي وقتي كه از دست خودشم ناراحت مي شدم, اغوشش پناه اشكام بود.

اما حالا تنهاييم.....

چه بر سر ما اومده؟چه بر سر ما اومده؟

تو.. راست ميگفتي؟به سرنوشت لعنت نفرست.به خودت لعنت بفرست.به تعصبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:44 PM  توسط نازلی  | 

من وارد دنياي مچازي شدم.دقيقا بگم اشب مورخه 25/12/84 من خودمو تو دنياي مجازي ثبت كردم.هورا....

زن هنرمند توي يكي از روزهاي خوبه خدا بدنيا امد(من سر منشا زايش شدم).

زن هنرمند؟؟؟؟

من هنرمند نيستم.... نه يعني به اون معناي عرفي هنرمند نيستم.اما ميخوام هنر زندگي كردنو بيا موزم.

من مي اموزم و در اين تجربه عظيم,شمارم شريك ميكنم.

 

 

مي نويسم از خودم,از زن,از زنان.

پروردگارم مددم رسان.

 

××نام وبلاگم بر گرفته از كتاب "چهره مرد هنرمند در جواني" نوشته چيمز چويس است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:43 PM  توسط نازلی  |